BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 117

Page 117

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 117 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

صحيفه ١١٤ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه ( حرف التاء ) مجنون عشق را بهوسها چه نسبت است تسليم خویشتن بتماشا چه نسبت است مرد بحر نیست آئینه دار حباب و موج ما را به بی نیازی دریا چه نسبت است مكتوب اعتبار بهار است رنگ و بو خاك عدم سرشته ما را چه نسبت است محرم حسن ازل اندیشه بیگانه نیست رنگ میگردد بگرد شمع ما پروانه نیست بسکه یادت میدهد پیمانه بیهوشیم اشك هم در دیده ام بی لغزش مستانه نیست گريه شبنم بی تسخیر گل بیهوده است طایران رنگرا پروای آب و دانه نیست سیل اشکم در دل شبنم تفتی دزدیده است از ضعیفی ناله در زنجیر این دیوانه نیست هرگز افسون مژه برهم زدن نشنیده ایم ما سیه بختان شبی داریم ليك افسانه نیست شور ما چون رنگ ساز از زبان بیغمی است نغمه ها مینالد اما هیچکس در خانه نیست اثر صهبا ناله زنجیر می آید بگوش در جنون تا دهشتی همچو اسطوره فرزانه نیست غبار وحشت کیست تا گردد مقیم خانه ام سیل هم پیش از دمی مهمان این ویرانه نیست بهره از ادب معارف کار دست بی مغز را سر بتوخی اراشه می قسمت پیمانه نیست زنهار ایمن مباش از ظالم کوتاه زبان میشکافد سنگ را آن اره کش دندانه نیست عمرها چون سرمه گرد چشم او گردیده ایم مستی انشا نامه مان خط پیمانه نیست عشرتم (بیدل) به يك دور موقوف است و بس اشك خواهد سبحه گردانید اگر پیمانه نیست مرا با ناله باچیه مشکل افتاده است که تا قدم زده ام پای بر دل افتاده است تپش نمانده ومن میکشم کدورت جسم گذشته لیلی و کارم بمحمل افتاده است چو سرو گرچه نداریم طوق آزادی رسیده ایم بجاییکه در گل افتاده است بغیر نفی چه اثبات میتوان کردن طلسم هستی ما سخت باطل افتاده است قسم به خون بهار تیغ کشید که خنده بر لب گل هم بسمل افتاده است بقدر سعی در از است راه مقصد ما و گرنه در قدم عجز منزل افتاده است امید کوهی و یکفر ازین محیط کراست همین بس است که گردی بساحل افتاده است تو در کناری وما بختیم علاجی نیست فروع شمع تو بیرون محفل افتاده است زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن که در نهاد هر آتش محاصل افتاده است نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست زکاروان جرس چند (بیدل) افتاده است مست عرفانرا شراب دیگری در کار نیست جز طواف خویش دور ساغری در کار نیست سوختن چون شمع اوج پایه اقبال ماست داغ منظور است اینجا اختری در کار نیست خفت و ننگین حجاب نشه وارستگیست بحرا کر نافی حباب و گوهری در کار نیست آتش خورشید را نبود کواکب جز سپند حسن چون در شار باشد زیوری در کار نیست اضطراب دل زهر مویم چکیدن میکند چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست خشت بنیاد تو برهم چیدن مژگان بس است در تغافل خانه بام و منظری در کار نیست مهر را وازت چوبوی گل گراز خود رفتن است تا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست صبح را اطهار شبنم خنده دندان نماست سینه چاک شوقرا چشمتری در کار نیست شانه کر مشاطه زلفت نباشد گو مباش دفتری آشفته گی را مسطری در کار نیست شعله را در پرده سعی جهان خوابیدهاست کز نفس سوزد کسی آتشکری در کار نیست عالم عجز است اینجا جاه گو شوکت کدام ناتوانی ناله کن کرم فری در کار نیست زنده شو بی هم خوشت اما تکلف برطرف در دهانرا بنده ام درد سری در کار نیست حرص قانع نیست (بیدل) ورنه از ساز معاش آنچه ما در کار داریم اکثری در کار نیست مشاطه شوخی که بدست دل ما بست میخواست چمن طرح کند رنگ حنا بست آخر چمن را بر افکندی تو بجهد وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست زین نور که از شمع مراشک تو گل کرد تا شعله زند آتش یاقوت حيا بست ارباب نظر را تماشای بهارش دست مژه بود تجلی بقا بست گر وانکنی صفت مشاطگی نیست سحر است که بر غنچه خورشید سها بست آن رنگ که میداشت درین از ورق کل از دور کف دست تو بوسید و بپا بست آیست زشبنم دل هر برك گل امروز کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست کیفیت کل کردن این غنچه برنگیست کز حيرت سرشار توان آبنها بست تاچشم کشاید مژه آغوش بهار است رنگ سر ناخن چقدر عقده کشا بست ناخوشه دهد منتخبت نسخه اسرار طراح چمن معنی هر غنچه جدا بست (بیدل) تو هم از شوق چمن شو که باین رنگ شیرازه دیوان تو امروز حنا بست مفیدان وفا را ز دل رمیدن نیست بدامن که نم است باب چیدن نیست ز سحر ناله بی ربط کار گاه نفس دو رشته که تواند بهم تنیدن نیست دیده است جو نم کی درین تماشاگاه هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست قلندرا نه حدیثی است زاهد امعذور تو خرقه پوشی که جای ریدن نیست قطر پیاشکی تا سرت فرود آید و گرنه گردن مغرور را خمیدن نیست دماغ فرصت کارم چو خامه نقاش ز عالمیست که آنجا نفس کشیدن نیست زناکشی عرق انفعال تسلیمیم بعرض سجده ما جبهه یی چکیدن نیست خروش صور کمین است و همرا کنایه سود دماغ غفلت ما را ... شنیدن نیست زدستگاه چه حاصل فسرده طبعانرا بیا گرمند آبله دویدن نیست چو صبح ازین دو نفس کز د اعتباره مال بر شکسته هوا می برد پریدن نیست بجیب کسوت عریانی که من دارم خیال اگر سر موزن شود خلیدن نیست دران حدیقه که حرف پیام من گویند نما کر همه قاصد شود رسیدن نیست فشار تنگی دل ( بیدل ) از چه نیرنگست شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست موج جنون میزند اشك پریشان کیست ناله بدل میکند بسمل مژگان کیست پاد خرام تو ام میبرد از خویشتن قامت برجسته ات مصرع دیوان کیست سرمه ز خاکم برد چشم غزالان ناز تخت سیه بر سرم سایه مژگان کیست قطره ماچون حباب سینه دریا شکافت همت پرواز ما خنده طوفان کیست رشته امواج را عقده نکردد حباب آبله در راه شوق مانع جولان کیست پای روانی و داغ راه بکوی که رد دست بدل بسته ام محرم دامان کیست دیده کزاز جلوه ات میکده ناز نیست اشك چکیدن خرام لغزش مستان کیست خون دلی در نظر دنبدمه چاك چگر حیرتم آئینه کر شانه گریبان کیست کر به طپش های دل فال جنون میزند شعله نقاب اینقدر ناله عریان کیست غير محبت دگر دین چه و آئین کدام امت پروانه باش سوختن ایمان کیست ( بیدل ) ازین حایده دست هوس شسته ایم پهلوی دل خورده یی بال آرزوی نان کیست موج هرجا در جمعیت گوهی زده است تپ حرس است که از ضعف به پهلو زده است محو گیرید خط و نقطه این نسخه و هم همه جا کاغد آتش زده مسطر زده است عقیل داغ است ز پاس ادب انسانی جهل بی باك بصنم لكد خر زده است خود نمای هوس پوچ نخواهی بودن بر در آینه زین پیش سکندر زده است تاما هستی ما را ز طپش نیست کرد چه توان کرد نفس حلقه برین در زده است شاید از سعی عرق نامه من پاك شود که جبین سائیش امید بکوثر زده است صد غلط میخورم از خویش بيك سايه مو ناتوانی چقدر برمن لاغر زده است ناخدا لنگر تدبیر بطوفان افکن کشتی خویش قلندر بکمر وزده است غبر چشم طمع آئینه محرومی نیست حلقه بر هر دری این قفل مکرر زده است از پریشان نظری چاره محال است اینجا سنك بر آیشه عادل ابتر زده است غفلت دل در کیفیت بینش نگشود پنبه شیشه ما مهر بساغر زده است تا گریزم ز وحشت همه چون شمع وسحر خط پشیمانی ما دامن ما وزده است نارسائی یکجا زحمت فریاد برد مژه هم دست که برداشته بر سر زده است پر نمی آیم ازین محفل خاشگاه جو شمع فرش خاشاك همان رنگم اگر بر زده است از دو بالم عدم رد محك افتادن نفس سوخته رو خشت دیگر زده است از تحیر كدۀ عالم عنقاست حباب هیچ بودن همه از ( بیدل) ما سر زده است

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 117. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/117 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/117
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record