BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 153

Page 153

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 153 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف دال یک مشت کور کسان در محیط کین لافند چو خط یعنی خود را رسیده می دانند توانگری که دم از فقر میزند غلط است موی کاسه چینی نمد نمی بافند سخن به عرض لجاجت دهد دران محفل که میبر و ز زبان همچو جدول اشرافند در بهشت معانی بروی شان مگشا که این جهنمی چند تنگ اعرافند ز وضع شان مطلب نیم نقطه همواری ته يك قلم خم و پیچ سر کشی قافند از ین خران مطلب میدی که چون کرداب بموج آب می غرق ناب نافند مباش غره الصافگان نفس بابان به پنبه کاری مغز خیال ندافند تهیه سپر از احتراز کن کامروز بقطع هم چو نيك زمانه سيافند غرض ز صحبت ا کثر نجی ابرو باشد حذر کنید که اینهای چاه احلافند معلم لوچ چو جهل مرکب اند بسیط بفطرت کقنی در نگاه کشافند تمام بیهده گوشند و تازکی این است که چشم بر طمع ریشخند الصافند بخاك تیره مزن غصه آبرو (بیدل) درین دیار که کوران چند صرافند بکوی دوست که تکلیف بی نشانی بود غبار کشتم اظهار سخت جانی بود گذشتم از سر هستی بتهمت پیری قد خمیده پل آب زند کانی بود خوش آن نشاط که از جذبه دم تیغت چو اشك خون مرا بی قدم روانی بود گل بچیده ام از وصل غیر حیرانی مرا که چون مژه آغوش ناتوانی بود چه نقشها که بیست آرزو بفکر وصال خیال بستن من چشم كبك مانی بود ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس نفس کشیدن من چشم شیخ کانی بود بهیچ جا نرسیدم ز پر فشانی جهد چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود من از فسرده دلی نقش یا شدم ورنه بطالع کف خاك من آسمانی بود فغان که چاره بیتابیم نیافت کسی برنك ناله نی در دم استخوانی بود ز بسکه داشت سرم شوق تیغ او (بیدل) چو صبح خنده زخم نمك فشانی بود بلا کشان محبت کل چیده نیرنك اند شکسته اند و رنگی که عالم رنك اند زعب بوانی انشای روز کار مپرس یکی کر آینه پرداخت دیگران زنك اند بوادیی که طلب نارسای مقصد اوست بهوش باش که منزل رسید کان لنك اند تو در بهشت که خواهی بدوش ما بربند وفا سرشته حریفان طبیعت رنك اند به بستن مژه انجام کار شد معلوم که آب آینها حمله طعمه زنك اند چه غنچه و چه پری خانه زاد حیرت ماست بآرمید کی دل که بخودمان سنك اند فریب صلح مخور از گشاده روئی خلق كه تنك حوصلگیهای عرصه جنك اند توای پرندۀ بینا بی نفس اینست که عافیت طلبان سخت غفلت آهنك اند ز و هم رهر مینای خود چه می لرزی هنوز شیشه کران در شکستن سنك اند حباب نیم نفس با نفس نمی سازد ز خود تهی شد کان بیخود اینقدر تنك اند ز خلق آینه بیکانه نیستی (بیدل) تو هرزه فکری و این قوم عالم رنك اند بمحفلی که فضولی قدح بدست نگیرد خمار اکرمی آید برون نه مست نگیرد برنکی آینه پردازده که تا بقیامت جریدۀ تب بود جسم نقش هر چه هست نگیرد دگر امید چه دارد بصید گاه تجمل کسی که ماهی عمبر کان بشصت نگیرد بصید گاه طلب مکسل از رسائی همت له قعر عقدۀ دل رشته چون گست نگیرد بساز با دل خرسندی از جهان بدون که چون کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد کشاد دست و دل است انجمن طرازی مشرب کسی این قدح بکف آستین پرست نگیرد کجاست جز سر تسلیم ما براه محبت فتاده که کشش جز غبار دست نگیرد تپید قطره ز قعر محیط غیر نبردن چه ممکن است که دل در جهان پست نگیرد سیه مکن ورق امتحان آینه (بیدل) که مشق خانه سعی نفس نشست نگیرد بتاز ای آرزو امروز آهنك بساز آمد ز عریانی بی چون کزون کان عرت درز آمد هوسمان داغ نالیدن محبان مست بالیدن که آن آب حیات دوستان دشمن گداز آمد خمار عافیت بشکن بخواب ناز پهلو زن که فرصت این زمان در سایه عمر دراز آمد دل نگشته پیدا کن طرب وقف ثنا کن جین نذر تماشا کن بهار رفته باز آمد حضور مهر تیغ دراجین بر خاك پست مند نیاز (بیدل) هم خواهد از خود رفت و باز آمد بنای حرص بمعراج مدعا نرسید گذشت از فلك اما به پشت پا نرسید نفس بفهم پیام ازل نگرد و فنا رسیده بود می اما بمافیها نرسید شکست چینی دل بر فلك رساند نوای ولی چسود بگوش من این صدا نرسید غرض ز ماندن پیغام کارسانی بود رسید قاصدما هم کجا دعا نرسید حیا ز غیرت تحقیق رشك می آید فطرتیکه بهر کس رسید وا نرسید بساط محفل گرد کژی دلایل داشت خدنك كس بنشان نگذشتند خطا نرسید دماغ جاه بکیفیت حضور نساخت بسر بلندی این بامها هوا نرسید ندامت است چین ساز نو بهار امید چه رنك بست بیدستیکه این حنا نرسید ادب پرستی ازین بیشتر چه میبا شد دو چار او نشد آئینه تا بجا نرسید چوپاس مرجع امید کارسا یایم بما رسید تلاشیکه هیچ جا نرسید ز صبح هستی ما شبنمی بهار نکرد بخنده رفت گل و نوبت حیا نرسید ز کار گاه تجرد عیان نشد (بیدل) جز اینقدر که کسی اینجا بانتها نرسید بنای رنك فطرت بر مزاج دون نمیباشد زمین خانه خورشید جز کردون نمیباشد کشد هتم گهرانی دارد که چون گردون سر من نیز از فتراك من بیرون نمیباشد که دارد طاقت سنك ترازوی عدم بودن کمم چند انکه از من هیچکس افزون نمیباشد سواد راست بینی گردنت ای مجد روشن خط ترساهم اینجا آنقدر واژون نمیباشد حذر کن از شکفتن تانهاوی رنك جمعیت جراحتها جز آغوش وداع خون نمیباشد شکست کار دنیا نیست تشویش دماغ من خیال موی چینی در سر مجنون نمیباشد بدامان قیامت پاك نتوان کرد مز گانم تم چشمی که من دارم بصد جیحون نمیباشد دم تقریر آکر ناهی نفس دزدم مکن عیبم بطور اهل معنی سکته ناموزون نمیباشد بسامان لباس از سعی رسوائی تبرا کن عبارت جز گریبان چاک مضمون نمیباشد درین عبرت فضا کا کی بساط کرد هم چیدن زمالی پیش کرد سیل در هامون نمیباشد ز روماله آ نقدر خونش که خاكش كم خورد بیدل تلاش گنج جز سر منزل قارون نمیباشد به نظیم عمر که سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکته خوانی بود نیافت عشق جفا پیشه قابل ستمی همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود بكام دل نکشیدم دم بال پروازی چو رنك هستی ما گرد پرفشانی بود بخاك راه تو یکسان شدیم و منفعلیم که سجده نیز درین راه سر گرانی بود عمر بهر زد در آبی شدیم ازین غافل که صد کباب سخن محو بی زبانی بود جهان کذر که آینه است و ما نفسیم توهم چو ما نفسی باش آ کر توانی بود چه رنگها که ندادم بیاد پیدائی بهار شمع درین انجمن خزانی بود هنوز آرزوی از سنك فرق شیشه نداشت که دل شرر کشده چشمك نهانی بود پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود طراوت گل اظهار شرم میخو است ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود تلاش موج درین بحر هیچ پیش نرفت گهر دمیدن ما پای بیگرانی بود فریب معرفتی خورده بود (بیدل) ما چو وا رسید طلبها همه کانی بود

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 153. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/153 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/153
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record