Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
نخل شمعیم که در شعله دود ریشه ما عاقبت سوز بود سایه اندیشه ما
یک نفس ساکن دامان حیا یم امروز ورنه چون آب روانست هان پیشه ما
گر به تسلیم وفا بعذر و طاقت عجز باده از خون رگ سنك کشد شیشه ما
باغ جان سخنی ما سبزهٔ جوهر دارد آب از جوی دم تیغ خورد ریشه ما
دل گز کیفته سراپاست زکیفیت شوق قطره ماند اگر از دست رود شیشه ما
بسکه چون جوهر آئینه تماشا فطریم میچکد خون تحیر زرك و ریشه ما
کرد صحرای ستمقی گرد دام و قاست ناله دامسس نفشاند زهی بیشه ما
از گل راز بعرفان هوس بو ندهید غنچه خامشی گلستان اندیشه ما
طین کرم صیقل صفتان برق فناست بیستون میشود آب از شرر تیشه ما
وادی عشق سموم دل گرمی دارد نی شبنم است اگر کرد کشد پیشه ما
نخل نظاره شوقیم بمیرزا (بیدل) همچو خط در چمن حسن دود ریشه ما
دیدم مهربان دلربای افزاصاف حلی را زحیرت برشکست رنك بستم مجز تمثالی را
بپرواز آتشی خانه سوز عافیت باشد زجا کمترا طلب کن راحت اقلیم بی بالی را
مطر هادرد خورشید حسن اندای عیار هی مگردان مجرم آن جلوه آغوش تمثالی را
خزان اندیشی از فیض بهارت بچیم دارد جنون تاواج مستقبلی مگردان نقد حالی را
تمیز خوب و زشت از فیض معنی ناامیدارد تماشا مشرق آئینه کن بی انفعالی را
فروغ صبح این حت طالع است از روی خوشخوئی زچین رحم راحت میکشد خط بد خصالی را
جهان در گرد پستی منظر جمعیتی دارد ز عبرت مفری کن طاق ایوان شمالی را
نباتست از شکست رنگ ما وضع پریشانی چه لازم شانه کردن طره آشفته حالی را
خسان چمنونم ليك از شرم ضعیفیها نیاز چشم مستی کرده ام بی اعتدالی را
باین خجلت که چشمم دور ازان در خون تمینارد عرق خواهد رسانید از جبینم برشکالی را
سرت منزلوع مشق تامل میرسد (بیدل) توان مقدور کردن کاسه از قاده خالی را
نرسیدی بفهم خود زد عوم دگر کشا عجبهای که پیش مژه بسته و در کشا
طیش خلق پیش و پس بتاز محقق است ولی هوس شهر کاغذ است و بس تو هم اندک نظر کشا
نبه فرصت و تا زندگی تمکین فروتنیث تقاضای چشمی ده سفله و شرر کشا
هوس جوع و شهوتث شده دام بیدلت اگر از نوع آدمی زخود اقتدار خر کشا
تویی نا لسلک تکه شیشه بی دلت که بانداز غفلتت پری همت پر کشا
زگران جانیت مباد شود ناله منفعل مجنون سینه زن تپد منقار پر کشا
نفسر دن مکن توهی جنونهای عافیت همه گر موج گوهری ره بدرد گهر کشا
سحر نشه فطرتی نه خاك از جمه غفلتی غیبی صرف جوش کن زدم چرخ سر کشا
ادب آموز محرمان لب خشکست بی بیان بمحیط آشنا نما رگ موج گهر کشا
دله و مستی نه بسته چشمه نم در شکسته تو راحت نشسته گره ایست بر کشا
اگر اقتدای (بیدل) زحلاوت نشان دهد تنی از خامه طرح کن در مصر شکر کشا
تپید ریزه فانوس دیگر شمع سودارا مگر در آب چون یاقوت گیرد آتش ما را
بمشت عافیت رنگ جبینمان آرو باشی در آغوش نفس گرخون کنی عرض تمنا را
بعرض جلوه ها گرم کی هنگامهٔ مشرب که می نامیده اند انجا شکست رنك مینا را
درین محفل پریشان جلوه است آن حسن یکتائی شکستی کو که پردازی دهد آئینه ما را
بداغ نی نگاهی رفت ازین محفل چراغ من شکست آئینه سنگی که کر کردم تماشا را
دل آسودهٔ ماشور امکان در نفس دارد کهر دزدیده است انجا عنان موج دریا را
غبار اجتیاج آنجا که دامان طلب گیرد روانست آبرو هرکه رفتار تودری پا را
فروغ این گلستان جزدم برقی نمیباشد چراغان کرده اند از چشم آهو کوه و صحرا را
سکندر است شوق اماس آن سنك نمیگیرد که دار د دکشد ر از خویض حال میکنم خارا
هوس چون تاز سانداشب نقد حال میگردد امل را رشته کوته ساز و عقبی کن دنا را
ز شور بی نشانی نی نشانی شد نشان (بیدل) که کم کشتن ز کم کشتن رود آور د عنقا را
نسیم شانه کند زلف موجد رو را غبار سرمه دهد چشم کوه و صحرا را
تبش بحلقه آغوش خط بدان ماند که خضر تنك بپوشکشد مسیحا را
حدیث نرم می اید از زبان درشت شرار غرز بود طبع سنك خارا را
زخم اره دندان موج این بیست گهر بدامن راحت رسان کشفها را
عدم سرای دم کنج عزلتی دارد که راه نیست در و وهم بال عنقا را
همیشه تشنه لب خون ما بود (بیدل) چو شیشه هر که بستا آورد دلها را
تغافل بر مژه اشك زخيم كسة ما را تحیر گاه بان رنگ دست دسته ما را
کسی صید نفس چون سحر چه سعی فروشدر رها کنید غبار عنان گسسته ما را
زبان بکام خموشست از شکایت یاران نه نیش کس مگشائید زخم بسته ما را
هزار آینه دارم بعرض ليك چه حاصل فلك فکند بمیما کار دست بسته ما را
بسیر باغ مرد چون نماند فصل جوانی خمین چوبسته کند رنگ های خسته ما را
هجوم ناله نشسته است در غبار ضعیفی و تورید زبالین پر شکسته ما را
بسوراخ تفنن قدر (بیدل) ازهوا نکند کس ز خاك جو سیر در ژنده نشسته ما را
نشد درین درس گاه حیرت بفهم چندین رساله پیدا
صبا ز گیسوی مشك بارت اگر ر ساند پیام چینی
فلند ز صفیر پشه یی کشاید ز اعتبارات می فزاید
چو موج بیداد هیچ سنگی نه بست بر شیشه ام ترنگی
اگر بصد رنگ پر فشانم ز دام جستن نمی توانم
چو خوشدافسرده کی ز دوران حذر زامداد اهل احسان
قبول انعام بد معاشان بخوداگوارا مگیر ( بیدل )
جنون سوادی که کردم امشب زسیر اوراق لاله پیدا
چو شبنم از داغ لاله گردد عرق زناف غزاله پیدا
خلافی يك شبشه مینماید پری ز چندین پیاله پیدا
شکست دارد دلم برنگی که رنگ من کرد ناله پیدا
که گرد پرواز بی نشانم چو ناله در نی ناله پیدا
که ابر در موسم زمستان نمی کند غیز ژاله پیدا
که میشود این کلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا
اندوه جاه و حشم شهوت خام دل ما این ننگینها نفزائید بنام دل ما
نشه دور گرفتاری ما سخت رساسنت حلقهٔ زلف که دارد خط جام دل ما
مطلبی را پثیر کعبه تحقیق رساند جرس قافلهٔ صبح خرام دل ما
سخن کشف معمای عدم ممکن نیست خامشی نیز نفهمید کلام دل ما
شبی جاوید دکر از که طمع باید داشت دل ما نیز نشد آیینه رام دل ما
ذره نیست که بی شور قیامت ننشیند طشت نام جرح افتاده است زبام دل ما
صبح هم با نفس از خویش برون می آید که رسانده است بر افلاک پیام دل ما
بر همین آینه ختم است ره کعبه و دیر کاش میکرد کسی سیر مقام دل ما
اینگها داشت بهار من و ما ليك چه سود گل این باغ نخندید بکام دل ما
داغ محرومی دیدار ز محفل رفتیم نرسانید بآئینه سلام دل ما
بکام صیاد پر افشان عنقا کافیست غیر ( بیدل ) گرهی نیست بدام دل ما
نظیر بمگروان از راستان پیش است گردون را که خانم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را
در آغوش شکیج دام الفت راحتی دارم خیال زلف لیلی سایه بید است مجنون را
نه تنها اعتبارا چرخ بر میدارد از پستی زمین هم لقمه های چرب داند کنج قارون را
شنیده ایك میدانم که عشیق عافیت دشمن چوبا قوتم بآتش میبرد هر قطره خون را
کز از شوره وادت آگمی سر در گریبان کن حصار عافیت جز هم نمیباشد فلاطون را
شعور جسم زنحویست در راه سیکروجان که چون خط عقیده دیای رفتن پیست مضمون را
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
