{"book":"adl0015","page":116,"text":"صحيفة ۱۱۳ غزلیات ميرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nکینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است\nهر کجا تخم شرر دیدیم سنگش خرمن است\nخاکساران قاصد افتادگهای هم اند\nجاده را طومار نقش پا بمنزل بردن است\n\nبا دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم\nشانه دندان درهم از انگشتم جان صد ناخن است\nبگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا\nچون شود منزل نمایان گرد راه افشاندن است\n\nغفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت\nورنه در منها بها احوال کتمانها روشن است\nبی تسلیاو چون خیال غیر در دلهای صاف\nشیشه ها را موج صهبا خار در پیراهن است\n\nآتشی در جیب دل دزدیده ام کزسوز آن\nمو بر اعضایم چو ناخن دود چشم سوزن است\nهیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست\nدست قدرت چون تهی شد با گریبان دشمن است\n\nاز وداع غنچه آغوش گل انشا کرده ایم\nاین گریبان تماشاگاه چندین دامن است\nبیدل از چشم تحیر پیشه کان کم خواستن\nدامن آئینه بر امید آب افشردن است\n\n(O)\n\nلاف مادون یکسر دعوی خدا تنهاست\nخاک گردو بر لب مال ایچه یحیا تنهاست\nاوج جاه خلق را بیدماغ راحت کرد\nبیشتر در این بام جای بد هوا تنهاست\n\nریش دشتبار تزویر خرقه محضر بهتان\nدین شیخ اگر این است فسق پارسا تنهاست\nحق شناس غفلت هم زنگ دل نمیخواهد\nآینه جلا دادن شکر خود نما تنهاست\n\nسعی خلوت دل کن شاه ملك مخفیت باش\nدر برون در خفتن ذلت گدا تنهاست\nصبح از آسمان نازی سرفرو نمی آرد\nیعنی این دو دم هستی همت آزما تنهاست\n\nشمع در خور هم اشك دور میرود از بزم\nوصل دوستان یکسر دعوت جدا تنهاست\nشکوه گر بباد آمد از حیا عرق کردیم\nساز ما باین مضراب كوك تر صدا تنهاست\n\nخاک این بیابان را گریه ات تزد آبی\nورنه هر قدم اینجا بوی آشنا تنهاست\nالفت دل این مقدار پای بند عجزیم کرد\nریشه تا گره دارد غافل از رسا تنهاست\n\nبی بضاعتان (بیدل) تا كزو آفات اند\nدفع خارو خس بردن از برهنه پا تنهاست\n\nلوح هستی یکقلم از نقش قدرت عاری است\nآمد و رفت نفس مشق خط بیکاری است\nاز ره غفلت عدم را هستی اندیشیده ایم\nشبهه تقریر سهو استفهام ما انکاری است\n\nذره ایم اما بچشم خود گران افتاده ایم\nاندکی هم چون بمرض آید حمال بسیاری است\nبیدل ناو کیم یارب که از طوفان شوق\nهم سر مویم چو مژگان مایه خونباری است\n\nدیده کو تا بنگرد کامروز سر و ناز من\nهمچو عمر عاشقان سرگرم خوش رفتاری است\nاز خمار ناتوانیها چنان آبد برون\nسایه مژگان نگاهش را شب بیماری است\n\nهر كرا حسرت شهید تیغ بیدادش کند\nهر دو عالم عرض يك آغوش زخم کاری است\nما همه وارستگی سودا تغافل پیشه نیست\nموی مجنون در تلافیهای لی دستاری است\n\nعقده اندنی اگر باقیست دل خون میشود\nتا بود يك غنچه این باغ از شگفتن عاری است\nغافل نافتنه می جوشد ز مرك اغنیا\nخواب این ظالم سرشتان بدتر از بیدازی است\n\nگردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر\nرسم ما همچو آب احکام تیغ باری است\nاز من (بیدل) قناعت کن بفریاد حزین\nهمچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است\n\n(O)\n\nما را راه عشق طلب رهنما بس است\nجائی که نیست قبله نما نقش پا بس است\nجنس تپکه ز هم که بود جلوه سود ما\nسرمایه بهر آینه کسب صفا بس است\n\nنقشست اگر به پهلوی ما تیر او ز ناز\nنقشی بجسم نقش زنی بوریا بس است\nسرگشته که دامن همت کشید ز دهر\nبر دوش مر چون فلكش يك ردا بس است\n\nکو سرمه عبرت آینه دیده ها مباش\nما را خیال خاك شدن توتیا بس است\nیک دم زدن بخاک فشاند سپند را\nهر چند ناله هیچ ندارد هيا بس است\n\nکر مدعا ز چاره او هام جستن است\nيك اشك لغزش تو غنا يك فنا بس است\nمنت کش نسیم نشد غنچه حباب\nما را همان شکسته دلی دلکشا بس است\n\nآخر سری بمنزل مقصود می کشیم\nافتادگی چو جاده درین ره عصا بس است\nیارب مکن نیاز دگر امتحان میا\nبر داشتیم پیش تو دست دعا بس است\n\nعرض شکست دل بزبان احتیاج نیست\nرنگ شکسته آینه حال ما بس است\n(بیدل) دماغ دردسر این و آن کراست\nبا خویش هم اگر شده ایم آشنا بس است\n\nما و من شور گرفتار بهاست\nریشه دانه زنجیر صداست\nاز گل و سبزه این باغ مپرس\nظلمی با بکل و مر بهواست\n\nقید ما شاهد آزادی اوست\nطوق قمری همه دم سرو قاست\nعمر مان غنچه باغ ادب اند\nچشم وا کردن ما ترك حياست\n\nعجز در هیچ مکان پنهان نیست\nآبله زیر قدم هم رسواست\nخلق در حسرت بیکاری مرد\nدست و پای همه مشتاق حناست\n\nچشم بود که دل صورت بست\nعمرها شد گهر از بحر جداست\nمعنی از لفظ صفا می خواهد\nآتش سنگ مفکر میناست\n\nبر ق معنی ببیاض نزند\nخط اگر جلوه دهد دور نماست\nکیست و در تسلی کرده نیست\nدرد نایاب مطلب همه جاست\n\nمنکر قدر دو تا نتوان بود\nآنچه رو از دل از خویش عصاست\nفکر جمعیت دل چند کنید\nرشته حسرت این عقده رساست\n\nآن قیامت که اجل می گویند\nاگر امروز نباشد فرداست\nکاش جو شمع بخندد سحرم\nسوختن باز درین بزم بکجاست\n\n(بیدل) از پاس نداریم گرز\nجز دل ما دو جهان دیر مناست\n\nما و من بمی کشت هرگاه خواب شد هم بسترت\nبیضه عنقاست سر در زیر بالین پرث\nاوج همت ناقص باقیست پستی می کشد\nبلندی زین نرد بامها نارسی بر منظرت\n\nای حباب از صغر او هام اینقدر بالیده\nیک نفس دیگر بیفزا کز تپاید با ورث\nآتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیست\nبعد مردن نیز روز ایست در خاکسترت\n\nکاش ازین هستی صدای الرحیل بشنوی\nمیکشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت\nای غنی مینای عشرت از تکلف پر منال\nریختی در خاک اگر لبریز گردی ساغرت\n\nزین دبستان معنی جمعیت روشن نشد\nچون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت\nسر زیا تو دم خلق آنگه خیال عمر می\nبیگمان بی حلقه ای کند ماست بیرون درت\n\nهمچو شمعت فرصت هستی بلا گردان بس است\nرنگها داری که میکرده همان گردسرت\nتا یکی بندی وبال خود بدوش دیگران\nآب به آینه از شرم کف روشن کرت\n\nخواه برگردون قدم زن خوا، روزی زمین\nجز همین ویرانه نتوان یافت جای دیکرت\nبی رنگ کردن مدان در امتحان آباد عشق\nتا نگیرد ریشه در سوزن مجسم لا غرت\n\nاز حلادتگاه کنج فقر اگر آگه شوی\nبوریا خواهد نیستان شدید، فی شکرت\nآبروافزود ناجستی کنار از طور خلق\nتشنه دریا در گره بست اعتبار گوهرت\n\nآمد و رفت نفس (بیدل) قیامت داشته است\nپشت و روی پیکورق گرداند چندین دفترت\n\nمیشکد صبح و شام تازگی آونده نیست\nمسخره روز کار آنقدرش خنده نیست\nآیته در پیش گیر محرم تصدیق باش\nغیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست\n\nوحشت طور زمان لمعه برقی است و بس\nعلك گوربست کز چشم تو زننده نیست\nصاف دلان فارغند شکوه اوهام چند\nکردك از خود بر است آینه شرمنده نیست\n\nدر کف اخلاق تست رشته تسخیر خلق\nغافل از احسان مباش هیچکست بنده نیست\nمصدر ایذای خلق در همه جا تا سزاست\nکرمه دوزخ باست آبله زیبنده نیست\n\nهیچکس از غل نچید رائحة انفعال\nخیت چه بو میدهد کرده ات گنده نیست\nطبع حرون خم نود جز بدر احتیاج\nبی طلب کاه و جو کاوسر افگنده نیست\n\nتخت سلیمان جاه پایه قدرش هو است\nدود دماغ حباب آنهمه پاینده نیست\nفقر چسوها کشد دامن اقبال ناز\nچرخ بصداطلسش پينه يك ژنده نیست\n\nای همه و هم و گمان در الم رفتگان\nریش کن و جامه در پشم کسی کنده نیست\nخواه دلت چاك زن خواه پسر خاک ریز\nدهر زوضع عبور بهره گرونده نیست\n\nبه که دل منفعل از خودت آگه کند\nورنه به پیشت کسی آینه دارنده نیست\n(بیدل) ازین چارسو عشوه دیگر مخمر\nغیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست","chars":5858,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00116.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/116","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/116","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}