Machine transcription
صحيفة ١١٢
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
گل در چمن رسیده قدم بر هوا گذاشت
عجز است خاك عين بصر من فتاده است
میخواست فرصت از شرر غفلت انتخاب
هر جا روی طینت یکدم رها کنیم
زین گردن ضعیف که باریك تر ز موست
جای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت
این گرد دامن تو ندانم چرا گذاشت
رنگ پریده بر ورقم نقشها گذاشت
ما را نمیتوان بامید بقا گذاشت
باید سر بریده به تیغ قضا گذاشت
تصدیع رشك زابرو گل اعتماد نیست
وا مانده قلمرو ياسم چو نقش پا
رفتم ز خویش ليك بدوش فتادگی
با خود فتادگار جهان از غرور عشق
آنرا که عشق از هوس هرزه واخرید
نتوان بندای عمر دوش وفا گذاشت
زین دشت هر که رفت مرا بیقفا گذاشت
بر خاستن غبار مرا بی عصا گذاشت
آه اینچه ظلم بود که ما را بما گذاشت
پردازسك استخوان و پیش هما گذاشت
(بیدل) عروج جاه خطرگاه لغزش است فهمیده ایدت بملب بام پا گذاشت
گلدسته نزاکت حسنت که بسته است
هر گز نچیده ایم جز آشفتگی گلی
از قطره تا محیط تسلی سراب نیست
در کام چه آرزو شکند کز شکست دل
بگذرد ز دام و هیم که گلدسته مراد
گر بار جلوه رنگ بهارت شکسته است
سنبل بباغ طالع ما دسته دسته است
آسو دگی ز گفتگو ما بار بسته است
در گوش این شکسته صدائی نشسته است
باریشهای طول امل کس نبسته است
از ضعف انتظار تو در دیده ترم
بی جلوه تو ای چمن آرای انتظار
از سنك بر نیامده زندانی هواست
بر ناخن هلال فلك بر حنا میتید
عیش از جهان مخواه که چون ناله سپند
سر رشته نگاه چو مژگان گسسته است
جوهر بچشم آینه مژگان شکسته است
يارب شرار من بچیه امید جسته است
رنگینیش بخون جگرهای خسته است
این مرغ در کمین رمیدن نشسته است
(بیدل) خوش باش که تالب کشوده فرصت بکسوت نفس از دام جسته است
گل گردن هوس زدل صاف تهمت است
اینست اگر حقیقت اسباب اختیار
پرویش عمر چند کشی محمل امل
زنهار از التفات عزیزان حذر کنید
فرش است فیض مرد و جهان در صفای دل
عمر است دل بغفلت خود گريه میکند
موج و حباب چشمه آئینه حیرت است
نگذاشتنت ز هستی موهوم همت است
ای بیخبر شرر چقدر رام فرصت است
بنیاد ظلم کشته اهل عبادت است
آئینه از قلمرو صبح سعادت است
این نامه سیه چقدر ابر رحمت است
ما را که ضقن مزه باشد دلیل هوش
زین عبرتی که زند کیش نام کرده اند
عام است بسکه نسبت بی ربطی جهان
مشکن بدوخی نفس آئینه نمود
گرد بلند و پست نفس گر رود بیباد
(بیدل) بیاد محشر اکرخون شوی بجاست
چشم کشاده آینه خواب غفلت است
تا سر زند خاك درزی خجالت است
مژگان بخواب اگر بهم آری غنیمت است
خاموشی حباب طلسم سلامت است
بام و در بنای هوس جمله رفعت است
بازم دل شکسته دمیدن قیامت است
کنون که مژده دیدار شوقی بنیاد است
تعلق بدل ما خيال ريشه نکرد
نه دام دانم و نی دانه اینقدر دانم
سپند سرمه شوخی بدید ازین محفل
ز بسکه حیرتم از شخصیت غلو دارد
بقدر جانکنی از عمر بهره داریم
حضور لاله و گل بی بهار ممکن نیست
بهر طرف رودم دل تجلی آباد است
بناوکت که درین باغ سرو آزاد است
که دل بمر چه کشد التفات صیاد است
حذر که جرأت فریاد سرمه ایجاد است
نگه چو آینه ام در شکنجه فولاد است
شرار پیشه چراغ امید فرهاد است
بجلوه تو دو عالم فرا مشی یاد است
مکن بآینه تکلیف نامه و پیغام
مشو ز حسرت دیدار پیش ازین غافل
زبنج و تاب خط و زلف گلرخان دریاب
جنون بی ثمری چاك سینه میخواهد
بحالیکه تظلم وسیله ضعف است
بدرد حسرت دیدار مرده ایم و هنوز
جنون رنگ مینا درین چمن (بیدل)
که در حضور تویی تعمیر استاد است
که دیده ها چو جرس پتوشوین آباد است
که رنگ حسن هم اینجا شکست بیداد است
ز نخل های دگر باب شانه شمشاد است
اگر بناله تبریزم سخت بیداد است
نفس در آینه سیماله دار فریاد است
شراب شیشه نه غنچه يك پریزاد است
کو خلوت وجه انجمن آثار جاه اوست
اقبال خاکسار محبت زبس رساست
نارام عافیت میری مشق عجز كن
زاندم که مه بنسبت رویت مقابل است
حسرت شدیدیم بهوس داغ کرده است
هرجا مژه بلند کنی بار گاه اوست
گرد شکسته نیز درین ره کلاه اوست
آتش همان شکستن رنگش پناه اوست
باریکی هلال لب عذر خواه اوست
در خاك وخون سریکه ندارم براه اوست
دلد ار در زخود همه يك کام رفتنی است
ای بخبر زصافی دلان احتراز چیست
از ریشه کاری دل وحشت ثمر مپرس
مشکل که دل شکیبد از آئینه عذارش
امشب عیار حسرت (بیدل) گرفته ایم
کز برق ناله نیست نگه شمع راه اوست
زنگيست رنگ آینه روز سیاه اوست
هرجا ز خود برآمده هست آه اوست
خورشید هم زماله پرستان ماه اوست
هم اشك بوته ز گداز نگاه اوست
گوش بیهوشت کجابچه شرر پرداز پست
محو دل باش اگر فکر بجهانی نرسد
هوش میرفت ز خود کان چه قیامت ساز پست
خاك و امانده تكليف فلك پرداز یست
شوق میگفت تحیر در باز است اینجا
پی از نیست حضور سخن اهل الله
مفت جولان نگه كز همه مژگان باز پست
بکمال تو بس است آنچه درینجا باز پست
كيست از ذكر حق آئينه بحيرت ندهد حرف این طائفه سحر بيان اعجازيست
گوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته است
حسن خوبان که کشان مه تابان تواند
الفقار من و ما هیچ نبردیم افسوس
هرزه در خویش بنازی که درین بزم چو شمع
پیش از ایجاد نفس قطع هوسها کردیم
رنك اين آينه يكشر نفس ساخته است
تا تو بی پرده پرده نینداخته است
رنگ جنسیست که نقدش همه جا باخته است
سر تسلیم همان گردن افراخته است
صبح هستی دم تیغی بخیال آخته است
مکش ای جلوه زدل یکدو نفس دامن ناز
جلوه ها مفت تو ای ناله چه فرصت طلبی است
عجز ما بأسوى تسليم کرومی نازد
هر دوعالم چو نفس در جگرم سوخته اند
هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست
که هنوز آینه تمثال تو نشناخته است
که نفس هم نفسی آینه پر داخته است
سایه در جنك سپر هم سپر انداخته است
شعله وادی مجنون چه قدر تاخته است
(بیدل) این مشت فلك بيضه يك فاخته است
که شود بوادی مدعا بلد تسلی منزلت
تو کم از غبار سحر نه بدرد آنهمه نم مکش
ز سواد کار که سوز پنهانر تپ گمان مبر
چو شکست کشتيت از قضا بمحیط تمثو و رجا
اگر اهل جودو کرامتی بکشا کفی بشکفتی
ارم تجاوزه وا کند که حق عجز ادا کند
بمحل دل بياك ما که رسد زسد هلال ما
که نه بست طاقت هرزه دو قدمی در آبله محملت
که گذشت فم جهات اگر عرق جبین نکند کلت
تو بشرط آنکه کی نظر همه عینک آمده مآیت
که به باد غیرت سوختن فگند چوتخته ساحلت
که سحر طواف چمن کند زتبسم لب سایلت
دو جهان گرفته هجوم دل زنگاه آینه مآيلت
که شکسته بر سر خاك ما پرى از طپيدن بسملت
متکلف تک و تاز کی به تلاش دور و در از کی
بكتابیه اش این و آن مکن آنقدر سبقت روان
بقدمت رکع ادب شکن در ناز خیره سری مزن
زحریر واطلس گرد فن غبار جوع هوس مبر
همه جا خیال تو جلوه گر همه سو مثال تو در نظر
ز شکوه برق عبور تو که شود حریف حضور تو
بجهان شهرت عجز و فن اگر این بوداثر سخن
ز کشاديك مژه ناز کی چو از عقده مشکلت
که دو دفترشت وبرق ورق خط شیبه حق و باطالت
منم است جرأت ما و من چو نفس کمد به ر ازملت
که بخویش نافه ای نظر زدو سوست زخم حمایلت
بتأمل مژه باز کی که نسازد آینه غافلت
همه جانکاه ضعیف مانزه میکشد بمقابلت
نرسد خروش قیامتی بصد او خامة (بیدلـت)
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
