Machine transcription
حرف التاء
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمة
جهان مطلق از فهم خود چه میخواهی بجز اكريجه نمودن شدی کمال توچیست
نبودی آمده نیستی و می آئی نه ماضی و نه مستقبلت حال تو چیست
بوم چشم چو آئینه خون مخور (بیدل) نمی برون نترا ویده زلال توچیست
غنچه درفکر دهانت گوشه گیر خسته ایست گوهرازسودای لعنت سر بدامن بسته ایست
چرب ونرمی در کلام عاشقان پرورده اند قصه منقار مرغان تو مغز پسته ایست
کحل بیند تانشم یارب خیال روی کیست هرنگه امشب بچشمم رشته گلدسته ایست
بوی گل را التفات غنچه زندان است وبس خون خورد در گوشه گیری هر کجا وارسته ایست
بی بلائی نیست از هر جا بر او دیوی درد در نقاب پرده این سازها دهلسته ایست
دردمندی لازم دست تهی افتاده است شیشه تاخالی نمیگردد دل نشکسته ایست
نسبت خاصیت اهل عشق را با جور حسن زخم ما و تیغ نازت ابروی پیوسته ایست
سر کشان از قید دام خاکساری فارغند از کمان طوق قمری سرو تیرجسته ایست
بحر موزونی زطبع ناز طوفان میکند هرنفس امشب چوموجع مصرع برجسته ایست
بسکه و حشت مجمل عیش بهاران میشد رنگ هم چون برق باری رز مین نشسته ایست
ما جرای دل باظهار دگر محتاج نیست گوش اگر باشد نفس هم ناله آهسته ایست
بسکه (بیدل) کاسته اند و هاست کارزار جهان بوی گل در دیده ام دودی ز آتش جسته ایست
فردوس دل اسیر خیال تو بودن است عید نگاه چشم برویت کشودن است
معراج آرزوی دو عالم حضور من یک سجده وار جبهه بپای تو سودن است
آسان مگیر دیدن تمثال ما و من زنگ نفس زآینه دل زد ودن است
داغ فشار غفلت ما هیچکس مباد چشمی کشوده ایم که بنك غنودن است
در دفتر محاسبه اعتبار ما برهیچ یکد و صفر دگر هم فزودن است
شادم به همرهم که باین یکدم انتظار حرف لب توام زتمنا شنودن است
باد فنا ميا بخيال تو داغ كرد آه از برنگ شیشه بسنگ آزمودن است
سرها فتاده است درین ره بهر قدم از شرم پیش پا مژه هم غنودن است
ایمست اگر حقیقت اقبال ناکسی در حق ما عقوبت نفرین ستودن است
(بیدل) غبار ماز چه دامن جدا فتاد برباد رفته ایم و همان دست سودن است
فرصت نظاره نامژگان کشودن در گذشت تیغ برقی بود هستی آمد واز سر گذشت
بربنای مافضول خشت تمکینی نچید آرزوچون غمر بی زین پهلوی لاغر گذشت
آب آب گوهر آتش آتش یاقوت شد همچه اندر سیر ما از کاستن در گذشت
قدر بحر رحمت از کم همتی نشناختیم از غرور خشکی دامن حبابها تر گذشت
مشق امروز دبستان ادب بر تازك است بام لغزش تاکوشی خامه از سطر گذشت
سخت بیرنگ است شوق نوساز و حشنا پرس عمر و رفت و جستجوی بال و پر گذشت
باول جسم کنون مایوس باید زیستن سیر دریا دور موجی داشت از گوهر گذشت
و حشتی بردن زدم چون شبنم مخاطر در گذشت چین دامن آنقدر هاموج زد کزسر گذشت
امتحان هرجا عیار قدر رعنائی گرفت سرنگونی سد سرو گردن زمنا برتر گذشت
یافتم آخر زمقصد گوشی توفیق عجز لغزش پائیکه پروارش بزد پر گذشت
عبری میخو است مخمور ز لال زندگی آب شد آئینه واز چشم اسکندر گذشت
هیچکه خون دو عالم از نگاه و ايمين بخیر از خود مگومیباید از دلبر گذشت
مرد میردمست یا جو نقسح وار هر عضو من آبله گل میکند تا عرصه دارد سر گذشت
ضعف بیمار محبت تا کجا دارد اثر ناله هم امشب به پهلوی من از بستر گذشت
(بیدل) از جمعیت دل بی نیاز عالمم گوهرازشط طره پل بست و از دریا در گذشت
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست یکخانه عنقاست که آنجا مگسی نیست
کزدل بطلب غیر نفس کیست رفیقش درچشم زد جز مژه امید خسی نیست
بر وعده دیدار که فرداست حسابش امروز چـه نالیم نفس هم نفسی نیست
بر بیکسی فاخته آتش زده رحمی کاین قافله را غیر عدم پیش وپسی نیست
با عقل چه جوشیم که جز وهم ندارد از عشق چه لافیم که پیش از هوسی نیست
حیرت زد فیقان سفر کرده چه جوید دیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست
ای کاش دمی چند گرفتار توان زیست اما چه توان کرد که دام و قفسی نیست
چون شمع بامید فنا چند توان سوخت ای باد سحر غیر تو فریاد رسی نیست
(بیدل) اثر وعیش خیالات تعین تاچشم کشائی که گذشته است و بسی نیست
فسون و هم چه مقدار رهزن افتاد است که در بر تو مرا کار بامن افتاد است
چو غنچه محرم زانوی دل شود دریاب کدر طلسم گریبان چه دامن افتاد است
بغیر سوختن از عشق نیست جان بردن بت آتشیم بلندای بر همن افتاد است
نه تخم بال دانم و نی کاین اینقدر دانم که راه نشون تا ها بگلخن افتاد است
تلاش نقش نگین میرسد بقیر آخر بدوش دل زجهان بار کندن افتاد است
یکجا روم که چو اشکم زسی بخت نگون به پیش پا همه از پا فتادن افتاد است
چرا جنون نکند فطرت از تصور من که عمرهاست نگاه تو برمن افتاد است
صدای کوه باین نغمه کوش میمالد که بشکوه خفت همه درفلاخن افتاد است
در احتیاج نم جبهه میدهد آواز که آب شو کزت آتش بخرمن افتاد است
شرر نیم که کنم کار خود بخنده تمام چو شمع تا بسحر سر بگردن افتاد است
بهار رنك ندارد گل دگر ( بیدل ) در آب چشمه ادراك روغن افتاد است
فضای وادی امکان پر از غبار فناست چه آسمان چه زمین مغز این دوپوست هو است
طپش میکشی ازدلم شکوه آزادیم سیاه مستی ما سرمه خونی ماست
زخاك ما نتوان رد ذوق خر سندی چو صبح اگر همه بربادرفته دست دعاست
زسیر عالم دل غافلیم ورنه حباب سری اگر بگریبان فرو برد دریاست
بهر طرف که نهی گوش پاس میجوشد جهان حادثه ساز دل شکسته ماست
زبان حسرت مخمور من که در یابد زبس شکیته دلم ساغرم شکسته صداست
جفا کشان همه دم صرف کار یکدگراند زیا فتادن اشك اثر برای ناله عصاست
بنا رسائی خود بی نیازئی دادیم شکسته بالی پاس آشیان استغنا ست
زراستی مدد حال گوشه گیر بهاست کمان کشیدن قد خمیده کار عصاست
تمیر سد کف عشاق جز بناله دل که دست بامه کتان تا بگردن میناست
مقیم کوی امید از فنا چه غم دارد غبار رهگذر انتظار آب بقاست
بغیر خود سری از وضع دهر نتوان یافت غبار نیز درین دشت پیش خود بپاست
حباب وار درین بحر غیر خلوت دل بگوشه که توان یکنفس کشید کجاست
ز درد بی اثری نال اشك زد آهم شراب ساغر شبنم گداز سی هو است
همین تفریشه قفس دارد از سلامت تخم ز دست عاقبت دل نفس هم آبله پاست
غبار عجز بود کسوت ظفر ( بیدل ) شکستگی زره همچو موج در بر ماست
فنا ن تا فرصت دام تلاش چیدن رفت پی گذشتن عمر آنسوی و سیدن رفت
زبس بلند فتاد آشیان خاموشی رسید ناله بجائیکه از شنیدن رفت
طاب قدر دو تکم دید محترم طپشی چو چشم آینه ام عمر بی پریدن رفت
برنك غنچه تصویر در بغل دارم شگفتی که بتاراج نا دمیدن رفت
چه جلوه پرتو حیرت درین بساط فگند کز آب چشمه آئینه ها چکیدن رفت
مرابه بیکسی اشك كنزیه می آید که در پی تو بامید نا رسیدن رفت
چوشمع سر بهوا سوخت جوهر تحقیق بچه جلوه ها که قدر پیش پادیدن رفت
چه دم زنم زثبات بنای خود که چوصبح نفس کشیدن من با نفس کشیدن رفت
جنون بخاك هوس داشت بوی عاقبتی رمیده قمر صید آرام تا رسیدن رفت
کسی زمعنی چاك جگر چه شرح دهيد خوشم که نامه عشاق نا دریدن رفت
فنا برفع بلا های بی امان سپر است بسوختن ز سر شمع سر بریدن رفت
کران شد آنقدر از کوهر نصیحت خلق که گوش من چوصدف(بیدل)ازشنیدن رفت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
