Machine transcription
حرف الدال
صحیفه ١٥٢
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
بهر جا باغبان دریاد مستان خاک بفشاند بکو تا بهر زاهد یکدو تا مسواک بفشاند
بگلشن فکر راحت غنچه بر افلاک بفشاند که پروا ضبط خود در عقده امساك بفشاند
برفع تلخی ایام باید خون دل خوردن مگر صهبا غبار وهم این ترياک بفشاند
صباگر مرهم شبنم بدارد روی زخم گل ز خار منفعل محرى گریبان چاك بفشاند
درین گلشن بهمبال ناله دارد نور دانائی گل ساغر تواند چید هر کس تاک بفشاند
خیال طره او راست زاهد را اگر بر سر ز بهر زلف حوران شانه از مسواك بفشاند
دمی چون صبح می خواهم نفس دروش پروازی چو گل تا کی سپهرم در دل صد چاك بفشاند
چو عشق آمد خیال فم ز دل باید می داند شکوه برق کرد باد هیهات خاشاک بفشاند
تکلف زحمتیم بنمایم دارد تما شائی مبادا جوش خونم الفت ضحاك بفشاند
اگر چرخث نوازش کرد از مکرش مباش ایمن کان چون نمد را در و کشد بر خاك بفشاند
نصیب دانه سود ز آسیا غیر از پریشانی غبار خاطرم کی گردش افلاک بفشاند
اگر از موج گوهر میتوان زد آب در آتش عرق هم گرمی آن روی آتشناك بفشاند
بساز عافیت چون شعله بدسیری نمی زایم ز خود برخاستن شاید غبارم پاك بفشاند
چو گل رمزه تمرد داند از خود بر نمی آیم صبا این آرزو تا کی گریبان چاك بفشاند
برنك قطره با هر موج دادم نقد ایثاری مبادا کوهرم در عقده امساك بفشاند
تخمیر کر شبم دارد بضبط گریه عاشق غبار عالمی از دیده نمناك بفشاند
طرب خواهی نفس در بزم امکان بیدل بشکن تواند جام می برداشت هر کس تاك بفشاند
صفای باده تحقیق اگر صیقل زند ساغر برون چون زنک از آئینه ادراك بفشاند
بشوخی مشکل است از طینتم دفع هوس (بیدل) مگر آب از حیا کشتن غبار خاك بفشاند
بهر جا ساز غیرت انفعال آهنگ میگردد بموج يك عرق صد آسیای رنك ميگردد
نکرده ضعف پیری مانع بیتابی شوقت توا از پا بیفتد کرش ما چنگ میگردد
فقیران کسوت ناموس چند بن وحشت است ایجا پری در شیشه دارد خانها کرسنک میگردد
ز الفت کام دل مقدر که با آن بر فشانها نفس اینجا ز لب تا بگذشته عذر اشک میگردد
چو گیرد خود نمائی دامت ساز ندامت کن خموشی میطید بر خویش تا آهنك ميگردد
فریب آب نتوان خوردن از آئینه هستی کرا امروز شب صافی هست فردا زنک میگردد
دماغ و هم سرشار است در میخانه امکان می تحقیق نآرد جام درزی بنک میگردد
بدانم نبض موجم باعتبار شیشه ساعت که راحت از مزاج من بصد فرسنگ میگردد
جنونم جامه واری دارد از تشریف عریانی که کر بخیه شبنم بر رویش قرآن چنک میگردد
دل آئینه پر کا چون اشك از طپیدن بگذر د بیدل که این گوهر بیکدم آرمیدن سنک میگردد
بهر جا الفتى هست انفعالی در کمین دارد حلاوت خانه دنیا مگس در انگبین دارد
درین بزم کدورت خیز عشرت چه حلاوت کو بقدر موج می اینجا جبین ما و چین دارد
بمحویت محیط هر چه خواهی میتوان کشتن فلك با عرش آن آئینه کز حیرت نگین دارد
نفس در خون بسمل غوطه داد اجزای امکانرا رک بیتابی آ تشفکان خاصیت این دارد
کباب پهلوی آن بسمل کر فتی عشم تها خدنگ حسرت ابرو کمان دلنشین دارد
نمی چیند ز سیر لاله و گل خجلت شوحی درین کلشن چوشبنم هم کجا چشمم کمین دارد
خم هر موج می از دست نیرنگ ابرو یت شکست تو به ما در شکست آستین دارد
مشو مغرور تمکین در تعلق زار جسمانی که گردی پیش بود هر که الفت باز مین دارد
بقدر انجم از کردون کره بربال و پر دارم مرا هر حلقه این دام در زیر نگین دارد
هوای بیش بتوان یافت از ساز حباب اینجا تو خواهی نوحه کن خواهی ترنم دل همین دارد
بحیرت کوش نه گر پرده دل وا کنی رمزی زبان جوهر آئینه آهنگ حزین دارد
بسو دن رفت سر تا پای موج از شرم بیدلی ضعیفی تا کجا مارا ندامت آفرین دارد
اثر های تعلق پست مائع وحشت مارا قفس تا ناله دامن برزند صد رنك چین دارد
شگفتن نیست در عالم بکام هیچ کس (بیدل) جبین هم از رک گل چین کلفث برجبین دارد
بهر کجا مژه ام رنگ خواب میریزد گداز شرم رویم گلاب می ریزد
مباش مجتنم از درد بی ثباتی عمر که هر نفس ورق زین کتاب میریزد
صفای دل تلف اندوه کشمکش مپسند نفس ز آتش آئینه آب میریزد
زتنگنای جسد عمر هاست تاخته ایم هنوز قامت پیری رکاب میریزد
گلی که رنگ دو عالم غبار شوحی اوست چو غنچه خون مرا در نقاب میریزد
خوشم بیاد خیا لیکه کلشن جمالش گل نظاره در آغوش خواب میریزد
کداز دل به تم اشك عرض نتوان داد محیط آب رخی از سحاب میریزد
زخویش رفتن عاشق بهار جلوة اوست شکست رنگ سحر آفتاب میریزد
نمود ترشیشه کردون فریب ساغر امن که سنگ فتنه بیجای شراب میریزد
ز بیقراری خود سیل هستی خویشم چو اشك رنك بنای من آب میریزد
بحرف لب مکشا ناتوان ای ( بیدل ) که آبروی نفس چون حباب میریزد
به که چندی دل ما عاشق انشا باشد جرس قافله بی نفسیا باشد
تاکی ای طایر از هرزه خرد بی نهایت کف افسوس توتیی لب گویا باشد
گوشه مخبری وسعت دیگر دارد گرد آسوده همان دامن صحرا باشد
ردل سوخته ام تپ مباش ای تم اشك برق این خانه مباد آتش سوما باشد
نا رسائی نفس تهمت افسرده دلیست مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد
طالب قدر ده شو همن اگر تنك فضاست طپش موج بادا زه دریا باشد
يارب اندیشه قدرت نکشد دامن دل زنک این آئنه ترسم بد بیضا باشد
بکدا زبد که در انجمن یاد وصال دل اگر خون نشود داغ تمنا باشد
نسخه جسم که برهم زدن آرایش اوست کم شیرازه پسندید کز اجزا باشد
شعله ها زیر نشین عمل دود خود اند جبه شود سامیه ما هم بسر ما باشد
نور نظارة نيرنك دو عالم ( بیدل ) من و چشمی که بحیرانی خود وا باشد
پهلوی مجمرع میزند امروز جاه عبید کج کرده است عارضه تو کلاه عبید
دارد زمانه نو هه تن يك خط جبين يارب رآستان که افتاد راه عبید
گویا بوسف قبیله معنی نواز ماست این مصرع بلند فلك دستگاه عبید
آن قبله که جانب محراب ابروش خم دارد از هلال غرور نگاه عبید
صبح و تا سرشته لب مهر پرورش دارد تبسمی که نیابد زماه عبید
هر چند از هلال رقم کرد روز کار در چشم اعتبار خطی از گواه عبید
پیش درش ز خجلت تسلیم (بیدل) است نا آسمان نشان لب عذر خواه عبید
بیا ای شعله نادل نال وصل از تو بردارد که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد
تماشا گاه معدومی زمن چند است سامانی که هر کس چشم میپو شد ز خود بر من نظر دارد
بدوش هر نفس از دل گرانی محمل دارم مگر سعی شرر این کوه را از خاك بردارد
مبوی مژده وصلت دل از خود رفته است اما چنان نام تو میپوسند که پندارم خبر دارد
نمیپوشد منت غیر از ادای مدعای من نگاه ناله مکتوب من از خود نامه بردارد
بنو ميدي هوس آوارة صدگلشن امیدم من دو امانده پروازی که در هررنك بر دارد
بهم چسبیدن مژگان بكنج فقر میگوید که نی هر چند صرف بوریا کرده شکر دارد
تو از کیفیت اقبال فقر آگه نه ورنه طلسم بیدری از هر طرف آینه در دارد
بهار جلوه از کف میرود فرصت غنیمت دان اگر رنك است و کردم دامن گل رهگذر دارد
شکه در چشم آهو آبشد از رشك قربانی که تیغش کز گذر هی شمعناهم سحر دارد
توای قمری و بلبل مکرز شد درین گلشن توا کنون ناله کن (بیدل) که آهنگ اثر دارد
بیاد آستانت هر که سر بر خاك ميمالد غبارش چون سحر پیشانی افلاك ميمالد
كهر حل میکند با شبنمی در پرده میپرد حیا چیزی بران رخسار آتشتناك ميمالد
امل افسون پینا کیست در غمخانه امکان بقدر ریشه مستی آستین تاك ميمالد
سخن بیپرده کم کوئید کاین افسانه غیرت بگوئی نا خورد اول لب بيباك ميمالد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
