BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 25

Page 25

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 25 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حرف الالف حسن شرم آئینه داند روی تابان ترا چشم عصمت سرمه خواند گرد دامان ترا مدعا شابت همين مژگان تسلیم ساز نیست هرین موج ستم قربانیست حيران ترا در گرفتاری بود آسایش عشاق وبس آشیان از حلقه دام است مرغان ترا غير جرم عشق در آزار ما آزرده كان جبه بسیار است خوی نایشیان ترا پیکر مجنون به تشریف تو محتاج نیست كسوت خارا همان زيبا ست عربان ترا میتواند دفترم غرق شکست از موج کرد ليك نشناسم ز ربك خويش پیمان ترا با تنوك يك چشم رسوای تماشای بتان چون مژه صد چاك میباید گریبان ترا بسکی بد خویی طید از آرزوی ناوکت میکند در سینه دل هم کار پیکان ترا گلشن از اوراق گل مهریست پیش عندلیب میکشاید دفتر خون شهیدان ترا سرمه از خاك شهيدان گر بیامیزد غبار میکند تعلیم ده زبان بیخوابان ترا طینت ابی از غبار خود بدوش افگنده نیست ناتوان بستن ببنید احرام دامن ترا تشنه مخمير خضر جوش دو بالا میزند گر عصا گیرند بندجای مژگان ترا ای دل کم کرده مطلب میبرد نالی نالکی چوقی انرامت اثر کم کرد افغان ترا (بیدل) از رنگین خیالیهای فکرت میسزد جدول رنك بهار اوراق دیوان ترا حسنی است بر رخش رقم مشك ناب را مست خيال ميكده نرکس تو ایم خاکستر است شعله ام امروز و خوشدلم اسباب زنده کی همه دام تحیر است سیماب را ز آینه پای گریز نیست دا ما وصیل صحبت نادان چه ممکن است نظاره کن غبار خط آفتاب را شود جنون کنند قدح ما شراب را یعنی رسانده ام بصبوری شتاب را غیر از فریب هیج نباشد سراب را دارد تحیرم نفس اضطراب را موج گهر بخاك تپد مسیزد آب را هر جلوه باز شیفته رنگ دیگر است بوی بهار شوقی ترا رنك معجزیست مارا ز نیع عمر که متراست که از ازل کوشور معنی که درین عبرت انجمن طوفان طراز چشم من از پهلوی دلست تاچند رشته نفس از وهم ناله یی (بیدل) شکسته رنگی خاصان مشرب است ناشنید شکستی ورق آفتاب را آن حسن برق نیست که سوزد نقاب را کار رقص و زخردہ صیغ کباب را بر موج بسته اند کلاه حباب را گرد شکست شییشه کنم ماهتاب را سامان آبروست ز دریا سحاب را دیگر بیای خویش مپیج این طناب را حیرت حسی است در طبع ننگه پرورد ما ما هستی از عدم بر زم بضاعت آمدیم دفتر ما هر که نازان سطت بی شیرازه است نسخه نوشت سواد چشم نعر خوانده ایم چون جرس عمری طپیدیم و هم نگذاشتیم شخصیت آیینه اند گرفتاری کرد ما باخت رنگی ندارد در بساط نرد ما گو حيا نام کشد خاك بيابان گرد ما گرسیه کرده سرایم نیست باطل فرد ما سخت بیهالی چغد نالد زبید درد ما مشت موهومیست گرما نام هستی میبریم يك تأمل چون نفس بر آیینه چیده ایم چون سحر بیهوده از حسرت نفسها سوختیم شمع را خاکستر خود هم بباد شو شرئیست (بیدل) اقبال صفیهی بر نمیداند بدست چون سحر کز دشمن بود ماحشرده آوردما حیرت عیب و هم بس کزو انکافی کرد ما آتشی روشن نشد آخر ز آه سرد ما به که گیرد عبرت از ما دشمن نامرد ما آفتاب بام عجز است رنگ زرد ما حیرت دل کر نپرداز بضبط کار ها نیست زندانکاه امکان سنك راه وحشتم از خرام موج می چشم قدح واضت وبس بشکه در هیکل زمین ذوق تماشا خاك شد خواب راحت بسته مژگان بهم آوردنست ناله می بندد بتقرای طپش کهسار ها چون نگه سامان عينك دارم از دیوارها دارد این نقش قدم خمیازه رفتار ها ریشه می آرد برون نظاره از گلزار ها سایه میگردند از افتادن این دیوار ها طاقی و و هم پیچیده است مانند حباب عندلیبان را ز شرم ناله ام مانند شمع موجہای این محیط آخر گهر خواهند شد فقر در هر جا شررو پاس سامان میکند چون سحرسعی خروشم قابل اظهار نیست بیدل این گلشن زبس منظره حسن افتاده است تار مژگان میدمد کز دستہ بندی خار ها جز هوا نبود سری در زیر این دستار ها شعله آواز بست آیینه منقار ها سینه خوابیده است در پیچ و خم زنارها کجکلاهی میزند موج از شکست کارها به که برسازم شکست رنگ بند و تار ها حیرت دیدار سامان سفر داریم ما خندها چون گل از چاك كريمان است وبس از ندامت سیرها در باغ عشرت میکنیم گر چه از جوهس هم افزونست دایمون چنان تا نگاهی گل کند ذوق تماشا رفته است در دماغ شوق درد حسرتی پیچیده است دامن آئینه امشب بر کمر داریم ما نسخه از دفتر وضع سحر داریم ما گل بسر داریم تا دستی بسر داریم ما این تهی دستی هم از تقد هنر داریم ما چون شرر سامان فرصت اینقدر داریم ما کیسٹ جز تیغ تو کا هم دم چسر داریم ما تا سراع کوه در دل نظر داریم ما بی تامل صورت احوالما نتوان شناخت چون حباب اینجا متاع خانه برق خانه است نیست چندان رونقی در رنك عيش بی ثبات هر که از خود میرود ماتم کرد رفتنش جرأت پرواز برق خرمن آسوده کیست باغ و هم آز ماست (بیدل) برونشاندن مکندرو لاله سان آیینه داغ جگر داریم ما روز و شب گرداب وش در خود سفر داریم ما کسوت آهی چود و دودل به بر داریم ما آه نتوان گفت آتش در جگر داریم ما ورنه صد گل خنده دريك مشت زر داریم ما چون نفس از وحشت دلها خبر داریم ما یک جهان آشفتگی در بال و پر داریم ما صبح ایم اما بوحشتها هم آغوشیم ما شور این دریا فسون اضطراب ما نشد بحر هم نتواند ایما کرد وضع تشنه کی شوخ چشمی نیست کار ما رنگ آینه مرکز کوهم برون گرد خط گرداب نیست همچو شبنم بانسیم صبح هم دوشیم ما از صفای دل چوگوهر بد مدن کوشیم ما جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما چون حیا پیراهن از عیب میپوشیم ما هر کجا حرف از ان لب سرزد گوشیم ما هستی موهوم ما يك لب گشودن پیش نیست خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق گاه در چشم ترو که بر مژہ گاهی بخاك چشمه بی آبی اشکم از طوفان شوق کی برد یارب که خوبان با مان (بیدل) کشند چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما ازین مژگان خودچون چشم خس پوشیم ما همچو اشك نا امیدی خانه بردوشیم ما رقص بر میزان و ناله می جوشیم ما کرخیال خوشه لان چون شب فرا موشیم ما حیف است گشه سعی دگر باده کشانرا حسرت همه دم صيد غم قامت پیریست عالم همه باز است تو محجوب خیالی مادر سحر ازيك جگر چاك دمیدیم دل جمع کن از کشمکش دهر برون آ سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید یاران بخط جام ببندید میان را گل در بر خمیازه بود شاخ کمان را بند الفمژه برداز طبع ساز کان را آهی نکشیدیم که نکوفت جهان را کین بحر در آغوش كير دلخت کران را بیہودہ برین جنس مچینید دکان را ما صاف دلان سر شکن طبع درشتیم غفلت زمیرم باز نکردید چو گوهر آسوده روان جوش تشویش ندارند دیدار رسیدیم مهیری از دم و آرام گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است ( بیدل ) زنفسمها روش عمر عیانست برسنگ ترحم نبود شیشه گران را نادیده گره ساخته ام خواب گران را منزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را پرواز نگاه است تحير فقان را منزل مجانبند اقامت طلبان را نقش قدمم از موج بود آب روان را حیف کز افلاس نومیدی فزاید مرد را چون خمیازهی دل گره گیر آید تنگ يك تغافل میکند سرکوبی صد کوهسار دست اگر کوتاه شد پردل نشاید مرد را در فسوس مال وزر کو دست ساید مردرا در سخن میباید از جا در نیاید مرد را از تترلبهـاست گر در کام آزا ده کی جدول آب و خیابان چمن منظور کیست دامن رسم تکلف بر سراین هفت خوان پین پیشانی بیاد دامن آید مرد را زخم میدانهـا کشد تا دل کشاید مرد را دست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 25. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/25 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/25
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record