Machine transcription
حرف الدال
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
صحیفه ١٤٨
بندم شوم فضای تو تا می تپد
بال بال شکوه ام بیدل عشاق تراست
پیر گردیدیم و از خود را آزادی نیست
صید عجز خودم از شبنم من هیچ مپرس
دل بغفلت تپد از رنج خیالات برا
ناله تحریر مضامین تمنای تو ام
دو دور ساغر داغم چو صدا می تپد
نارسا ناله ما در همه جا می تپد
حلقه زلف که بر قد دو تا می تپد
بوی گل در شرار تپشه بیا می تپد
عکس بر آینه یکسر زصفا می تپد
خامشی کیست که مکتوب حیا می تپد
حسرت مطربک زبان نشد دوام کسی
سوء هشتی اگر دشمن روشن گهران
کی محالست که با اینهمه بیتابی شوق
و عشرتست درین دشت که چون ریشه شمع
میکشد هفت فلک در خم يك شاخ محال
چاره از حربه (بیدل) نبود مفلس را
این کمند یست که در گردن ما می تپد
نفس موج در آینه چرا می تپد
رشته سعی طپشها بکجا می تپد
جاده بر شعله آواز درا می تپد
کره بابیکه بدشت دل ما می تپد
سرد ازین غریبها بهوا می تپد
سعی یاس نفس حامشی بیان گردید
گهر بصاف خود داری از محیط جداست
بهار چشمک رنگی نیاز وحشت داشت
چو صبح نیم نفس کز دلی کند بالیست
جهان حادثه از وضع من گرفت سبق
بخود شکستن دل سرمه فغان گردید
نیاید این همه بر طبعها کران گردید
شرار کاغذ ما نیز گلستان گردید
برون ز کرد کدورت نمیتوان گردید
بقدر گردش رنگ من آسمان گردید
عدم سراغ جهان تحیرم ( بیدل )
درین زمانه زبس طبع دون رواج گرفت
چو شعله وحشت ما خیمه ساز عافیتیست
دران بساط که دل محمل طپش آراست
روز کار مشل گشت بی زبانی من
چو طفل اشك مپرس از رسائی طبعم
غبار من بهوای که ناتوان گردید
عنان کسب کمالات سوی نان گردید
بهر کجا پر ما ریخت آشیان گردید
شکستن جرس اشك کاروان گردید
خموشی آینه خون شد که داستان گردید
ز خود گذشتم و کردون من روان گردید
بسبکه بی رویت بهارم کلفت انشا میکند
عضو عضوم بسکه میبالد بسودای جنون
نسخه هستی زبس دقت سواد افتاده است
جلوه از شوخی نقاب میرتی افکنده است
چون شود محاصل معلوم مطلب حاصلست
در شکست آرزو تعبیر آزادی کم است
چون حنا رنگم از گرانی سایه پیدا می کند
وسعت دامان داغ ایجاد صحرا میکند
چشم برهم بسته حل این معما میکند
رنك صهبا در نظر ها کار مینا میکند
حاجت ما را روا نومیدی ما میکند
بال چون برهم خورد پرواز پیدا میکند
رقم مقصود بیداد و حشت از خویش است و بس
گرنه باد صبح چین طره ات وا میکند
هست تدبیر حیا با کا خجلت کند
جنس درد بیکسی کم نیست در بازار ما
دیده ما را خمار شوخی رفتار او
کر چنین باد هوای پر فشانیهای شوق
سنك بر شیشه زن كز کیمی انجا بسته نیست
سیل چون مطلق عنان شد سیر در یا میکند
نسخه جمعیت ما را که اجزا میکند
ای جنون رحمیکه ما را هوش رسوا میکند
کر شیدن مایه دارد ناله سودا میکند
عاقبت خمیازه نقش کف پا میکند
آه ما را ریشه تخم ثریا میکند
يك شكستن صد کلید از قفل افشا میکند
بسبکه بیمار تو بر بستر غم دیر و ماند
چون دو تو همه را پیش کاندار قضا
همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است
گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب
همچو عکسی که برسداد کی از آیها
یاد کردنش اکثر دلشه پهلو ماند
تیغ جرأت سپرام افکند و خم باز و ماند
انچه از فاخته ها ماند همین کو کو ماند
رنك در خامه نقاش سر زانو ماند
من حیدر طبع تو جا کرد تو وحی او ماند
من گم کرده بضاعت نیمه بازم (بیدل)
زندگی رفت ولی پاس وفا دا بازم
تا قیامت اثر ناله فضولی باقست
باز میدار دت از هرزه دوی کسب کمال
ای حباب آینه حسن وقار تو جیاست
فوت فرصت المی نیست که زایل کردد
دلسکی بود ازین پیش دران کیسو ماند
گرفت دم بسر سایه آن ابرو ماند
چینی مجلس فغفور شکست ومو ماند
نافه چون پخته شد با همرهی آهو ماند
چون عرق ریختی از چهره لغواهد رو ماند
لنگها رفت به تشویش دعائم بو ماند
بسبکه جوش لذت از اعضای او بالیده بود
استخوان در کوشت مغز استخوان نادیده بود
از لطافت در نظرها شوخی هر قطعه اش
چون بیاض دیده بادام مفتتر چیده بود
تا شود تسلیم قربان گاه خلت مشریان
کیش کوئی سینه بر پهلوی او مالیده بود
بسبکه در بازار خود رفتن متاع ذوق بود
هر چه میدیدم غبار کاروان شوق بود
سریزیر داغ سودا یا بروی آبله
حیرتستان جنون را طرفه تحت وفوق بود
بسبکه در ساز صفا کیشان حیا خوابیده بود
از مکافات عمل بر بخیر طی گشت عمر
ماکان کنجی بروم از ین بسدا نقدان
سرکشی کردیم از ین غافل که آ ثار نزول
فت خونی از تکلف کرد بیدارم بیا
سخت بیدار دانه چشم از حضور آینه
بسبکه دل در حسرت دیدار پاس اندوده بود
بسبکه از بی روی و هم می افشاند بال
موی چینی ریشه بست اما صدا خوابیده بود
در وداع هر نفس صبح جزا خوابیده بود
وزنه عالم بخاطر مژگان کشا خوابیده بود
در تواضع شانه قد دو تا خوابیده بود
خون من در سایه زك حنا خوابیده بود
هر قدم چشم تری در زیر پا خوابیده بود
همبر مویم چومژ کان دست برهم سوده بود
وحشتیم چون ناله یکسر در پری طوق بود
کس بمقصد چشم نکشود از هجوم ما و من
باهه عبرت ز توفیق طلب ماندم دور
عمرها شد انفعال غفلت از دل میکشم
زندگی افسانه نيرنك مژگان که داشت
هست قاطع فریب راحت از محمل مجورد
آکهی طوفان غفلت ریخت (بیدل) وجهان
دور ازان یزم طرب بر هر چه میکردم نظر
اضطر افی داشت در هر رنك نبض اشتیاق ناله میزد دست و پا کر موج اشک آسوده بود
کاروان در گرد آوازدرا خوابیده بود
چشم مالیدم اما ای ما خوابیده بود
این ستم کز ساغق از ما جدا خوابیده بود
هر کرا دیدم در ین غفلت سرا خوابیده بود
لاغری از پهلویم بر بوریا خوابیده بود
عالمی بیدار بود این فتنه کیخوابیده بود
دیده از پهلوی رنكم گردشی چوده بود
بسبکه زغم کشته نازش تلاطم میکند
مخشکان دامن زقید تن برسلی چیده اند
زین خس سوری که دارد خلق بر طاق و سرا
دهر لبریز مکافاتست اما کو تمیز
هر کجا باشد قناعت آبار اتفاق
هر چه را دیدم درین مشهد تبسم میکند
بادلت از عام جوشی خدمت هم میکند
سعی عبرت بال کزم ریشم میکند
کم کسی اینجا بحال خود ترحم میکند
پهلوی از نان تهی ایجاد گندم میکند
(بیدل) از بس بی تم افتاده است بحر اعتبار
چشم یکتار و حصول جستجو تا مجاچو شمع
هیچکس ازین تکلف زیستن آگاه نیست
پیش پی کن زشك حسرت ماضی را
از اشکاء خوشی کوش باید واه کرد
رحم بر بی مغزی ما کن که این نقش حباب
نقد خود هر کس بقدر یا فتین کم میکند
آدمی بودن خلل در عیش مردم میکند
بر قفا نظاره کردن ریش را دم میکند
سرمه کون چشمی در ین محفل تکلم میکند
خویش را آئینه دریا توهم میکند
کوهی از کرد یتیمها تمیم میکند
بشوخی زد طرب غم آفریدند
زخم اضطراب بیدل ما
جهان جوش بهار بی نیازیست
گل این بوستان آفت بهار است
مکرر شد عمل سم آفریدند
ز خون ریشه مرهم آفریدند
بيك صورت دو کل کم آفریدند
شکست و رنك توام آفریدند
نثار نازی از اندیشه گل کرد
شکست عاقبت آهک گردید
بهر جا وحشت ما عرضه دادند
به تسکین دل مجروح بیدل
دو عالم جان یکدم آفریدند
بهر جا ساز آدم آفریدند
شرار و برق بی رم آفریدند
پر افشانده مرهم آفریدند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
