Machine transcription
صحيفة ۱۱۳ غزلیات ميرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است
هر کجا تخم شرر دیدیم سنگش خرمن است
خاکساران قاصد افتادگهای هم اند
جاده را طومار نقش پا بمنزل بردن است
با دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم
شانه دندان درهم از انگشتم جان صد ناخن است
بگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا
چون شود منزل نمایان گرد راه افشاندن است
غفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت
ورنه در منها بها احوال کتمانها روشن است
بی تسلیاو چون خیال غیر در دلهای صاف
شیشه ها را موج صهبا خار در پیراهن است
آتشی در جیب دل دزدیده ام کزسوز آن
مو بر اعضایم چو ناخن دود چشم سوزن است
هیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست
دست قدرت چون تهی شد با گریبان دشمن است
از وداع غنچه آغوش گل انشا کرده ایم
این گریبان تماشاگاه چندین دامن است
بیدل از چشم تحیر پیشه کان کم خواستن
دامن آئینه بر امید آب افشردن است
(O)
لاف مادون یکسر دعوی خدا تنهاست
خاک گردو بر لب مال ایچه یحیا تنهاست
اوج جاه خلق را بیدماغ راحت کرد
بیشتر در این بام جای بد هوا تنهاست
ریش دشتبار تزویر خرقه محضر بهتان
دین شیخ اگر این است فسق پارسا تنهاست
حق شناس غفلت هم زنگ دل نمیخواهد
آینه جلا دادن شکر خود نما تنهاست
سعی خلوت دل کن شاه ملك مخفیت باش
در برون در خفتن ذلت گدا تنهاست
صبح از آسمان نازی سرفرو نمی آرد
یعنی این دو دم هستی همت آزما تنهاست
شمع در خور هم اشك دور میرود از بزم
وصل دوستان یکسر دعوت جدا تنهاست
شکوه گر بباد آمد از حیا عرق کردیم
ساز ما باین مضراب كوك تر صدا تنهاست
خاک این بیابان را گریه ات تزد آبی
ورنه هر قدم اینجا بوی آشنا تنهاست
الفت دل این مقدار پای بند عجزیم کرد
ریشه تا گره دارد غافل از رسا تنهاست
بی بضاعتان (بیدل) تا كزو آفات اند
دفع خارو خس بردن از برهنه پا تنهاست
لوح هستی یکقلم از نقش قدرت عاری است
آمد و رفت نفس مشق خط بیکاری است
از ره غفلت عدم را هستی اندیشیده ایم
شبهه تقریر سهو استفهام ما انکاری است
ذره ایم اما بچشم خود گران افتاده ایم
اندکی هم چون بمرض آید حمال بسیاری است
بیدل ناو کیم یارب که از طوفان شوق
هم سر مویم چو مژگان مایه خونباری است
دیده کو تا بنگرد کامروز سر و ناز من
همچو عمر عاشقان سرگرم خوش رفتاری است
از خمار ناتوانیها چنان آبد برون
سایه مژگان نگاهش را شب بیماری است
هر كرا حسرت شهید تیغ بیدادش کند
هر دو عالم عرض يك آغوش زخم کاری است
ما همه وارستگی سودا تغافل پیشه نیست
موی مجنون در تلافیهای لی دستاری است
عقده اندنی اگر باقیست دل خون میشود
تا بود يك غنچه این باغ از شگفتن عاری است
غافل نافتنه می جوشد ز مرك اغنیا
خواب این ظالم سرشتان بدتر از بیدازی است
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر
رسم ما همچو آب احکام تیغ باری است
از من (بیدل) قناعت کن بفریاد حزین
همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است
(O)
ما را راه عشق طلب رهنما بس است
جائی که نیست قبله نما نقش پا بس است
جنس تپکه ز هم که بود جلوه سود ما
سرمایه بهر آینه کسب صفا بس است
نقشست اگر به پهلوی ما تیر او ز ناز
نقشی بجسم نقش زنی بوریا بس است
سرگشته که دامن همت کشید ز دهر
بر دوش مر چون فلكش يك ردا بس است
کو سرمه عبرت آینه دیده ها مباش
ما را خیال خاك شدن توتیا بس است
یک دم زدن بخاک فشاند سپند را
هر چند ناله هیچ ندارد هيا بس است
کر مدعا ز چاره او هام جستن است
يك اشك لغزش تو غنا يك فنا بس است
منت کش نسیم نشد غنچه حباب
ما را همان شکسته دلی دلکشا بس است
آخر سری بمنزل مقصود می کشیم
افتادگی چو جاده درین ره عصا بس است
یارب مکن نیاز دگر امتحان میا
بر داشتیم پیش تو دست دعا بس است
عرض شکست دل بزبان احتیاج نیست
رنگ شکسته آینه حال ما بس است
(بیدل) دماغ دردسر این و آن کراست
با خویش هم اگر شده ایم آشنا بس است
ما و من شور گرفتار بهاست
ریشه دانه زنجیر صداست
از گل و سبزه این باغ مپرس
ظلمی با بکل و مر بهواست
قید ما شاهد آزادی اوست
طوق قمری همه دم سرو قاست
عمر مان غنچه باغ ادب اند
چشم وا کردن ما ترك حياست
عجز در هیچ مکان پنهان نیست
آبله زیر قدم هم رسواست
خلق در حسرت بیکاری مرد
دست و پای همه مشتاق حناست
چشم بود که دل صورت بست
عمرها شد گهر از بحر جداست
معنی از لفظ صفا می خواهد
آتش سنگ مفکر میناست
بر ق معنی ببیاض نزند
خط اگر جلوه دهد دور نماست
کیست و در تسلی کرده نیست
درد نایاب مطلب همه جاست
منکر قدر دو تا نتوان بود
آنچه رو از دل از خویش عصاست
فکر جمعیت دل چند کنید
رشته حسرت این عقده رساست
آن قیامت که اجل می گویند
اگر امروز نباشد فرداست
کاش جو شمع بخندد سحرم
سوختن باز درین بزم بکجاست
(بیدل) از پاس نداریم گرز
جز دل ما دو جهان دیر مناست
ما و من بمی کشت هرگاه خواب شد هم بسترت
بیضه عنقاست سر در زیر بالین پرث
اوج همت ناقص باقیست پستی می کشد
بلندی زین نرد بامها نارسی بر منظرت
ای حباب از صغر او هام اینقدر بالیده
یک نفس دیگر بیفزا کز تپاید با ورث
آتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیست
بعد مردن نیز روز ایست در خاکسترت
کاش ازین هستی صدای الرحیل بشنوی
میکشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت
ای غنی مینای عشرت از تکلف پر منال
ریختی در خاک اگر لبریز گردی ساغرت
زین دبستان معنی جمعیت روشن نشد
چون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت
سر زیا تو دم خلق آنگه خیال عمر می
بیگمان بی حلقه ای کند ماست بیرون درت
همچو شمعت فرصت هستی بلا گردان بس است
رنگها داری که میکرده همان گردسرت
تا یکی بندی وبال خود بدوش دیگران
آب به آینه از شرم کف روشن کرت
خواه برگردون قدم زن خوا، روزی زمین
جز همین ویرانه نتوان یافت جای دیکرت
بی رنگ کردن مدان در امتحان آباد عشق
تا نگیرد ریشه در سوزن مجسم لا غرت
از حلادتگاه کنج فقر اگر آگه شوی
بوریا خواهد نیستان شدید، فی شکرت
آبروافزود ناجستی کنار از طور خلق
تشنه دریا در گره بست اعتبار گوهرت
آمد و رفت نفس (بیدل) قیامت داشته است
پشت و روی پیکورق گرداند چندین دفترت
میشکد صبح و شام تازگی آونده نیست
مسخره روز کار آنقدرش خنده نیست
آیته در پیش گیر محرم تصدیق باش
غیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست
وحشت طور زمان لمعه برقی است و بس
علك گوربست کز چشم تو زننده نیست
صاف دلان فارغند شکوه اوهام چند
کردك از خود بر است آینه شرمنده نیست
در کف اخلاق تست رشته تسخیر خلق
غافل از احسان مباش هیچکست بنده نیست
مصدر ایذای خلق در همه جا تا سزاست
کرمه دوزخ باست آبله زیبنده نیست
هیچکس از غل نچید رائحة انفعال
خیت چه بو میدهد کرده ات گنده نیست
طبع حرون خم نود جز بدر احتیاج
بی طلب کاه و جو کاوسر افگنده نیست
تخت سلیمان جاه پایه قدرش هو است
دود دماغ حباب آنهمه پاینده نیست
فقر چسوها کشد دامن اقبال ناز
چرخ بصداطلسش پينه يك ژنده نیست
ای همه و هم و گمان در الم رفتگان
ریش کن و جامه در پشم کسی کنده نیست
خواه دلت چاك زن خواه پسر خاک ریز
دهر زوضع عبور بهره گرونده نیست
به که دل منفعل از خودت آگه کند
ورنه به پیشت کسی آینه دارنده نیست
(بیدل) ازین چارسو عشوه دیگر مخمر
غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
