Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه *
حرف التاء
حسرتت بچشم ترم اشک اثر نیست ای دل تو بجائی که غبارت بنظر نیست محرم غفلت نظر ما چه علاج است خلقیست درین خانه برون در و در نیست
وهم آیینه خلق بزنگار گرفته است گرچشم کشائی مژه ات نیش نظر نیست طاقت همه را درد شمشیر فتاده است تا سینه درین معرکه با قیست سپر نیست
با لعل بتان سیل مستان دعوی یاقوت آبیست دم لاف مخارا که جگر نیست تشویش تردد مکنی از فکر عیاش دست تو گر اینجا نشود حلقه کمر نیست
بیدردی ما تر زفغان سخت غریب است در خانه دو بوم مگس را مژه پر نیست امید فنا نیز درین بزم فضو لیست ایشمع درینجا همه شاباست سحر نیست
چون شیفتة ساعت افسونخانه گردون زیر قدم آنست بپای که بسر نیست معیار رو مندی این باغ گرفتیم سرها بسر دار رسیده است ثمر نیست
جان و جسد و عشق و هوس جمله سرابیست کس نیست که ندانم که هستی چقدر نیست ای کرد بر افشان سحر در چه خیالی چین کن زده دامن که گریبان دگر نیست
تا محرم پرواز فنایم چه توان کرد چون رنگ پری دارم و سرویته بپر نیست (بیدل) اگر اینست سر و برك شعورت هرچند بآن جلوه رسی غیر خبر نیست
(O)
حسرتت بحیرت نفس سوخته رام است این مستی آسوده ندانم ز چه جام است غافل مشو ای بخبر از شورش این بحر آمدم شد امواج نفس مرگ پیام است
بیطاقت شوقم و جبین داغ سجودست بتخانه درین راه چه و کعبه کدام است چون غنچه چو عطسه بجا مانده از دست زان گل می بو ئیکه بپنای مشام است
شیم صفت از مسکه درین باغ ضعیفیم بر طایر ما بوی گلی بیضن دام است ما بی بصران ناز معارف چه فروشیم نور نظر شهره بما ظلمت شام است
از چاک دل و داغ جگر چاره ندارم آنکس که بعالم چو نگین طالب نام است هم چند همه شعله تراود ز لب شمع در مکتب ما صاحب يك مصرع خام است
بیشتاب فنا آنهمه کوشش نه پسندد آسودگی از جادة بسمل دو سه گام است گردون نه همین سنگ بمینای دل انداخت آن رنگ که نشکست درین باغ کدام است
(بیدل) اگر آگه شوی از عز خموشی تحصیل کمال تو بيك حرف تمام است
عشقنا سر انجم از امر بوهم و ظن نیست در هر مکان چو نقش نگین جای من نیست مجنون ساز صوت و صدا گل نمیکند زنجیرم موئست که با این انجمن نیست
چشم حریص و سیری جاه این چه ممکن است هر چند شمع نور فشاند لکن نیست ان خانه ها که غار و حس انبار حرص ماست چون حلقه های در همه پزوقتن نیست
برز من ناز كاه سخن بی نموده ایم تا کی زبان زرده بگوید دهن نیست ضبط نفس غنیمت عشرت شمردن است کز بوی گل قفس شکند این چمن نیست
مخریبست کوشش خلق با فسون مالومن اینها نشه است پنبه و جای سخن نیست ناموس شمع کشته خاموش را گذار مستی گر آستین بدر آرم زمن نیست
می در قدح ز بیكسی شیشه غافل است چندانکه محرمت است پر از ما وطن نیست نتوان بهیچ پرده سراغ وصال یافت (بیدل) زبوی یوسف ما پیرهن نیست
(O)
عنبرال امن که الفت خیال مهم اوست بهر کجا نفسی کرد میکشد دم اوست اهل بکیناست کز از فرصت آگهی باشد قصور فطرت ما پیش فهمی کم اوست
حباب ملك بقا بافنا نباید راست بعالم که غبار تو نیست عالم اوست زفیض ظاهر امکان سراغ امن مخواه که صبح عافیت خلقی رفتنه دم اوست
درین بساط جنون شوکیشان عریانی شکسته اند کلاهی که آسمان خم اوست غرور راست نیاید بقامت پیری شکستگیست نگینی که باب خاتم اوست
علاج کوری دل کن که در قلمرو رنگ بهر کجا نظری هست جلوه توام اوست سراغ کعبة بیدلی دلم خون کرد که در گداز دو عالم زلال زمزم اوست
مروت آبشد از شرم چشم قربانی که صید عشرت آفاق در محرم اوست کسی بصید نگاهت چو بحر پروازد که عکس موج خطی پره رشته رم اوست
سینه عاشق (بیدل) جراحتی دارد که باد کاوش مژگان یار مرهم اوست
غفلت از عاقبت عقوبت زاست سیل انجام بیخبر نقماست
موی مژگان زهم نمی گذرد پاس آداب شرط اهل حیاست
دامن دل گرفته ایم همه خون مستان بگردن میناست
تا ترم شر مسار پا بوسم چون شدم خشك عذر خاك رساست
پیر گشتی دل از جهان بر دار دست و پاهای خشک مانده عصاست
پستی آینه آمدی دارد صبح امروز خنده فرداست
خاك ناگشته هیچ نتوان شد پستی طالع آزما تیهاست
ای زخو غافلان خبر گیرید در ته خاک بیکسی تنهاست
از ستمگر چه ممکن است ادب شعله را سر بجیب پا بهواست
حیف روئیگه از من اقر وزد غافلی غازه خواه رنگ حنـاست
بی سپر سينة بهار نوام شوخی از طینتم نباید راست
درد عشقم در کجا گنجم دل رو روزی خیال خانه ماست
مجلس آرای امتیاز مباش شمع انگشت زینهـار بقـاست
حسرت اسم بی مسما چند عافیت گفتگوست ورنه کجـاست
شرم دار از فضولی حاجت لب اظهار پشت پای حیاست
فقر گو تاغنا کنیم ایجاد آبسال کرم نیاز گداست
(بیدل) از آبرو گذشتن چیست ازحیا غافلی عرق دریاست
غفلت و تحقیق ما را اعتبار آئینه است همطرب اندیشه میتازد دو چار آئینه است گر نگه يك مقابل جزم نار جلوه نیست در بهم آوردن مژگان غبار آئینه است
در جهان پیسفاهی پاس و مطلب رو بروست در نگارستان امید انتظار آئینه است خوبپوشانت اعتبار خلق را تکرار نیست جلوه در کار است انچا صد هزار آئینه است
(O)
غلغـل صبح ازل از دل نالم برخاست کاشتن افتاد درین خانه و آدم برخاست غافل از دور امین مجنون کشتن علم شمعها گرد سر از شوخی پرچم بر خاست
سستی داشت محبت که ز مضراب نفس صد قیامت بخروش آمد و مبهم برخاست نه همین اشک چکید از مژه خفت بخاك هر چه افتاد زچشم تو حاکم بر خاست
جوهر عقل درین کار که هوش کداز دید خوابیگه چو بیدار شد ابکم برخاست بال افسرده تقلید چه پرواز کند مژه بیهوده ز نظاره مقدم بر خاست
عهد نقض قدم و سایه بعجز است قدیم گر بگردون رسم از خاك نخواهم برخاست فکر جمعیت دلها چقدر مسکین بود آسمانها نه این باد گران خم بر خاست
ناب یکبار برون آمدن از خویش گر است شمع برخاست ازین محفل و کم کم برخاست خاک خشکی پسر مزرع ما ریختی است ادر چون گرد ازین بادیه بی نم برخاست
کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند دوش با ناله دلی بود که توام بر خاست گرد جولان تو ام ليك ندارم طاقت آنقدر باش که من نیز توانم بر خاست
بچه امید کنون ز بیصافی فندریم ننشستند آنهمه این خانه که دل هم برخاست چون سحر (بیدل) از اندیشة هستی بگذر از نفس هر که اثر یافت ز عالم بر خاست
(O)
غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست تو خود توئی بکجا رفتة خیال تو چیست حیات دهم يك آغوش انس دارد و بس بحیـل سایهی مژگان رم غزال تو چیست
محیط عشق ندامت گهر نمیباشد جزاین عرق که توئیدانی انفعال تو چیست بعالم کزوی شش جهت مساوات است چو آفتاب غایت جده زوال تو چیست
به پیچ و تاب چو شمع از خودت براحت نیست درین حدیقه دگر ریشه نهال تو چیست ما کـ شبنم و گدا تا امیدی است اینجا شکستی هوس چینی و سفال تو چیست
گذشت عمر بپرواز و هم عنقایت دمی بخود نرسیدی که زیر بال تو چیست بروی پرتو مهر از خرام سایه مپرس تاملیکه درین عرصه پایمال تو چیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
