BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 42

Page 42

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 42 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف گر بود سیری ز تازان و گس خود کام را باده پیمائی گرانی نیست طبع جام را من هلاك طر ز اخلاقم چه خشم و کو عتاب بوی گل آئینه دار است از لطافت دشنام را ضبط آهامید نا كردنك طيش رخصت دهد چون پر طاؤس در پرواز گیرم دام را کامیاب از لعل او گشتیم بی اظهار شوق از گریبان نیست منت بردن ابرام را دل ز محنت غرق خون شد ناله ها بالیدو بیش احتیاج باده نبود رند خون آشام را نیست بی افشای راز عاشقان پرواز رنك بال و پر باید شکست این طائر پیغام را پیش چشمت جز شکست خود نمی یابد امان گر زره جوهر شود راستخوان بادام را از گشا کشهای موج بحر ماهی ایمن است ز انقلاب غم چه پر وا مردم ناکام را ای خسیس از ساز شهرت هم نوایت پست ماند از نگین کنده خون در گور کردی نام را زرد رویت میکند زنگار جهل از انفعال اند کی زین راه بر گرد و شفق کن شام را عمر با نفست وحشت كرد پيش آهتك ماست آنچه نشناسد اثر پا كردهن ایام را خاك هستی یکنفس در دامن باد فناست من ز روی خانه می یابم هوای بام را چون سپندم آرزو حسرت کمین آتش است تا بدوش ناله بندم محمل آرام را بسکه محمود گرفتار پست (بیدل) صید من جوش ساسر میشمارد حلقه های دام را کی جزا میرسد از اهل حیا سر کش را آب آئینه محال است کند آتش را بر زبان راست روانرا نرود حرف خطا خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را استخوانم نم نشونر ندارد ناوک یار شمع ناچار نخود گوجه دهد آتش را كينه سازی المی نیست که زایل گردد روز و شب سینه زانوبیر بود ترکش را ارچه پرواز بزرگی نفروشد زاهد ریش بر تافته کم نیست بر اخفش را یکنفر از خرد اکر صافی مشرب خواهی کم نمد میگذراند می بیغش را ناله هست اگر گره عنان کوته کرد ابر از برق چراغی نکند ارزش را مژه باز تن از چاک کشان هستی نتوان دید بچشم دگر آن مهوش را دام ما گره روان نیست تعلق (بیدل) خار پا مانع جولان نشود آتش را کیست کز راه تو چون خاشاك بردارد مرا شعله جاروبی کند تا بك بردارد مرا شمع خاموشی بداغ سر نگونی رفته ام تا كجا آن شعله چابك بردارد مرا تنگ دارد خاک هم از طینت بی حاصلم خون نخجیرم جان قزاک بردارد مرا هستیم عهدی بعش سجدۀ او بسته است خاك خواهم شد اگر از خاك بردارد مرا صد فلك ریزد غبار دامن افشانده ام يك شرر کز شعله ادراك بردارد مرا صبح بی سرمایه احرام از خود رفتنم کو گریبان تا بدوش چاك بردارد مرا بار اسباب گرانجانیمست سر تا پای من کیست غیر از خاطر غمناك بردارد مرا پیکرم گردد غبار پاس و خیزد زخاك به که دست منت افلاك بردارد مرا نشئه از درد خماری خاک افتاده ام شوق می خواهم بدست تاك بردارد مرا گرد من (بیدل) هوای عرصه گاه پستیست از طپیدن هر که گردد خاک بردارد مرا کیست از فیض جنون مایه ندارد اینجا خرد آن به که تکلف بگذارد انجا نقطه در داغ وطن دارد و خط در زنجیر خامه جز نسخه سودا چه نگارد اینجا چرخ يك حلقة زنجير و زمين يك كل داغ بیش ازین شخص تأمل چه شمارد انجا کیست بردارد زاهل معرفت ناز ترا كنبند دستار کو بردارد آواز ترا جز صدای لفظ نامربوط از معنی بکاست نغمه دولاب آهنگی بود ساز ترا پیری و طفل بجا نقص و کمالت توام اند نیست چندان اعتبار انجام و آغاز ترا در تغافل هم نگاهی برورویی شیوه پست سرمه نیرنك باشد چشم غماز ترا میکند قطع سخن اظهار فضلش آفت است جز بریدن کی بود حرفی لب کاز ترا از تماشا حیرت بی بهره چون آیینه است شوق بینائی نباشد دیدۀ باز ترا تامنگردد فاش سر مستیت مگشای چشم چون پری کین شیشه ظاهر میکند راز ترا خم شد از بار تعلق قامت زیننده نیست دعوی وارستگی چون سرو انداز ترا ( بیدل) ارباب کامل با هر و جوت چون کنند آشیان برتر بود از رنگ پرواز ترا لب جوئیک از عکس تو پرداز یست آبش را نفس در حیرت آئینه میبالد حبابش را سحر از یکدمن در باد چشمت خانه روبیشتم با روزگار شوخی میرسد موج سرابش را هم آغوش جنون رنگ غفلت دیدۀ دارم که زهر یست مزگان چو محمل بست خوابش را ز شبنم هر بناغ حسن چشم شوخ میبندد عرق گوهر بدارد به که نفروشد گلابش را نگاهم يشو چون آئینه شد پامال حیرانی زین سر چشمه در هر کل که موجی هست آبش را ز هستی نبض دل چون موج رقص بسمل دارد مباد آبله در آینه گیرد اضطرابش را ندارد باز این شیوۀ پی پرده گردیدن مگر مجنون ز جیب خود درد طرف نقابش را بهر ز ميكه لعل تو خط او حیرت انگیزد رگ یاقوت می گیرد عنان دود کبابش را بتسلیم از کمال نسخه هستی مشو غافل سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را بلندی آنقدر بالیده است از جبهۀ لیلی که نتواند کشیدن ناله مجنون طنابش را در این وادی نماز خود رفتی و میزند (بیدل) شرر عرض خرام سنك میداند شتابش را العمل شی خمود ده ژیا کا سر ما خنده دارد خط بی مسطر ما ذره بر متصل اظهار است کو هیولی و کجا پیکر ما می تپد برخط زنهار انگشت موی چینی ز تن لاغر ما خنده زن شمع ازین بزم گذشت گل نچید ز خاکستر ما چهره از آئینه ما زنگ استرد منفعل شد کف روشنگر ما خواب ما راه سیاهی بلد سایه افگند بسر بستر ما عمر ها شد که عرق می گریم شرم حسنیست بچشم تر ما حیف همت که زمافی چو حباب صدف بحر نشد گوهر ما چهره زرد شکن ها اندوخت سگ ز د ضعف کنون رزو ما آب ز طومار طلب ها کل کرد مهر شد آبله بر دفتر ما شمع حرمان کدۀ بی کسیم پایمال دست نهد بر سر ما رنگ پرواز ندیدم بخواب بالش ناز که دارد پر ما علت بی بصری را چه علاج زنگهی داشت قضا فلکر ما نیست پیراهن دیگر ( بیدل ) غیر عریانی ما در بر ما خاك كار چه بند کسی نظر بهوا نمی توان خبر پا گرفت سر بهوا درین چمن ز جنون کاری خیال مپرس بخاك ریشه و گل می کند ثمر بهوا ز مین مزرع ایجاد بسکه تنك فضاست قوى كششه تخمم شرر مگر بهوا بصفحیکه خاکسترم چو شعله سریست مباد ذوق فضولی کند خبر بهوا نه مقصدیست مصین نه مطلبی منظور چو گرد باد همین بسته ام کمر بهوا جهان گرفت وشکفی پر طاؤس غبار من که ندانم که داد سر بهوا حدیث سر کنی از قامت بلند که داشت که لب گزیذه گره بندد نیشکر بهوا چوشبنمی که کند از مزاج صبح بهار برآهت آئینه ها بسته چشم تر بهوا ز ساز قافلۀ عمر جمع دار دلت که محمل نفس دارد این سفر بهوا بدست کاه ز عولت درین بساط مناز که رفته است سر شمع بیشتر بهوا چه سگی این همه افشرد دشت امکانرا که ابر بیضه شکسته است زیر پر بهوا دل فسرده اگر سد راه نیست چرا گشوده اند چو صبحت هزار در بهوا تعلق دو نفس با ومن غنیمت گیر که این غبار نیابی دم دگر بهوا بغير وصل عدم چیست مدعا ( بیدل ) که هر نفس نفس ایمجاست نامه بر بهوا

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 42. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/42 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/42
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record