BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 40

Page 40

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 40 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حرف الالف سخت دشوار است در تار شکستن رنگ من بشکن ای نقاش اینجا خامه تصویر را موج خون من که آتش داغ گرمیهای اوست میکند بال سمندر جوهر شمشیر را چون ز، خوابیده زین خوابت که فیض کم مباد تا بمحشر برده ام سر رشته تعبیر را گر باین وجه است شور وحشت دیوانه ام داغ حیرت میکند چون نقش پا زنجیر را ای تأمل در دو اما زحمت کی میستم ناله ام در سینه خرمن میکند تاثیر را تا کی از غفلت طپد جسم فرساید دلت يك نفس بر باد ده این خاك دامنگیر را صبح محشر شام هستی از شفق آبستن است نیست جز خون کر بیا لابد کنی این شیر را دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر تاجای همچو (بیدل) قدر دار و گیر را گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را از شرر پرواز خواهد گشت تمکین سنگ را من بدرد نارسا اینها چنان دزدم نفس میکند بیهست و یابی ناله تلقین سنگ را از جبین رنگ کداز دل توان دید آشکار گر شود دامن بخون لعل رنگین سنگ را چون صدا هر کس ز سکی می رود زین کوهسار آنقدر فهمید آخر ناله این سنگ را از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن شیشه اینجا میگشاید لب تحسین سنگ را دیده بیدار را خواب گران زیبنده نیست ای شرر تا چند خواهی کر دبالین سنگ را ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت آرمیدن اینقدر ها کرد سنگین سنگ را صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیز کن هوش کن حامت دهد بر شیشه مازن سنگ را فیض سودا مشربان از سنگ خارا غافلست خون مجنون میکند دامان گلچین سنگ را ظالم از ساز حسد پیوسته کام عیش نیست از شرر دایم چراغان در دلساباین سنگ را ناقس دارد تردد جسم را سرگشتگیست تا نیا ساید فلاخن پست لنگین سنگ را گرهمه بر طاق مجد عشق حسن آبرو زن کوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را عافیت پا بست غیر از پرده ساز شکست شیشه می بیند نگاه عافیت بین سنگ را خواب غفلت میشود در برتاب از موج اشك در میان آب (بیدل) نیست تمکین سنگ را گر کنی باموج خونم همزبان شمشیر را میکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را میدهد طرز خرام فتنه پیکر قامتت پیچ و تاب جوهر از موی میان شمشیر را از خم ابروی خونریز تو هرجا دم زنند عرض جوهر میشود مهر زبان شمشیر را ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش چند در نزد سپر کردن نهان شمشیر را جوهر تجرید قطع الفت خویش است وبس بر سر خود میتوان کرد امتحان شمشیر را عجز در هر طبع سامان بخش استعداد اوست ناخن بردماست جوهر می کشان شمشیر را کرفتمان خواهد ز گردون سر نجیب خاك دزد ورنه رحمی نیست بر عریان تنان شمشیر را دستگاه آئینه بیدا کی بد گوهر است میکند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را خون صیادم از ضعیفی يك چكیدن وار نیست شرم می ترسم کند آب روان شمشیر را اینقدر ابروی خوبان گوشه گیر ما نداشت کرد (بیدل) فکر صید من کمان شمشیر را گر لعل خموشت کند آهنگ نوا ها دشنام دبا ها شودو گفت بیا ها خوبان بشه پیرهن از جامه بروشد در غنچه ندارد گل این تنك قبا ها رحمت زمعاصی نشمایل نکیبد زانست کناها کر ثرین سوست آبها فریاد که ما بجسیم ان گرسنه مردیم با هر نفس از خوان کرم بود صلا ها گه مایل دنیایم و گه طالب عقبی انداخت خیالت زکجایم به کجا ها از غنچه ورقهای گلم در نظر آمد دل سوخت بجمعیت از خویش جداها هر جاست سری غافل از آشوب هوس نیست معموره ماز است بهر بام هوا ها مشکل که ازین قافله آخدر نشیند مانند نفس کرد روها و پا ها کورو بو حرم ناعم احرام توان خورد دوش همه خم گشت ز تکلیف ردا ها تا محرم هنگامه تغییر مباشیـد تصویر توی نیست درین کهنه بنا ها ک صدل آگهی آسان مشمارید چشم همه کس از مژه طومرد است عصاها اینکان بزدد هوس الحاح تردد این آبله مر همت که افتاده بپا ها کر بسط نفس پرده توفیق کشاید صیقل زده کسپر آینه از دست دعا ها زین بحر محالست زند لاف گذشتن (بیدل) که زپلی بگذرد از سعی شنا ها گر يك نفس آئینـه کنی نقش قدم را بر خاك فشانی هوس عالم جم را معنی لظران سبق هستی موهوم بیرون شق خامه ندیدند رقم را بیهوده در اندیشه هستی تکدازی تا کل نکنی راه صفا خیز عدم را آشفتگی آینه تجرید جنون کن بر هم گل شهرت ازینهاست علم را بی نقد بزد کان جهان چشم ندوزی کاین طایفه در کیسه شمردند درم را آنرا که نفس مایه جمعیت دوزیست چون مار نباید همه واکرد شکم را تا چاشنی فقر فراموش نگردد از مایده خلق کردیم قسم را آنجا که به تحریر رسد صفحه حسنت از نیزه خورشید تراشند قلم را تشریف ادب نسخي تعظیم نگاهت بر پیکر ابروی بتان دوخته خم را بی پیر سر از بسکه دویدیم براهت در آبله چون اشك شکستیم قدم را تا خجلت عصیان شود اظهار ندامت جای مژه بدیده بهمم دامن نم را (بیدل) چه أز وا کند از دیده بر همن وقتی نکشوده است رك سنك صنم را کسی چه شکر کند دولت تمـارا نصا لمی که توئی ناله می کند ما را ندارد انجمن پاس ما شراب د کر هم از شکست مگر پر کنیم مینا را ما لبه حلا وت نشانه نمك است دو نیم چون نشود دل ز غصه خرما را هنوز درة دندان موج در نظر است گهر بدامن راحت چسان کشد پا را درشت خو چه خیال است نرم کو باشد شرار خیری محض است طبع خا را را سلامت آئینه اعتبار امکان نیست شکسته اند بصد موج رنگ دریا را صفای دل بکه ورت مده از قعر دولی که عکس تنك بر آئینه می کند جا را برون لفظ محال است جلوه معنی همان ز کسوت اسما طلب مسمی را رسیده ایم ز اسما بفهم معنی خویش گرفته ایم ز عنقا سراغ عنقا را هزار معنی پیچیده در تغافل تست با بروی تو چه نسبت زبان گویا را میگروان بهوایت چنان زخود رفتند که چون نفس نرسانند برزمین پا را همیشه تشنه لب خون ما بود ( بیدل ) چو شیشه هر که بدست آورد دل ما را کسی در بسته غفلت مانده چون من شیدا اینجا دوبام یکدر باز است و میجویم کلید اینجا سراغ منزل مقصد مپرس از ما زمین گیران بسعی نقش پا راهی نمی گردد سفید اینجا طپیدن ره ندارد در مخملی کاه حیرانی توان کربای کسر اشك شدنتوان چکید اینجا ز گلزار هوس تا آرزو برگی بچنگ آرد بمژگان عمرها چون ریشه میباید دوید اینجا تحیر گر بجشم انتظار ما نم دارد چه وسعت میتوان چیدن ز آغوش امید اینجا تپش دولی ندارد این جمعیت درین محفل چو شیرازه بر کات از یکدگر خواهد برید اینجا بدن نقشی نمی بندد که با وحشت نمی پیوند نمی دانم کدامین بیوفا آئینه چید اینجـا مرا از بی بری هم راحتی حاصل نشد ورنه بهار سایه رنگین تراز کل داشت بید اینجا گواه کشته تیغ نگاه اوست حیرانی کفن بردوش بسمل برد چشم سفید اینجا کفن در مشهد مایمنو این خون بها دارد ز عریان بودن آگر توان شد شهید اینجا هجوم درد بخیده است هستی تا عدم (بیدل) تو هم گر توش داری ناله خواهی کشید اینجا گفتگو صد رنگ نا کامی دماند از کامها وصل هم موهوم ماند از شبه پیغامها هر درو کعبه هم صدجا نقا می کند زنده کی يك جاده دارد اینهمه احرامها رتبة تدوير تا از دانه ما گل نکرد ماند چون حرف خموشی در طلسم کامها قطره ما تا کجا سامان خود داری کند بحر هم از موج اینجا میشمارد کامها گل کند گر وحشت درد سر فرماندهی چون شرر از سنک ریزد زین نگینها نامها چون با کاهی ناند تار اهل دنیا نقضد ورنه در تدبیر غفلت بخته اند این خامها

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 40. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/40 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/40
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record