Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
٣٨
از نشان هستی ما بسکه نامی پیش نیست
از طپش آواره های ریشه جرات مباش
صید ما حکم صدا دارد بگوش دامها
در زمین ناتوانی کشته اند آرامها
لاغری گل بسکه میریزد از صهبای رتك
(بیدل) از آئینه زنگار فرسودم مپرس
در شکستن هم صدائی میزند زین جامها
داشتم صبحی که شد غارت نصیب شامها
گل بروخت کشود نقاب کشیده را
مائیم و حیرتی و سر راه انتظار
خالیست بزم صحبت ما ورنه در میان
گردان نداشته خس وخاشاك بیچ پوش
در زیر چرخ يك مژه راحت طمع مدار
خواری جزای بی ژه امن کشید است
در دام اضطراب کشد عشق را هوس
آئینه آب داد زروی تو دیده را
امید منقطع نشود دام چیده را
فرصت کجاست اشك زمژگان چکیده را
مژگان ندوخت چاك گریبان دریده را
آفت شناس سایه سقف خمیده را
دریاب اشك از مژه بیرون دویده را
آزاد نیست آتش خاشاك دیده را
عمریست درسم از لب لعل خوش تست
نتوان بوحشت از سر آسوده گی گذشت
اندیشه فال وهم زدو عمر کام کرد
درد سر زبان مده از حرف نارسا
کوه آب بی زبانی مینای بسملست
تا زنده کیست عمر اقامت نصیب نیست
(بیدل) بدام سبحه محال است فکر صید
یعنی شنیده ام سخن ناشنیده را
دام ره است گوش صدای رمیده را
کرد رم بدام نفس وا طپیده را
از خم برون میار می نار رسیده را
در موج خون صداست گلوی بریده را
وحشت شکسته دامن صبح دمیده را
بی موج باده طایر رنگ پریده را
كلك مصور از چه نك كزد نظر بسوی ما
با همه وضع نیش و پس نیست کسی خلاف کس
غفلت خلقی بوده است سجل کارگاه صنع
نیست بباغ خشك وتر مغز تاملی دگر
سعی طهارت دوام زد زما صدای دل
طفل تجاهل هوس فاخته داشت در قفس
رنك شکسته غیر شرم خنده نزد روی ما
زشتی ما نمود و بس آینه را عدوی ما
چشم خواب ناز دوخت چون مژه مو بموی ما
سرو هوا چوموی سرریشه بدار کدوی ما
کار نمی نکرد صد بحر وضوی ما
گشت ز عشق منفعل کو کوی هرزه گوی ما
چاره عیب زنده گی غیر عدم که میکند
میگذرد نسیم مر بال كشا ازین چمن
دل بشکست عمده بست تا نفس از فغان نشست
ذوق تعين هوس رنج تعلق است و بس
در پس زانوی ادب خشك بجا نشسته ایم
(بیدل) ازین بهار رفت برگی طراوت و بقا
سخت روی ما فتاد مجبه بی رفوی ما
ليك دماغ گل کراست تا برسد ببوی ما
معنی نازك آفرید چینی آرزوی ما
میشارد تکلف بشد قبا کاوی ما
نك نری چرا کشد موج گهر سبوی ما
برکه نماند انفعال رنك پریده روی ما
کو بقا کز نفست گشت مکرر پیدا
شاهد وضع رود بیکده هستی بود
میکشان جمله شبی دعوت زاهد کردند
مقصد عشق بلند است زافلاك مپرس
دیده منتظران تو بصد کوشش اشك
شخص تمثال دهید از هوس خود بینی
باندارد چو سحر چید کنی سر پیدا
بوصلیتی که شد از پیکر اخگر پیدا
چوب در دست شد از دور سر خر پیدا
نشه مشکلی که شود از خط ساغر پیدا
روغنی کرد زبادام مقشر پیدا
چه نمود آینه کز گرد سکندر پیدا
صفر اشکال فلك دوری مقصد افزود
جرم آدم چه اثر داشت که از منفعل
مگذر از فیض حلال زکده مهر و وفاق
قدرت تربت از بازوی تهدید مخواه
فقر در كسوت اظهار هنر رسوائیسست
خلق از ضبط نفس غوطه جانزد (بیدل)
وهم نازید که شد حلقه آندر پیدا
گشت در مزرع گندم همه دختر پیدا
خون جوشد شیر کند لذت شکر پیدا
هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا
آخر آئینه شد کرد زجوهر پیدا
قصر این بحر نگردید زلنگر پیدا
کو دماغ جهد تن در خاکداری داده را
از زبان خامشی تقرير من غافل مباش
بی تکلف شمه جولان تمنای توایم
سینه صافی میکند آئینه را عام مثال
زنده گی در فناکن از تلاش آسوده باش
ناتوانی سخت افشرده است نبض جاده را
جوهر تیغ است این موج بجا افتاده را
نقش پای ما برنك شمع سوزد جاده را
از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را
حفظ تا کی مشت خاری چندطین آماده را
وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست
دست مکن رنك را با بوی گل آمیختن
شوخی چشمت هم از مژگان توان درياشكار
موج در گوهر ز آشوب طپشها ایمن است
ساز سخت نیست (بیدل) بی درشتیهای طبع
كم نسازد میکشی خمیازه جام باده را
كم رسد گرد کدورت دامن آزاده را
کردن مینا بود رگهای تاك این باده را
نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را
کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را
کو ذوق نگاهی که بهنگام تماشا
شد محرم راه طلبت چشم نه بستیم
تا آینه ات رنك تغافل بزه اید
زال حلقه حیرت که غم قامت پیریست
فریاد که چشمی بتامل نکشودیم
مانند شرر نوای ازین محمکده گل کرد
چون دیده گریبان در داز بام تماشا
قاصد مژه ام سوخت به پیغام تماشا
هم کر خرامى نرسد شام تماشا
دارد کف خاك تو نهان دام تماشا
رفتیم ازین مرحله ناکام تماشا
آغاز نگاه من و انجام تماشا
چشمم بخضاب تو گرداند نگاهی
هشدار که این منظر نيرنك ندارد
چون شمع حضوری شد آئینه هوشت
حرمان کده انجمن حال ندارد
مضمون جهان رابطه رفته، نشانیست
(بیدل) بكشادمژه زخمست ببندی
گل کرد بصد رنك خط جام تماشا
غیر از مژه برداشتیت بام تماشا
باخته عبث سوختی ای خام تماشا
عیدی بفراموشی ایام تماشا
یکس مژه بستیم با حرام تماشا
منظور و فانیست گل اندام تماشا
کوته گیست سلسله دود آه ما
در یاد جلوه تو دل از دست داده ایم
از دستگاه آبله اقبال ما مپرس
حیرت گذاشت شبنم اشکی بیاد کرد
در عالمی که پیش رود دعوی صفه
آشفتگی زلف که وا کرد راه ما
تو حسرت است آئینه کز نگاه ما
در زیر پا شکست شفق کلاه ما
باری درین چمن خسی زد نگاه ما
یارب مباد غفلت ما کینه خواه ما
صافی طرب دهستی ما در کلاست است
زین باغ سعی شبنم ما داغ یاس برد
چون اشك بر در آبله میجدمرویم
هر جا رسید،ایم نرمی موج میزند
(بیدل) زسکنیم اثر عرض هستیم
دارد نفس چوا آینه روز سیاه ما
رنگی نیافتیم که گردد پناه ما
خار است اگر همه مژه ریزی براه ما
عالم طلسم يك عرق است از گناه ما
کردی نگرد در دل آئینه آه ما
که از موی میان شهرت دهد نازك خیالی را
زنيرنك خرامش غافلم ليك اينقدر دانم
خیالی از دهان او نشانم میدهد اما
دل از خود میرود یکبار اگر آنمست فغان باشد
حباب باد پیمای تو و همی در قفس دارد
کهی از چین ابرو سکته خواهد بیت حالی را
که برقی جلوه خواهد سوخت فانوس خیالی را
همان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را
جرس آخر بمنزل میکند كم هرزه نالی را
توشمع هستی اندیشیده فانوس خالی را
زنان حال خط دارد حدیث شکر افشانی
نسیم دامن او گرودد راه خرامیدن
بهر نظاره حسنش شوخی رنك دگر دارد
قناعت پیشه هشدار کین حرص افتاد شمن
همه تمکین آفاق است در آئینه جادارد
ازین طوطی توان آموختن شیرین مقالی را
سحر بی پرده کرد غنچه تصویر قالی را
تصور چون توان کردن جمال بی مثالی را
نگین کامجویان ها کرده وضع بی سوالی را
بنازم دستگاه عالم بی انفعالی را
نیا بی غیر اشك از پرده های چشم ما (بیدل)
حری ما بدل دارد هوای برشکالی را
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
