Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
با دقه در مه طوق تو هم زندان سودا میکند اصل کام جهان را این مواط میکند صفای دامن صبح و تمینم چه نظات این ملک صابون همین بر جامه های بکند میکند
درین گلشن زوضع لاله و گل سیرعبرت کن که یک منز کان کشودن سینه و صد چاک میکند سیه چشمیت امشب ساقی مستان که نیرنگش بجام می که اندازد نظیر تریاک میکند
بچندین خاک آز ان نقش قدم گل میتوان چیدن رقابت پر طاوس رو درخاک میکند مشو از اعتبار خیر و شر مغرور این محفل که غیرت کوشش کی در خود ادراک میکند
مکرسعی ندامت هم دلی انشا کند (بیدل) نفس دستی بصد امید برکف تاك ميبالد
بیا دت گردش رنگم بهر جا باز میبندد زموج کل زمین تا آسمان زنار می بندد چنان خاموش باشم پرتو کردد تجایت طپش بر جوهر آئینه موسیقار میبندد
سجودی میبرم چون سایه خاک آفرینش را که سر تا پای من بك جبهۀ هموار میبندد گرفتم یک آغوشت ندارم گردش چشمی قضا نقش امیدی باین پرکار میبندد
ندرد کردش رنگ آسیای توست است اینجا دوروزی خون ماهم گونۀ دست یار میبندد زان تمکین شیرین هر یکه از ناز و نغیزی کره در بندگر نیش قدت زنار میبندد
بیاب عافیت خواهی ز امید نفس بکسل دامت عقده ساز ضیفی کان تار میبندد بناموس حیا باید عرق در جبهه دزدیدن زشیتم کاشتن ما رخنه بر دیوار میبندد
نمیباشد حریف حسن تحقیق از حیا غافل شکوه برق این وادی مزه ناچار میبندد گراز رنگی بیداد نازت شکوه پردازم شکست دل بر طاوس بر منقار میبندد
باین دوتیکه من چون گل بپیراهن نمیگنجم سر کره سرت گردیدم دستار میبندد زبشاشند نم آب خواهد ساختن (بیدل) نطق نقش مضمونی که دل بسیار میبندد
پی اشك من ندانم بكجا رسیده باشد ز یت دویدی داشت برهی چکیده باشد زرنگاه سر کشیدن رخت چه احتمال است مگر از کین حیرت مژه قد کشیده باشد
تپید تاب موج ماید زخو د بحر دیدن چه رسد بعالم آنکس که تر اندیده باشد به نسیمی از اجابت چمن حضور دارم دل پیکمال میزد سحری دمیده باشد
نچمن زخون بسمل همه جا بهار ناز است دم تیغ آن تبسم رك كل بریده باشد دل ماداشت چیزی که توان نمود صیدش سر زلفت از خجالت چقدر خمیده باشد
چه بلندی چه پستی چه عدم چه ملك هستی نشنیده ایم جایی کسی آرمیده باشد چو زیر هستی ما چو خروش ساز عنقاست شنو از کسی کداوهم زکسی شنیده باشد
زطریق شمع غافل مکذر درین بیابان مژه تا بنده زخاری که بیا خلیده باشد غم هیچکس ندارد فلك غرور پیمان زبان صد پری چند کله می طپیده باشد
بدماغ دعوی عشق مزن بوالهوس بلند است مگر از دکان قصاب جگری خریده باشد همه کس سراغ مطلب بدری رسانده تازد من و کام نیم جانی که بلب رسیده باشد
جزار پرده ( بیدل ) زدهان بی نشانش سخنی شنیده ام من که کسی ندیده باشد
با تحقیقی کسانیکه کرد تاخته اند همه چون صبح بخمیازه نفس باخته اند عاجزی کسب کمال است که یکسر چو هلال تیغ بازان تسین سیر انداخته اند
حسن خورشید ازل در نظر اما چه علاج سایها آینه از رنگ نپرداخته اند علمی کو که هوس گردن ناز افرازد بسمل چند بحیرت مژه افراخته اند
راحت و وضع تکلف چه خیالست اینجا مفت جمعیکه باین ساختگی ساخته اند کم نشد شور طلب از كف خاكسترما وصل جویان فنا هم نفسی فاخته اند
از اسیران وفا جرات پرواز مخواه بر ما جیفه برون قفس انداخته اند آسمانها همه دست است بقدر ننگه لاف خود سران تیغ بیایی بهوا آخته اند
قدر دانی چه خیال است در ابنای زمان ( بیدل ) اینها همه از عالم نشناخته اند
یخودی امشب برو بال فضایی میشود گر ندارد مدعا بازی بساقی میشود هرزه سعیی در طریق جستجو بیکاریست پای خواب آلودهم سنگی نشانی میشود
نشه تسلیم حاصل کن که مشت خاک را باد هم گر میبرد تخت روانی میشود موج این دریا بسعی ناخدا محتاج نیست کشتی ما را شکستن باد بانی میشود
چون لطافت تهمت آلود کدو رت شد بلاست سایه بال پری کوه کرانی میشود ریخ میپوش از من که چشم حسرت آهنگم محبا هر سر منی که رویال نمائی میشود
عاجزم چندانکه در عرض ضعیفیهای من ناله کر بال نگاه ناتوانی میشود کر چنین باشد فشار حسرت بال هما مغزها آخر زخشکی استخوانی میشود
بسکه گرمیهای صحبت رفتشان و حشت است آتش این کار وان هم کار وانی میشود راحت جاوید در ضبط عنان آرزوست بازد پر کر جمع گردد آشیانی میشود
سیر حق (بیدل) بقدر ترك اسباب است و بس سوی او از هر چه برگردی عنانی میشود
بید لان چند خیال گل و شمشاد کنید خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید کو غزالی که توان نیم طپش بال افشاند ای اسیران قفس خدمت صیاد کنید
ما هم از کاشتن دیدار کلی می چینیم هر کجا آینه چنيد ز ما یاد کنید باد را باید از آغوش نفس کرد سراغ آنقدر دور مشمازید که فریاد کنید
کرد آرام درین دشت طیش خیز کجاست تا بیان رسید آبله بنیاد کنید وضع ما منفصل سخت خجالت دارد کاش از هرزه دو یها عرق ایجاد کنید
موجیم از مشق طپش رفت بطوفان کنار يك گهر معنى افسردنم ارشاد کنید عمر ها شد عبث آلوه تلاش سخنتم به نسيم نفس سوخته ام باد کنید
بوی گل با نشوم ننگ رهائی نکشم نیستم سرو که با درکلم آزاد کنید صورت ما و گمی از دل نکشد حیرات من بتکلف اگرم خامه بهزاد کنید
نرکی باز مجائیچه نظرها کاندا شت معنى منتظم بر سر من صاد کنید من ( بیدل ) سبق مدرسه نسیانم هر چه کردید فراموش مرا یاد کنید
پی خمیازه کش وضع جوان میباشد حسرت شیر در آغوش کمان میباشد تو بهار چمن محشر عمين خاموشست گفتگو صرصر تمهید خزان میباشد
غفلت از منتظر وصل خیالیست محال چشم اگر بسته شود دل نگران میباشد رهبر عالم بالاست خيال قد یار خضر این بادیه چون سر و جوان میباشد
قطع رنجیم ز مجنون تو نتوان کردن موج جزو بدن آب روان میباشد چه خیالیست توانی ز تمنا بکشیم که نفس ریشۀ قانون فغان میباشد
سخت دور است از بن دامکه آزادی ما نزۀ از بخودی بال فشان میباشد خاطر نازك ما ایمن از آفات نشد سنگ در کار که شیشه گران میباشد
در تسلیم سبك مايه به بی قدریهاست جنس ما را بکف دست دکان میباشد بلبل غافل مزاجم بكجا دل بندم گل این باغ ز رنگین نفسان میباشد
كج ادا یانه بار باب مطالب سر کن راستی بردل این قوم سنان میباشد چشم ناوا کن از خویش برون تاخته ایم صورت آینه دامن بینان میباشد
صاف مشرب دو زبانی نپسندد ( بیدل ) هر چه در دل بلب آب همان میباشد
پیر گردیدم و هستی سبب ننك نشد چون کمان خانه بی بایه ورم تنگ نشد الفت دل به همین جابل عمیم نست آبله پای که بوسید که او لنك نشد
بی صفا محرمی خویش بچه امکان دارد سنك نا شیشه نشد آینه سنگ نشد بحر سوخت نفس ور بدر بن مکتیم و هم صفحه نیست کر آتش زدن ار زنگ نشد
دل هر ذره بصید چشم تماشا جوشید رهن طاوس شدمو محرم نیم رنگ نشد سوى ما اطلس دیبا پند را دام نو دوخت بر هوس جامه عریانی اگر تنک نشد
شبنم صبح دلیل است که در عالم رنگ ناقض آب نشد آینه بیرنگ نشد گوش بر زمزمه ساز سپندم همه داغ شد محفل و يك نغمه با هنك نشد
در گریبان عدم نیز رهی داشت خیال آه از بی نفسان ما چنان نشد هر چه پوشید جهان غیر کفن یمن نداشت ماهی بود لباسی که باین رنگ نشد
با خیالات مجوشید که در مزرع و هم سنك كم نیست چه شد (بیدل)ا کرم نك نشد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
