{"book":"adl0015","page":46,"text":"غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\nدل است ان تخم بویقی که بهر جستجوی او جگر سوز اب و داغ است و غربال کردون را بقدر کوشش عشق است لعل حسن در اتش صدای تیشه فرهاد مهیمیز است کلکون را\nخیال خام وی فرض است در وحشت سرای دل درون خویش دارد خانه آيينه بيرون را حوادث مزد قامت است اگردل جمع شد (بیدل) گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را\n\nنفسم برنك أفتاده نقش بي نشان تأثیر ما سطری کو کز سر ناخن کند تصویر ما سر بمه تفسیر حیا عنوان کتاب عجزیم تهمت تقریر نتوان بست بر تحریر ما\nقبله ام بدر عام تجدید خودی است و بس نیست تقلیدی که پشتی جوید از تاخیر ما بر شرار سنك نتوان بست نام روشنی رنگ شب دارد چراغ خانه دلگیر ما\nای فلك بر آه ما چندين ميفشان دست رد کزتر کانت ناگهان زه بگسلايد تیر ما از خروش آباد طوفان جنون جوشیده ایم بی صدا نقاشی هم مشکل کند زنجیر ما\nشرم هستی عالمی را در عرق خواهد نشست يك گره دارد چو شبنم رشته تسخیر ما از طلسم خاك اگر کردی دمد افشانده گیر کرد پیش از خواب دیدن خوابها تعبیر ما\nپای در دامان ناز از خویش میباید رسید سایه مژگان صبا نیست بر نخچیر ما خاك بي آرم اما شرم معمار قضا تا نمی دزدید دارد نیست بی تعمیر ما\nکشته خاصیت شمشیر بیداد تو ام رنگ نامنیت خون میریزد از تصویر ما (بیدل) افلاس آبروی درد میریزد بخاك بی نیازی برد آخر جوهر از شمشیر ما\n\nنفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما را پریشان می نویسد كلك موج امواج دریا را درین وادی که میباید گذشت از هر چه پیش آید خوش آن ره رو که در دامن ریچید هر دارا\nنه درد مطلب نایاب نه آب گریه سر گردن تمنا آخر از خجلت عرق کرد اشک سودارا باین فرهت مشو شیرازه بند نسخه هستی سحر خمیازه دم خواند فراهم کرد اجزا را\nگداز درد الفت فیض اکسیر دگر دارد ز خون کشتن توان در دل گرفتن جبه اصدا را بجای ناله می خیزد غبار از خاک ما وانت صدا گردیست یکسر ساز خاموش قدمها را\nما کیم چه امکاسست کرد و جمع خود داری نگاهی موج می باید گذشت از خویش دریا را درین کلشن چو گل يك روزه زن خصم نمي باشد مکر از رنگ بابی نسخه ساز افشای ما را\nطلب تکلیف جاهت گر کند دل غافل بزن که غیر از ناو نتواند کشیدن بار دنیا را چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نبود که از چشم غزالان خانه بردوش است صحرا را\nترا کتب است در آغوش مینا خانه حیرت مژه برهم مزن تا نشکنی رنگ تماشا را سیه روزی فروغ تیره بختان بس بود (بیدل) ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را\n\nنقاب عارض گل جوش کرده صبا را تو جلوه داری و روپوش کرده ما را ز خود تهی شده کان گریه از تو لبریزیم دگر برای چه آغوش کرده ما را\nخراب میکده عام خیال تو ایم چه مشربی که قدح نوش کرده ما را قبود ذره طلسم حصور خورشید است که گفته است فراموش کرده ما را\nز طبع قطره نمی سر محیط نتوان یافت تو می تراوی اگر جوش کرده ما را برنگ آتش یاقوت ما و خاموشی نه حکم خون شود بخروش کرده ما را\nاگر بتبانه تبخیر ایم رخصت آهی نه ایم شعله که خاموش کرده ما را چهار کاشی ای زنده کی که همچو حباب تمام آبله روپوش کرده ما را\nچو چشم چشمه خورشید حیرتی داریم تو ای مژه ز چه حس پوش کرده ما را نوای پرده خاکییم بك قدم (بیدل) نگاست عبرت اگر گوش کرده ما را\n\nنگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را دل از داغ محبت گر باین دیوانگی بالد همان يك لاله خواهد طشت برحون کرد صحرا را\nبهار ناز معشوقی حسن فردوس دگر دارد گشاد جبهه رشک و هم مسکون کرد صحرا را به پستی در فنای کر با سودن نپردازی غبار رفتگانت همدوش گردون کرد صحرا را\nدماغ اهل مشرب غنفه ولی برنمی آید هجوم این عماریها دگر کون کرد صحرا را ز خود داری ندانستیم قدر عیش آزادی دل غافل بکنج خانه مدفون کرد صحرا را\nندانم کرد باد اثر مكتب فکر که می آید که این یک مصرع پیجیده موزون کرد صحرا را بلند و پست است آماده استعداد تنگی هم بلندی شات چین و دامن افزون کرد صحرا را\nغبارم را ندانم در چه عالم افکند یارب غم آزادی اکه شهر بیرون کرد صحرا را بکش از دل مأيوس باید بکذرد (بیدل) شکست این آبله چندان که جیحون کرد صحرا را\n\nنکردد همت موجح قفس فرسود گوهرها بزنگ دود دل طوفان آتش میزنم پرها زبان خامه من زحمه ساز گله شد یارب که خط پرواز دارد چون صدا از تار مسطرها\nخطی در جلوه می آید زلعل می پرست او سزد کر آشنای سرمه گردد چشم ساغرها ز لك غنجه خون بسته دلهای مشتاقان زسودای خطش پرورد دل چیده دفترها\nتماشا مایل رقص سپند کیست حیرانم نگاه سرمه آلود است دود چشم مجمرها اگر طالع بکام تست مشکن این ارمکزی ز گردون رهنودرت نگین دارت اخترها\nطمع از سعی بیداحاصل عرق ریز است زین غافل که خاك دانی کل میکنند از آب کوهر ها اگر معنی قناعت باز گیرد پرتو احسان چو شبنم آبروی ها که میریزد ز از در ها\nبترك آرزوها گوش اگر آسودگی خواهی شکست رنگ این شبنمت نی ایجاد بسترها بفكر عارف دل آسمان پیموده میگردد پرن و باله میپرد نفس هم کرد لشکرها\nتوان از کردش چشم حباب این نکته فهمیدن که غفلت پرده سر های بیدرد افسرها چو شبنم کشتی مامانده در گرداب يك كل بسی یارب کزاین ورطه برداریم لنگرها\nزموج انفعال محرمان آواز می آید که اینجا ازند بك جبهه میریزند کوثر ها عمو (بیدل) علاج سر نوشت از گریه حسیست بموج باده مشو از است شستن خط ساغرها\n\nنمیدانم چه اشکی در هم اقلیم جاه مجنون را دم این گرد باد آخر بساطی کرد هامون را بهر مژگان زدن سامان صد محشر مهیا کن که خط جوشیده در ساغر گرفت آن حسن میگون را\nبامید چکیدن دست و پائی میزند اشکم تنزل در نظر معراج باشد همت دون را درین کلشن تسلی داده صنع سرو و شمشادم يك يك مصرع بلند اوازه دارد طبع موزون را\nبدست پیر جبهان محبس از تدبیر فارغ شو نفس فرسا کنی تا کی نیار مرده افسون را خروج جاه منع سفله طبعیها نمیکردد باین سامان عرت بومی مکن پست کردون را\nرسختایی ای حرص است اینکه خاك از ده ناطینت فرو برده است با ما هضم نتواند ست قارون را فدا میشوی از کرد کدورت دامن هستی چو آتش میکشد خاکستر ما کار صابون را\nکه باور دارداین حرف از شهردیلنوای من که رنگم از حنای دست قاتل داده اوخون را زموج خاکساران محبت کیست دریابد دلر جولان لیلی ناله سازد کرد مجنون را\nاثرها بشکر اندازند ری در منز (بیدل) مجنونم چند نتوان حکم گردن صنع بیچون را\n\nنمی ارزد کس از لذات کاهش آفرین خود را فرو خورد هاست شمع اینجا بذوق انکبین خود را بتبات حزم ناقوس دگر آهنگ ها دارد درین محفل طرف دیده است ناکت هم زمین خود را\nبهمواری طريق صلح کل چندی غنیمت دان زچنگ سبحه در تار کشیده است دین خود را باین قدر د کانی چون شرر در سنگ اگر باشی تصور کن همان چون خامه پرده شان زین خود را\nسخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشد برآورده است دست اینجا قدر یاستین خود را بافسون دالت غافل از نظارۂ مالی نبستی چشم هرگز تا نبیند ژمن خود را\nخيال آباد یکتایی قیامت عالمی دارد گهی سمارس می باید پرستیدن همین خود را تغافل زن بهستی صیقل فطرت همینت پس صفای آینه کر مدعا باشد مبین خود را\nدرین کاشن نباید بر دامان هوس بودن گلی آزاد مکی ز شك دگر دار دیمین خود را خيالي جانکشی طلو است و طبع رنگرد، جان کجا واق کرد دچون نه از نقاب این خود را\nسجود سایه از قامت دارد آیتی (بیدل) تو هم کز عافیت خواهی نهان کن در جبین خود را","chars":6017,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00046.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/46","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/46","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}