Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
به پیری گریه کن تا آینه صبح
برای عرض شبنم آفریدند
گریبان خون شو بداز خجلت جود
که شبنم را خاص حاتم آفریدند
چو ماه نوهم وضع سجودم
ز پیشانی مقدم آفریدند
نه محزونی نه مستی چیست (بیدل)
د ماغت از چه عالم آفریدند
بطراز دامن ناز او چه نمازها که نما رسد
نرد آن مژه به بلندی نه ز گرد سرمه دما رسد
بك و بوی بیهده يك نفس در افعال هوس نرو
بمحیط میرسدم شنا عرق اگر بحیا رسد
بفشار تنگی این قفس چو حباب غنچه نشسته ام
پر صبح میتپم از بغل همه کز نفس بهوا رسد
ز غبار فرصت پرفشان نه بهار دیدم و نی خزان
همه جاست فتنه بشرط آن که دماغ ما بوفا رسد
نه زمین بساط غبار ما نه فلك دليل اعتبار ما
بسراغ گرد نفس كسى بكجا رسد كه فنا رسد
بكشاد دست کرم قسم که درین نیامكده ستم
نرسد به تهمت بستگی زدری که نان بگدا رسد
دل بینوا بكجا برد غم تنگدستی و مفلسی
مژه برهم آورم از حیا که رخنه بقبا رسد
مگذر ز خاصیت سخا که سحاب مزرعه وفا
عقاد کی شکند عصا که فتاده بعصا رسد
بدعای ناز لب عاجزان نگشوده در امتحان
سکته ز آبادی يك نفس سحری به نشوه نما رسد
نامسین جهده تو خفته است الم ندامت عاجزی
مده آنقدر ره هوس که بخراب آبله پا رسد
بقبول آن کف نازنین که کمند شفاعت خون من
در صبریم زغم آنقدر که بهار رنگ حنا رسد
مبر رشته طرب آگهان به بهار میکده از جنون
چو خیال (بیدل) اگر کسی ز تو بگذرد به خدا رسد
حیرت در کارا موی پیری رهنمون گردد
زقدها کمتری دامن که آتش سرنگون گردد
زخود داری نمیداند ره کاهیده گی فطرت
اگر تغیر رنگی گل کند داغ جنون گردد
گرانی نیست اسباب جهان دوش تجرد را
الف با هر چه آمیزد محال است اینکه نون گردد
جهان میکند جان ليك جزحیرت که میداند
که سقف خانه فرهاد آخر بیستون گردد
جگرها میکدازیم و ندارم از طلب شرمی
که بهر دانه چند آسیای ما بخون گردد
غریق عالم آبیم ليك از الفت هستی
برین دریا پل آراید قدم کز واتر گون گردد
طبیعت بد لجام افتاد از کم همتیهایت
تو فارس نیستی ورنه چرامرگ حرون گردد
مطیع عالم ناچیز نتوان دید همت را
زخمیازه سری هر که چیزی زبون گردد
ز افراط تعین رونق حسن غنا مشکن
مدد کم رنگی افزاید که آب انجم افزون گردد
فروغ مهر بیحرفك انشا کند از چهره زنگی
ز کال تیره رو را آمی خود دلاله گون گردد
ندامتها ز ابرام نفس دارم که هر ساعت
برد در دل صدامیدم بتومیدی زبون گردد
بافسون بقا عمریست آفت میکشم (بیدل)
ازین جوی ندامت خون دماند آب که خون گردد
بعد از مات سبزه خط در سیاهی میرود
ای زخود غافل زمان خوش نگاهی میرود
میشود سر سبزی این باغ پامال خزان
خوشدلیهایت نکرد رنگ کاهی میرود
ناله خرگشته فکر صید عشرت ابلهیست
همچو موج از چنگ این قلاب ماهی میرود
چاره دشوار است در تسخیر وحشت پیشگان
شکهت گل هر طرف کردید راهی میرود
جان به پیش چشم بینا آب ندارد قیمتی
رایگان این گوهر از دست سپاهی میرود
سرخوش پیمانه ناز محیط جلوه ام
موج ما از خود بدوش کج کلاهی میرود
نیست صابون کدورتهای دل غیر از گداز
چون شود خاکستر از آتش سیاهی میرود
صیقل زنگار کامها همین آه است و بس
ظلمت شب بالنسیم صبحگاهی میرود
کیست گردد مانع رفت از طواف رنگ گل
خون نمیتاداست خواهی نخواهی میرود
از خطا دورم من (بیدل) که این حرف غریب
برزبان خامه صنع آلهی میرود
بکدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد
تپ خون بعدم خضر زنم که نفس شراب سحر کشد
ننشیند آن که از دل کرم کسی بقسمی کشیده هوس
بطم در آینه چون نفس که ز جوهرم ته پر کشد
نگرفت گرد نه آسمان سر راه هرزه خرامیم
مکرم تأمل نقش پا مژه به پیش نظر کشد
دل آرمیده بخون مکش زتلاش منصب و عزتی
که فلك برشتۀ گوهری بکند تخلف اگر کشد
زلب فصیح وفا بیان بحدیث کین ندهی زبان
ستم است حنظل اگر کسی بترازوی که شکر کشد
بپسندی ای فلك آنقدر خلل طبیعت وحشتم
که چو مومم آبله های پا غم انفعال کمر کشد
ز کمال طینت منفعل بچه رنگ عرض اثر دهم
مگر از حیا عرق کنم که عبار پرده بدر کشد
بحدیقه که شهید او بکشد انتظار مراد دل
چو سحر نفس دمد ا کفن که شکوفه به ثمر کشد
بسجود در کهش ای عرق تو زبی نمی منها تری
که مباد سعی جبين من بغبار دامن تر کشد
نظری چو دانه درین چمن بخیال ریشه شگته ام
بنشینم آنهمه در رهت که قدم زآبله در کشد
مرو ترك همت میکشی ز دماغ ( بیدل ) ما طلب
که چو شمع از همه عضو خود قدح آفریده و در کشد
بگرمی نگه از شعله ناب می ریزد
به نرمی سخن از کوهس آب می ریزد
طراوت عرق شرم را تماشا کن
چو رنگ گل زغباش گلاب می ریزد
ضیا بدامن آزلف تا زند دستی
غبار شب ز دل آفتاب می ریزد
صفای خاطر ما آیینه جلوه اوست
کشان ششه همان ماهتاب می ریزد
بعالمی که کند عشق صنعت آرائی
جبین ز آتش و تلخن ز آب می ریزد
زموج خیز عنا کوه و دشت يك دریاست
خیال تشنه لب ما سراب می لرزد
بذوق راحت از افتادگی مشو غافل
که لغزش مژه ها رنك خواب می ریزد
بجو ز خاک نشینان سراغ گوهر راز
که نقد گنج زجیب خراب می ریزد
ذخیره دل روشن نمیشود اسباب
که هر چه آینه گیرد در آب می ریزد
زمام کار به تعجیل نسپری ( بیدل )
که بال و پرو شرار از شتاب می ریزد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
