BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 46

Page 46

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 46 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف دل است ان تخم بویقی که بهر جستجوی او جگر سوز اب و داغ است و غربال کردون را بقدر کوشش عشق است لعل حسن در اتش صدای تیشه فرهاد مهیمیز است کلکون را خیال خام وی فرض است در وحشت سرای دل درون خویش دارد خانه آيينه بيرون را حوادث مزد قامت است اگردل جمع شد (بیدل) گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را نفسم برنك أفتاده نقش بي نشان تأثیر ما سطری کو کز سر ناخن کند تصویر ما سر بمه تفسیر حیا عنوان کتاب عجزیم تهمت تقریر نتوان بست بر تحریر ما قبله ام بدر عام تجدید خودی است و بس نیست تقلیدی که پشتی جوید از تاخیر ما بر شرار سنك نتوان بست نام روشنی رنگ شب دارد چراغ خانه دلگیر ما ای فلك بر آه ما چندين ميفشان دست رد کزتر کانت ناگهان زه بگسلايد تیر ما از خروش آباد طوفان جنون جوشیده ایم بی صدا نقاشی هم مشکل کند زنجیر ما شرم هستی عالمی را در عرق خواهد نشست يك گره دارد چو شبنم رشته تسخیر ما از طلسم خاك اگر کردی دمد افشانده گیر کرد پیش از خواب دیدن خوابها تعبیر ما پای در دامان ناز از خویش میباید رسید سایه مژگان صبا نیست بر نخچیر ما خاك بي آرم اما شرم معمار قضا تا نمی دزدید دارد نیست بی تعمیر ما کشته خاصیت شمشیر بیداد تو ام رنگ نامنیت خون میریزد از تصویر ما (بیدل) افلاس آبروی درد میریزد بخاك بی نیازی برد آخر جوهر از شمشیر ما نفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما را پریشان می نویسد كلك موج امواج دریا را درین وادی که میباید گذشت از هر چه پیش آید خوش آن ره رو که در دامن ریچید هر دارا نه درد مطلب نایاب نه آب گریه سر گردن تمنا آخر از خجلت عرق کرد اشک سودارا باین فرهت مشو شیرازه بند نسخه هستی سحر خمیازه دم خواند فراهم کرد اجزا را گداز درد الفت فیض اکسیر دگر دارد ز خون کشتن توان در دل گرفتن جبه اصدا را بجای ناله می خیزد غبار از خاک ما وانت صدا گردیست یکسر ساز خاموش قدمها را ما کیم چه امکاسست کرد و جمع خود داری نگاهی موج می باید گذشت از خویش دریا را درین کلشن چو گل يك روزه زن خصم نمي باشد مکر از رنگ بابی نسخه ساز افشای ما را طلب تکلیف جاهت گر کند دل غافل بزن که غیر از ناو نتواند کشیدن بار دنیا را چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نبود که از چشم غزالان خانه بردوش است صحرا را ترا کتب است در آغوش مینا خانه حیرت مژه برهم مزن تا نشکنی رنگ تماشا را سیه روزی فروغ تیره بختان بس بود (بیدل) ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را نقاب عارض گل جوش کرده صبا را تو جلوه داری و روپوش کرده ما را ز خود تهی شده کان گریه از تو لبریزیم دگر برای چه آغوش کرده ما را خراب میکده عام خیال تو ایم چه مشربی که قدح نوش کرده ما را قبود ذره طلسم حصور خورشید است که گفته است فراموش کرده ما را ز طبع قطره نمی سر محیط نتوان یافت تو می تراوی اگر جوش کرده ما را برنگ آتش یاقوت ما و خاموشی نه حکم خون شود بخروش کرده ما را اگر بتبانه تبخیر ایم رخصت آهی نه ایم شعله که خاموش کرده ما را چهار کاشی ای زنده کی که همچو حباب تمام آبله روپوش کرده ما را چو چشم چشمه خورشید حیرتی داریم تو ای مژه ز چه حس پوش کرده ما را نوای پرده خاکییم بك قدم (بیدل) نگاست عبرت اگر گوش کرده ما را نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را دل از داغ محبت گر باین دیوانگی بالد همان يك لاله خواهد طشت برحون کرد صحرا را بهار ناز معشوقی حسن فردوس دگر دارد گشاد جبهه رشک و هم مسکون کرد صحرا را به پستی در فنای کر با سودن نپردازی غبار رفتگانت همدوش گردون کرد صحرا را دماغ اهل مشرب غنفه ولی برنمی آید هجوم این عماریها دگر کون کرد صحرا را ز خود داری ندانستیم قدر عیش آزادی دل غافل بکنج خانه مدفون کرد صحرا را ندانم کرد باد اثر مكتب فکر که می آید که این یک مصرع پیجیده موزون کرد صحرا را بلند و پست است آماده استعداد تنگی هم بلندی شات چین و دامن افزون کرد صحرا را غبارم را ندانم در چه عالم افکند یارب غم آزادی اکه شهر بیرون کرد صحرا را بکش از دل مأيوس باید بکذرد (بیدل) شکست این آبله چندان که جیحون کرد صحرا را نکردد همت موجح قفس فرسود گوهرها بزنگ دود دل طوفان آتش میزنم پرها زبان خامه من زحمه ساز گله شد یارب که خط پرواز دارد چون صدا از تار مسطرها خطی در جلوه می آید زلعل می پرست او سزد کر آشنای سرمه گردد چشم ساغرها ز لك غنجه خون بسته دلهای مشتاقان زسودای خطش پرورد دل چیده دفترها تماشا مایل رقص سپند کیست حیرانم نگاه سرمه آلود است دود چشم مجمرها اگر طالع بکام تست مشکن این ارمکزی ز گردون رهنودرت نگین دارت اخترها طمع از سعی بیداحاصل عرق ریز است زین غافل که خاك دانی کل میکنند از آب کوهر ها اگر معنی قناعت باز گیرد پرتو احسان چو شبنم آبروی ها که میریزد ز از در ها بترك آرزوها گوش اگر آسودگی خواهی شکست رنگ این شبنمت نی ایجاد بسترها بفكر عارف دل آسمان پیموده میگردد پرن و باله میپرد نفس هم کرد لشکرها توان از کردش چشم حباب این نکته فهمیدن که غفلت پرده سر های بیدرد افسرها چو شبنم کشتی مامانده در گرداب يك كل بسی یارب کزاین ورطه برداریم لنگرها زموج انفعال محرمان آواز می آید که اینجا ازند بك جبهه میریزند کوثر ها عمو (بیدل) علاج سر نوشت از گریه حسیست بموج باده مشو از است شستن خط ساغرها نمیدانم چه اشکی در هم اقلیم جاه مجنون را دم این گرد باد آخر بساطی کرد هامون را بهر مژگان زدن سامان صد محشر مهیا کن که خط جوشیده در ساغر گرفت آن حسن میگون را بامید چکیدن دست و پائی میزند اشکم تنزل در نظر معراج باشد همت دون را درین کلشن تسلی داده صنع سرو و شمشادم يك يك مصرع بلند اوازه دارد طبع موزون را بدست پیر جبهان محبس از تدبیر فارغ شو نفس فرسا کنی تا کی نیار مرده افسون را خروج جاه منع سفله طبعیها نمیکردد باین سامان عرت بومی مکن پست کردون را رسختایی ای حرص است اینکه خاك از ده ناطینت فرو برده است با ما هضم نتواند ست قارون را فدا میشوی از کرد کدورت دامن هستی چو آتش میکشد خاکستر ما کار صابون را که باور دارداین حرف از شهردیلنوای من که رنگم از حنای دست قاتل داده اوخون را زموج خاکساران محبت کیست دریابد دلر جولان لیلی ناله سازد کرد مجنون را اثرها بشکر اندازند ری در منز (بیدل) مجنونم چند نتوان حکم گردن صنع بیچون را نمی ارزد کس از لذات کاهش آفرین خود را فرو خورد هاست شمع اینجا بذوق انکبین خود را بتبات حزم ناقوس دگر آهنگ ها دارد درین محفل طرف دیده است ناکت هم زمین خود را بهمواری طريق صلح کل چندی غنیمت دان زچنگ سبحه در تار کشیده است دین خود را باین قدر د کانی چون شرر در سنگ اگر باشی تصور کن همان چون خامه پرده شان زین خود را سخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشد برآورده است دست اینجا قدر یاستین خود را بافسون دالت غافل از نظارۂ مالی نبستی چشم هرگز تا نبیند ژمن خود را خيال آباد یکتایی قیامت عالمی دارد گهی سمارس می باید پرستیدن همین خود را تغافل زن بهستی صیقل فطرت همینت پس صفای آینه کر مدعا باشد مبین خود را درین کاشن نباید بر دامان هوس بودن گلی آزاد مکی ز شك دگر دار دیمین خود را خيالي جانکشی طلو است و طبع رنگرد، جان کجا واق کرد دچون نه از نقاب این خود را سجود سایه از قامت دارد آیتی (بیدل) تو هم کز عافیت خواهی نهان کن در جبین خود را

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 46. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/46 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/46
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record