{"book":"adl0015","page":25,"text":"حرف الالف\n\nحسن شرم آئینه داند روی تابان ترا چشم عصمت سرمه خواند گرد دامان ترا\nمدعا شابت همين مژگان تسلیم ساز نیست هرین موج ستم قربانیست حيران ترا\nدر گرفتاری بود آسایش عشاق وبس آشیان از حلقه دام است مرغان ترا\nغير جرم عشق در آزار ما آزرده كان جبه بسیار است خوی نایشیان ترا\nپیکر مجنون به تشریف تو محتاج نیست كسوت خارا همان زيبا ست عربان ترا\nمیتواند دفترم غرق شکست از موج کرد ليك نشناسم ز ربك خويش پیمان ترا\nبا تنوك يك چشم رسوای تماشای بتان چون مژه صد چاك میباید گریبان ترا\nبسکی بد خویی طید از آرزوی ناوکت میکند در سینه دل هم کار پیکان ترا\nگلشن از اوراق گل مهریست پیش عندلیب میکشاید دفتر خون شهیدان ترا\nسرمه از خاك شهيدان گر بیامیزد غبار میکند تعلیم ده زبان بیخوابان ترا\nطینت ابی از غبار خود بدوش افگنده نیست ناتوان بستن ببنید احرام دامن ترا\nتشنه مخمير خضر جوش دو بالا میزند گر عصا گیرند بندجای مژگان ترا\nای دل کم کرده مطلب میبرد نالی نالکی چوقی انرامت اثر کم کرد افغان ترا\n(بیدل) از رنگین خیالیهای فکرت میسزد جدول رنك بهار اوراق دیوان ترا\n\nحسنی است بر رخش رقم مشك ناب را\nمست خيال ميكده نرکس تو ایم\nخاکستر است شعله ام امروز و خوشدلم\nاسباب زنده کی همه دام تحیر است\nسیماب را ز آینه پای گریز نیست\nدا ما وصیل صحبت نادان چه ممکن است\nنظاره کن غبار خط آفتاب را\nشود جنون کنند قدح ما شراب را\nیعنی رسانده ام بصبوری شتاب را\nغیر از فریب هیج نباشد سراب را\nدارد تحیرم نفس اضطراب را\nموج گهر بخاك تپد مسیزد آب را\nهر جلوه باز شیفته رنگ دیگر است\nبوی بهار شوقی ترا رنك معجزیست\nمارا ز نیع عمر که متراست که از ازل\nکوشور معنی که درین عبرت انجمن\nطوفان طراز چشم من از پهلوی دلست\nتاچند رشته نفس از وهم ناله یی\n(بیدل) شکسته رنگی خاصان مشرب است ناشنید شکستی ورق آفتاب را\nآن حسن برق نیست که سوزد نقاب را\nکار رقص و زخردہ صیغ کباب را\nبر موج بسته اند کلاه حباب را\nگرد شکست شییشه کنم ماهتاب را\nسامان آبروست ز دریا سحاب را\nدیگر بیای خویش مپیج این طناب را\n\nحیرت حسی است در طبع ننگه پرورد ما\nما هستی از عدم بر زم بضاعت آمدیم\nدفتر ما هر که نازان سطت بی شیرازه است\nنسخه نوشت سواد چشم نعر خوانده ایم\nچون جرس عمری طپیدیم و هم نگذاشتیم\nشخصیت آیینه اند گرفتاری کرد ما\nباخت رنگی ندارد در بساط نرد ما\nگو حيا نام کشد خاك بيابان گرد ما\nگرسیه کرده سرایم نیست باطل فرد ما\nسخت بیهالی چغد نالد زبید درد ما\nمشت موهومیست گرما نام هستی میبریم\nيك تأمل چون نفس بر آیینه چیده ایم\nچون سحر بیهوده از حسرت نفسها سوختیم\nشمع را خاکستر خود هم بباد شو شرئیست\n(بیدل) اقبال صفیهی بر نمیداند بدست\nچون سحر کز دشمن بود ماحشرده آوردما\nحیرت عیب و هم بس کزو انکافی کرد ما\nآتشی روشن نشد آخر ز آه سرد ما\nبه که گیرد عبرت از ما دشمن نامرد ما\nآفتاب بام عجز است رنگ زرد ما\n\nحیرت دل کر نپرداز بضبط کار ها\nنیست زندانکاه امکان سنك راه وحشتم\nاز خرام موج می چشم قدح واضت وبس\nبشکه در هیکل زمین ذوق تماشا خاك شد\nخواب راحت بسته مژگان بهم آوردنست\nناله می بندد بتقرای طپش کهسار ها\nچون نگه سامان عينك دارم از دیوارها\nدارد این نقش قدم خمیازه رفتار ها\nریشه می آرد برون نظاره از گلزار ها\nسایه میگردند از افتادن این دیوار ها\nطاقی و و هم پیچیده است مانند حباب\nعندلیبان را ز شرم ناله ام مانند شمع\nموجہای این محیط آخر گهر خواهند شد\nفقر در هر جا شررو پاس سامان میکند\nچون سحرسعی خروشم قابل اظهار نیست\nبیدل این گلشن زبس منظره حسن افتاده است تار مژگان میدمد کز دستہ بندی خار ها\nجز هوا نبود سری در زیر این دستار ها\nشعله آواز بست آیینه منقار ها\nسینه خوابیده است در پیچ و خم زنارها\nکجکلاهی میزند موج از شکست کارها\nبه که برسازم شکست رنگ بند و تار ها\n\nحیرت دیدار سامان سفر داریم ما\nخندها چون گل از چاك كريمان است وبس\nاز ندامت سیرها در باغ عشرت میکنیم\nگر چه از جوهس هم افزونست دایمون چنان\nتا نگاهی گل کند ذوق تماشا رفته است\nدر دماغ شوق درد حسرتی پیچیده است\nدامن آئینه امشب بر کمر داریم ما\nنسخه از دفتر وضع سحر داریم ما\nگل بسر داریم تا دستی بسر داریم ما\nاین تهی دستی هم از تقد هنر داریم ما\nچون شرر سامان فرصت اینقدر داریم ما\nکیسٹ جز تیغ تو کا هم دم چسر داریم ما\nتا سراع کوه در دل نظر داریم ما\nبی تامل صورت احوالما نتوان شناخت\nچون حباب اینجا متاع خانه برق خانه است\nنیست چندان رونقی در رنك عيش بی ثبات\nهر که از خود میرود ماتم کرد رفتنش\nجرأت پرواز برق خرمن آسوده کیست\nباغ و هم آز ماست (بیدل) برونشاندن مکندرو لاله سان آیینه داغ جگر داریم ما\nروز و شب گرداب وش در خود سفر داریم ما\nکسوت آهی چود و دودل به بر داریم ما\nآه نتوان گفت آتش در جگر داریم ما\nورنه صد گل خنده دريك مشت زر داریم ما\nچون نفس از وحشت دلها خبر داریم ما\nیک جهان آشفتگی در بال و پر داریم ما\n\nصبح ایم اما بوحشتها هم آغوشیم ما\nشور این دریا فسون اضطراب ما نشد\nبحر هم نتواند ایما کرد وضع تشنه کی\nشوخ چشمی نیست کار ما رنگ آینه\nمرکز کوهم برون گرد خط گرداب نیست\nهمچو شبنم بانسیم صبح هم دوشیم ما\nاز صفای دل چوگوهر بد مدن کوشیم ما\nجوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما\nچون حیا پیراهن از عیب میپوشیم ما\nهر کجا حرف از ان لب سرزد گوشیم ما\nهستی موهوم ما يك لب گشودن پیش نیست\nخواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق\nگاه در چشم ترو که بر مژہ گاهی بخاك\nچشمه بی آبی اشکم از طوفان شوق\nکی برد یارب که خوبان با مان (بیدل) کشند\nچون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما\nازین مژگان خودچون چشم خس پوشیم ما\nهمچو اشك نا امیدی خانه بردوشیم ما\nرقص بر میزان و ناله می جوشیم ما\nکرخیال خوشه لان چون شب فرا موشیم ما\n\nحیف است گشه سعی دگر باده کشانرا\nحسرت همه دم صيد غم قامت پیریست\nعالم همه باز است تو محجوب خیالی\nمادر سحر ازيك جگر چاك دمیدیم\nدل جمع کن از کشمکش دهر برون آ\nسرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید\nیاران بخط جام ببندید میان را\nگل در بر خمیازه بود شاخ کمان را\nبند الفمژه برداز طبع ساز کان را\nآهی نکشیدیم که نکوفت جهان را\nکین بحر در آغوش كير دلخت کران را\nبیہودہ برین جنس مچینید دکان را\nما صاف دلان سر شکن طبع درشتیم\nغفلت زمیرم باز نکردید چو گوهر\nآسوده روان جوش تشویش ندارند\nدیدار رسیدیم مهیری از دم و آرام\nگردون همه پرواز و زمین جمله غبار است\n( بیدل ) زنفسمها روش عمر عیانست\nبرسنگ ترحم نبود شیشه گران را\nنادیده گره ساخته ام خواب گران را\nمنزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را\nپرواز نگاه است تحير فقان را\nمنزل مجانبند اقامت طلبان را\nنقش قدمم از موج بود آب روان را\n\nحیف کز افلاس نومیدی فزاید مرد را\nچون خمیازهی دل گره گیر آید تنگ\nيك تغافل میکند سرکوبی صد کوهسار\nدست اگر کوتاه شد پردل نشاید مرد را\nدر فسوس مال وزر کو دست ساید مردرا\nدر سخن میباید از جا در نیاید مرد را\nاز تترلبهـاست گر در کام آزا ده کی\nجدول آب و خیابان چمن منظور کیست\nدامن رسم تکلف بر سراین هفت خوان\nپین پیشانی بیاد دامن آید مرد را\nزخم میدانهـا کشد تا دل کشاید مرد را\nدست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را","chars":5866,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00025.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/25","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/25","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}