Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
چه ظلمت است اینکه گشت غفلت تختم بار ان ز نور پیدا
فسون و افسانه تو ومن هشتاد پرچشم و گوش دامن
در آمد و رفت محو گشتیم و پی بخیالی نبرد کوششی
بفهم کیفیت حقیقت کجاست پیش کساست فطرت
نیاز رفتار وارسین بلم ز گفتار فهم چیدن
چو آیینه صد جمال پنهان ز دیده بی نگه مبرهن
اشاره دستگاه خلقان عیان ز مژگان موی چینی
کان افلاک پربلند است اثر هم با روی تصنع
چکیدن اشك ناله زاسید و سجده ما به ریشه واشد
نیاز و ناز كمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و عیان
بهم اگر چشم باز گردد قیامت آئینه ساز گردد
ملایمت چون شود ستمگر زهم در اندیشد سخت روتر
گذشت چندین قیامت اما درین بستان بی تمیزی
ز انقلاب مزاج اعیان بحق امان بیدلست (بیدل)
همه به پیش خودیم اما هزار پای ز دور پیدا
غبار مجنون بدشت روشن چراغ موسی بطور پیدا
ره که کردیم چون نفس طی نشد بجدین عبور پیدا
بقدر شکل قیاس اینجا نمیکند چشم كور پیدا
به پیش خود نیز کس نگردد جز بقدر غرور پیدا
چو صبح صد هزار کسوت ز پیکر شخص عور پیدا
گشاد و بست دو سلیمان ز پرده چشم مور پیدا
بس است اگر گرد خط کشیدن زكلك نقاش زور پیدا
فتادگی همت آزما شد که عجز تا شد غرور پیدا
ذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا
کز اعتبارات جسم خاکی چو عنبریم از قبور پیدا
چو آب از حد برد فشردن نمیشود جز غلور پیدا
زبنبه گوشهای غافل چونی گره کرد صور پیدا
علامت عافیت ندارد چو گردد آب از تنور پیدا
چه افسرده می بند لوشد که بمحفل من وما بیا که کشود راه فتودنت بقدرین فسا حسر ابیا
تك و تاز و هم جنون عنان بسپرده بیرون کشان تو غبار باخته طاقتی بزمین عجز رسا بیا
سرو پود شبکه بهم رسدتك و تاز ها بقد ر رسد خم انتظار تو میکشم بوداع قد دو تا بیا
کس ازین حدیقه نمی برد ثمر و تی قسمت بی سبب چو چنار کو طلب کنی بهزار دست و پا بیا
بفسون ساحت هرزه دو در جز آیی تکلفم ده ام ز حیا رسیده بکوش من که خرق کن آمله پا بیا
غضب است مقدم هوس طرب دلی حاصل عبرتی سر بام فرصت پرفشان چوسحر بکسب هوا بيا
بغبار قافله سلف رسیده و گذشته صفی بکش مزدن صلا که بیا وروقفا بيا
بیشان چه خنده پرداز ز ترانه قسمی دگر رهت سیه شده خون من به بهار رنگ حنا بيا
بادای ناز فضولیست رو برك حسن قبول کو ستم است دعوت پشه کشی که بگاه معانی کـه ایـا
تو چو شمع در بز انجمن بهوس ستمکش سوختن که فسانه است و رامسر که بطرز جانب ما بیا
من بیدل از در عاجزی بچه سوز و ساز چار سم هـه توست حکم رو برو همـه جاست شو در بابيا
چه ممکن است که راحت سری بر آورد از ما مگر نفس رود و دیگری بر آورد از ما
چو رنگ خیمه ناموس وحشتیم بگردن ز خویش هم که برآید پری برآورد از ما
دماغ ما سر غواصی محیط ندارد بس است ضبط نفس گوهری برآورد ازما
فسرده ایم زتفاق عقل چاره محالست جنون مگر که قیامت گری برآورد ازما
بهار بخودی افسوس گل نکرد زمانی که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما
بعرصه دو نفس انقلاب فرصت هستی کمان نبود که دل لشکری بر آورد از ما
شرار کاغد اگر در خیال بال کشاید چون تیکر وفا محتری برآورد از ما
فلك زصبح قیامت فکنده شور بعالم مباد پنبه گوش کری برآورد از ما
برنك غنچه نداریم برگی عشرت دیگر شکست شیشه مگر ساغری بر آورد از ما
در انتظار رهایی نشسته ایم که شاید روی ما مژ دستن دری برا ورد از ما
چو (بیدلیم) همه تا گزیر نامه سیاهی جبین مگر بعرق کوثری برآورد از ما
چیده است لاف خلق بجدین ترانه ها ریخت دره منظر خورشید خانه ها
نشنو فای کشت تعلق ندامت است جز ناله نیست ریشه زنجیر دانه ها
آتش اگر ز گرمی خوبت نشان دهد انگشت زنهار کشد از زبانه ها
پرواز بی نشان سرا بال رنگ نیست گو بيضه بشکند بکلاه آشیانه ها
هر عضو من چوشمع ادیکاء نیستیست تا نقس نام من و این آستانه ها
زین بزم فانی هم راحت مخاك برد آب محيط رفت بکوزه گرانه ها
آن کس که بگدرد زغم زلف یار گیست بر دل چه کوچه ها که ندادند شانه ها
نومیدم ستمکمش خند و جمعیم نیست آسوده ام بخواب عدم زین فسانه ها
کوشش بدود کعبه تحقیق ده نوید آواره ماند ناوك من زين نشانه ها
آتش زدند شب ورقی را در انجمن کردم سير فرصت آئینه خانه ها
در دامگاه قسمت روزی مقیدیم ( بیدل ) به بال ما گره افگند دانه ها
چیست این باغ و این شگفتنها سر آبی و سیر روغن ها
توجه از اصل نبرد هم رشته دارد فضای سوزنها
اعتبار زمانه یکباریست قطره گوهر شد از فسردنها
خاک گردم ره طلب بندم سرمه مالم بگاه شیونها
حیف نشکافتیم پرده دل دانه بودست مهر خرمنها
موج زدم نود غنچه کوه وده دشت چین گرفته است طرف دامنها
شب ما را چراغ فرصت تو همه روشن کن است روزن ها
کو فضاییکه وا کنیم پری رفت پرواز با نشیمن هـــا
فکر خود بیصدای هوس است سر گران شد جهید گردنها
یارب ازسعی بی اثر تا چند آب کوبید کسی بها ونهــا
گر ننالم کجا رود ( بیدل ) ششجهت بیکسی ومن تنها
حرص فرصت انتظار و دور رنك است آسیا دل زنویت جمع کن بربند رنك است آسیا
يك ندامت کار چندین دانه دل میکند کزتوانی دست برهم سود نشك است آسيا
سنگ هم آئینه تحقیق صیقل میزند عمر ها شد در تلاش رفع زنك است آسيا
تا نفس با قیست کرد رزق میگردد، باش آب چون واماند از رفتار تنك است آسیا
آسمان هم تا کجا در فکر مردم تا زند رنگ روزی خوار بسیار است دنگ است آسیا
سعی روزی با بلای بی امان جوشیدن است بیفتر در گردش از باد تفنگ است آسیا
از من و ما هر چه اندوزی کف ناز وستی است عاشق این حرص آتش چنك است آسیا
تاقیامت گردش افلاك در کار است و بس کس نفهمید اینکه میگردد چه رنك است آسیا
زیر گردون ناامید امن تاکی زیستن دانه ها ز یجا برون آید تنگ است آسیا
نی زمینت عاقبت گاه است نی چرخ بلند بام مجنونم طرف ست آخر دو سنگ است آسیا
(بیدل) از گردون سلامت چشم نتوان داشت الوداع ای دانه گوکاه نهنگ است آسیا
جان بست باوحشت جنون محمل ما را مگر لیلی بدوش جلوه بندد محمل ما را
ندارد گردن تسلیم پیش از سایه موئی محبت برسر نشك گردند تیغ قاتل ما را
صفای دل بحیرت بست نقش پرده هستی فروغ شمع کاه از دعا شد محفل ما را
دل از سعی امل بروضع آرا مید، میلرزد مبادا دور بنی جاده سازد منزل ما را
زخشکپای وضع عافیت نمیشود همت عرق ایکاش در دریا نشاند ساحل ما را
محبت بک بود الزجلوه مشتاقان این محمل به معمور نگه چون شمع برد آب و گل ما را
غبار احتیاج امواج دریا خشك ميسازد عیار تا مگريد آروی سائل ما را
ادرنگ وفا انك برافشانی چه بنك است این طپیدن خاك برسر کرد آخر بسمل ما را
شکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن گران جانی زهو سو بردل مارد دل ما را
تپز از سایه ممکن نیست فرق دور بردارد بروی شمدند گردانی غبار کاهل ما را
حباب پوچ از آب گهر امید ها دارد خداوند الحق دل بخشان ( بیدل ) ما را
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
