Machine transcription
صحیفه ۱۰۹
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
فکر آزادی باین عاجز سرشتها نیست عقده چندان پست اما رشته بالا غریست
برق غیرت در حیات دهر واکردهاست بال چشم بکشاید بسم الله اگر باب آوریست
سعی غربت هیچکس را بر نیاورد از وطن غافل مینا هنوز آن قهقههٔ كبك دریست
نوشو در مغز فطرت تنگ غفلت چیده اند پنبهٔ گوشیکه دارد خلق روپوش کریست
در محبت یکسر مویم تهی از داغ نیست چون پر طاوس طومار جنونم محشر یست
چون سحر از قویان باغ سو دای کیم گر بهارم کز تبسم میدمد خاکستریست
با چوه تمکین نفس اشعر دم کی باید زدن ای زآفت بیخبر دل كوزهٔ مینا کریست
سیر عالم بی تأمل زحمت چشم و دل است غنچه بیت کرداست در راهی که رفتن صر صر یست
فکر معنی جامه پاس لفظ باید داشتن شیشه در جلوه باشد رنگ روپوی پریست
تا توانی از ادب سر برخط تسلیم باش خامه چند انیکه رامشتر خرامه مسطر یست
تیره بختی هر چه باشد امتحانگاه وفاست ای فلك غافل مباش ای بخیه زنگی زیر یست
تأمل مینا شقیدی (بیدل) از چیشم هوس خندهٔ دارم که تا گل کردمینا ید کریست
فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردن است ما همه بیچاره ایم و چارهٔ ما مردن است
بسکه در باغ جهان بشکست جای انبساط رنگ اگر دارد پریواز در پز ممیدن است
طاس کردون هر چه آرد مفت اوهام است و بس در بساط ما امید باختن هم بردن است
جبههٔ عجز از عرق تا حشر نتوان یافت پاك ز آنقدر شکی که گوهر در دلش افشردن است
بر تغافل زن ز اصلاح شکست کار دل موی چینی بینی و کی شایسته ستردن است
صبح کر هنگامه نشوو نما بر چرخ چید خاك ما را هم بساطی بر هوا گستردن است
شیشهٔ ساعت نرسال و مه ندارد دم زدن عافیت اینجافس بیرون دل بشمردن است
عمرم بحر از شکست قطره میبار ز د چوموج خصم رحمت زبدن دلهای خلق آزردن است
امتحان در هر چه کوشد خالی از تشویش نیست بار عشق جامه هم برپشت ناخن بردن است
جرأت افشای راز عشق (بیدل) سهل نیست آینه که يك شكستت راه تما خون افشردن است
فنا مالم و آئینه نما انجاست کجا روم ز در دل که مدعا انجاست
بگردی از ره او گر رسی مشو غافل که التفات نگاه های سرمه سا انجاست
ز گرد هستی اگر پاك گشته خوش باش که حسن جلوه فروش است که صفا انجاست
دلیل مقصد ما بسکه ناتوانی بود بهر کجا که رسیدیم گفت جا انجاست
نهفت برك نلاشم عرق فشار شرم گل است خند دو عالم زمین حیا انجاست
خوش آنکه سایه صفت محو آفتاب شویم که سخت نامه سیاهم و عفو ما انجاست
غبار رفته بباد سحر بکوشم كفت که خلق پرده جان میکنند هوا انجاست
جبین متابم و دكان سجده دارم تو نیز خاك شوای جستجو که جا انجاست
خیال مایل بیدلی و جهان همه رنك چو غنچه محو دلم بوی آشنا انجاست
کنی نداد نشان از کمال شوکت عجز جز اینقدر که همه سرکشی دوتما انجاست
پس از مطالعهٔ نقش با یقین شد که هرزه تازم و جام جهان نما انجاست
سراغ لیلی خوابی ز که بایدم پرسید که گرد محمیلم و نالهٔ درا انجاست
چو چشم آینه حیرت سراغ نیرانیم ز خویش رفته جهانی و نقش پا انجاست
بوصل لغزش پانی رسیده ام ( بیدل ) بیا که داد رس سعی نارسا انجاست
قابل مخمل ما بر دگر است گردن شمع را سر دگر است
كشت اقبال هستیها سبز ابر ما دامن تر دگر است
خواجه در هر لباس گر ماندن چون تأمل کنی خر دگر است
عالمى را چوشمع حسرت خورد وضع خمیازه از در دگر است
راحت از وضع سایه کسب کنید پهلوی عجز بستر دگر است
بکجا سر نهم که چون زنجیر هردری حلقه در دگر است
سر بگردون فرو نمی آرم این هوایهای منظر دگر است
از دم وا پسین خبر جستم گفت این دور ساغر دگر است
با حریفان مجور دنیا را زن مخوابید شوهر دگر است
راست بر جادهٔ جنون تازید موی ژولیده مسطر دگر است
نامه ام قابل بين قاصد نیست رنك اگر بشکند پر دگر است
(بیدل) آگه نه از ضبط نفس گره رشته گو هر دگر است
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت
با همه افسردگی خاشاك غیرت پروریم آتشی هم جا بلندی کرد تا از ما گرفت
عشق اگر روزی مین مالد همان تاج سر است پرتو خورشید را نتوان بزیر پا گرفت
بی فغان صید گاه همت پرواز کیست شاه باز رنك من تا پرزند عنقا گرفت
كور شد حاسد زوشك معنی باريك من خیره می بیند چومو در دیده کس جا گرفت
داغم از کیفیت تدبیر شوخیهای حسن خواستم آئینه گیرم ساغر صهبا گرفت
هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست از حیای پرده نتوان با رخ در پا گرفت
در سواد فقر خوابیده است فیض زندگی صبح شد صاحب نفس تا دامن شبها گرفت
صحبت دیوانگان دارد اثر کز گردباد چین وحشت دامن آسایش صحرا گرفت
زهر راه توام خواباند جوش آبله سعی بیق جازمین آخر بیند ابها گرفت
گریه هستی بآب کیفتم آماده است کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
زود تر (بیدل) بمنزلگاه راحت میرسد زادراه خویش هر کس و حشت از دنیا گرفت
قانون ادب پرده در صوت وصدا نیست زین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست
هر حرف که آمد زبان منفصل کرد کم جست ازین کیش خدنگی که خطا نیست
عمریست که از ساز بد ادعای آفاق کردشته وتایست بهم تنك قبا نیست
بی عجز رساقابل رحمت نتوان شد دستیکه بلندی رسدش باب دعا نیست
وا مانده عجزیم زافسون تعلق کردل شکند رشته ظن آبله پا نیست
مارا کرم عام تو محتاج غنا کرد کز جلوه تغافل زند آئینه گدا نیست
هستی بصری را نکند محرم تحقیق آن دست حنابسته که جز رنك حنا نیست
از هرچه اثر وا کشی افسانه دلیل است سرمایه این قصه جزبانك درا نیست
همت چقدر زیر فلك بال كشاید پست است محدیکه درین خانه هوا نیست
مارا زی جیب ببرن نرسانید جنس عرق سعی زد کان حیا نیست
مقدار که در سایه دیوار قناعت خوابیست که در خواب روبال هما نیست
از جهل و خرد باهوس وعشق ومحبت جزما چه متاعیست که در خانه ما نیست
جز معنی از آثار عبارت نتوان خواند کرغیر خدا فهم کنی غیر خدا نیست
(بیدل) دم فرصت چمن آر است دریغما کل فکر اقامت چمنه کند رنك بقا نیست
قصر فنا که عالم تحقیق نام اوست دامن زخویش برزدی سيربام اوست
پر انتظار کامه بران هوس مکش خود را بخود دمیکه رساندی پیام اوست
آه از ستم کشیکه درین صید گاه وهم عمری بخود تپید و نفهمید دام اوست
جز مرك نیست چاره آفات زند گی چون زهر شیشه که كداز التيام اوست
شرع یقین دمیکه دهد فتوی حضور عین وصولست آنچه حلال و حرام اوست
ای قته قامت اینهمه غرور است در سرت تیغی کشیده که قیامت نیام اوست
افسانه خیال بپایان نمیرسد عالم تمام یکسخن ناتمام اوست
هر رگ ابن چمن رقمی دارد از بهار عالم شکستن توتمی سودای نام اوست
وحشت زخیم خاطر ما جمع کرده است از خود رمیدنی که نداریم رام اوست
ناچند تاز انجمن آرانی غرور ای غافل از حیا عرق ما بجام اوست
بر هر چه وا کنی مژه بی انفعال نیست خوابیست آگهی که جهان احتلام اوست
شرط نماز عشق بارکان نمیکشد کوشین و يك بحرف همت سلام اوست
فرداست از مزار من آئینه میدمد خاكم بهمین دماغ كمین خرام اوست
(بیدل) زبان پرده تحقیق نازك است آهسته کوش نه که خموشی کلام اوست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
