Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
ای زشوخیهای حسنت محو پیر و بابها
صاحب تسلیم را هر کس تواضع میکند
رنجش روشن ضمیران مایه تیغ است و بس
گرد غفلت جوش زد چندانکه وا کردیم چشم
میدهد زخم دل از بیداد شمشیرت نشان
آنقدر بر پاس پیچیدم که امیدم نماند
حیرت اندر آئینه چون موج در گردابها
کز کمی يك سجده پیدا میشود محرابها
موج میگردد نمودار از شکست آبها
همچو مخمل پرده در بیداری ماخوابها
میتوان فهمید مضمون کتاب از بابها
یعنی از سر يك گره شد رشته ام از تابها
بحر بی آرام محو استرداد معلوم نیست
فکر صید عشرت از قد دو تا جهلست جهل
مایه ویرانیت از پای چرغ نیست
مدعا برباد رفت از آمد و رفت نفس
ناله آهیم می روید گاه اشکم می پرد
کاروان عمر (بیدل) از نفس دارد سراغ
خواندن این لفظ موقوفست بر اعرابها
موج چون ماهی نیفتاد در خم قلابها
سوده کی گردد گهر از گردش گردابها
نغمه کی شد در غبار وحشت مضرابها
نقد من يك مشت خاك و اینهمه سیلابها
جنبش موج است کرد رفتن سیلابها
ای غافل از رخ هوس آئینه پردازی چرا
تا کی دمانت خون کند تعمیر بنیاد جسد
گردی بیجا نشسته دل در پنجه ماتم بسته
کز جوهر شرم و ادب بردار مستوری دهم
هر کر بدارد هیچکس پروای فهم خویشتن
محکوم فرمان قضا مشکل کشد سر بر هوا
چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا
طفلی گذشت ای بخرد باخاك گل بازی چرا
از پرده بیرون جسته وامانده سازی چرا
آئینه کرده از صفا رسوائی غمازی چرا
رازی و گرنه اینقدر نافهرم رازی چرا
از تیغ کز غافل نه کردن برافرازی چرا
نکنم و به مژگان چون شرر از خویشتن قطع نظر
از لذت ساز نفس آنکه سحر داری قفس
حیف است با پالو شنا مغلوب خست زیستن
تا بیوپ کیو حسد برحق پرستان کم زند
از وادی این سار من خاموش باید تاختن
(بیدل) محو ارا زاردل از طاقت راحت گسل
زین يك دم فرصت کش الغاء و آغازی چرا
با این غبار بیفشان کم کرده پروازی چرا
تیغ ظفر در پنجه دستی نمی بازی چرا
گردیتی آتش پرست آخر بابن سازی چرا
ای کاروانت بی جرس در بند آوازی چرا
ای بادوش آبله بر خار مینازی چرا
ای فدای جلوه مستانه ات میخانه ها
گردباد ایجاد کرد آخر صحرای جنون
عافیت در زلف خوبان جای آرایش نماند
جوهر کین خنده می چیند بسبای حسد
غافل کر میداشت شرم چشم پر طاقتی نبود
گرد هم گردیدۀ چشمت خط پیمانه ها
بر هوا پیچیدن موی سر دیوانه ها
تخته گردید از هجوم دل دکان شانه ها
نیست برهم خوردن شمشیر بی دندانه ها
عرصه شطرنج شد از بیدردی این خانه ها
سوخت باهم برق بی پروائی عشق غیور
راز عشق از داغ برون افتاد و رسوائی کشید
تا رسد خواهی بفریاد دماغ ما چو شمع
قاطر ارفع نیست موقوف التخین ویرانه است
ناتوانی قطع کن (بیدل) ز ابنای زمان
خواب چشم شمع و بالین پر پروانه ها
شد پریشان کنج ناتمائل شد از ویرانه ها
تا سحر زین انجمن باید شدن افسانه ها
ناقص افتد خوشه چون پرط بالد دانه ها
آشنای کس نگردید این جبا بیگانه ها
ای قیامت صبح خیز اعمال خندان شما
عشرت از رنگت هر جا کل بساط از انشود
ای طراوت گاه عشرت نو بهار باغ ناز
ما سیه بختان بنومیدی مهیا کرده ایم
نارسا افتاده ام ای برق تازان همتی
شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
مفت جام ما که میگردد بدوران شما
باد چشم ما حلال جوش ریحان شما
يك چراغان داغ دل دور از شبستان شما
کابله بار ما نزند دست بدامان شما
چشم آهو حلقه گرداب بحر حیرت است
از صدف ریزد گهر و زپسته مغز آید برون
پیش ازین نتوان با بروی تغافل ساختن
بستر و بالین من عمریست قطع راحتست
عالمی در حسرت وضع غرارت مرده است
در تماشای رم وحشی غزالان شما
چون شود کرم تکلم لعل خندان شما
شیشه دل خاك شد در طاق نسیان شما
پردم شمشیر زد خوابم زمژگان شما
معنی ما کیست تا فهمد زبان شما
از غبار هر دو عالم يك برون جسته است (بیدل) آواره یعنی خانه ویران شما
ای گداز دل نفس اشك شو بدیده بیا
نیست در بهار جهان فرصت شگفتی کیست
از سروش بالم جان این نداست بال فشان
تا نرفته ام ز نظر شام من بسان بسحر
سقف کابینه فقرا نیست سیزدگاه هوا
تیغ غیرت از همه سو بر غرور کرده غلو
باد میرود ز نظر یکقدم دویده بیا
هم زم غزال عدم چون سحر دمیده بیا
کای نوای محمل انس از همه رمیده بیا
شمع انتظار توام صبح نادمیده بیا
سر بسنگ تا نخورد اندکی خمیده بیا
پشت اگر طلبی با سر بریده بیا
فیض نشه های رضا مفت است در همه جا
جز تجرد از کر وفر چیست انتخاب دگر
باغ عشق نا هویست نیست جز همین نفست
شمع رزمگاه ادب تا نچیند از تو لعب
بی ادب نمیرد کسی ره ببارگاه وفا
از زبان و سود نفس و حشت است حاصل و بس
جام ظرف هوش نه پیمون می رسیده بیا
فرد میروی ز نظر کو همه قصیده بیا
یک دو روز از نفست مهلت است دمیه بیا
همعنان ضبط نفس طی آرمیده بیا
بیقدم بخاك شکن با عنان کشیده بیا
جنس این دکان هوس مافدست چیده بیا
(بیدل) از جهان سخن رفت و درهم متن
دو از انسوی نبود من حرف ناشنیده بیا
ای کرد تکاپوی سراغ تو نشانها
اشکیست زچشم تو شیدای تو جیحون
عمریست که نه چرخ بيك کل تصویر
بر اوج غنایت نرسد هیچ کمندی
هم سبزه درین دشت شد انگشت شهادت
جز ناله بیا زار تو دیگر چه فروشیم
وامانده اندیشه راه تو گمانها
خمی زدل خسته سودای تو کانها
وا کرده بخمیازه بوی تو دهانها
پیمودع رسن تاب خیالات فغانها
تا از گل خود روتو مالند فشان ها
اینست متاع جگر خسته دکانها
حیرت شکه شوخی حسن تو نظر ها
در کنه تو آگاهی و غفلت همه معذور
آن کیست شود محرم اطهار و خطایت
آنجا که قضا اشبه اسرار تو دارد
از شوق تمنای تو در دیده صحرا
(بیدل) ره حمد از تو صد مرحله دور است
خامش نفس عرض ثنای تو زبانها
دریا زبیان غافل و ساحل زگرانها
آئینه خویشند عیان ها و نهانها
پیمانه کش جوش بهار است خزانها
همچون دل بیتاب طپان ريك روانها
خاموش که آوارۀ و هم اند بیان ها
ای موج زن بهار خیالت زمینه ها
سودائی تو با گهر تاج خسروان
در غرفه نیاز کند تا بان در کمین
در فطارم خیال تو نتوان کنار جست
جوش پری نشسته برون ز ابگینه ها
جوید زجوش آبله پاقرینه ها
تازه بشوخی پرطاوس پینه ها
خلق در آب آئینه دارد سفینه ها
چور تو بشبه سحر تابستان داغ دل
از فضل و رحمت تو آب رشك میکرد
نازك دلان باغ تو چون شبنم سحر
دارا محبت تو همان خاكار داشت
نیعت زبان ده دهن زخم سینه ها
پراخن شکسته کلید خزینه ها
بر روی برگ کل شکنند آبگینه ها
ویرانه را عمارتسد از دفینه ها
چون (بیدل) آنکه مهر رخت دلنشین اوست
ظني نکین نمی شودش حرف کینه ها
این انجمن عشق است طوفان کرماتها
این دیده فریبها از شبر چه امکان است
وحشت ز محیط عشق آثار رهائی نیست
بیری هوس دنیا نگذاشت طمع ما
یشا دلی و چندین خم يك یوسف و کنعانها
بوی تو جنون کار است در رنگ گلستانها
امواج زنجیر اند از چیدن دامان ها
آخر دل ازین لذت کندیم بدندان ها
ناموس و فارین پیش برداشتن آسان نیست
خواندیم رموز دهر از تاب و تب انجم
در انجمن توفیق بزل اثر افتادم
تا دل بگره بستیم با حرص نه پیوستیم
بر رنگ من افگندند خون کل بیان ها
خطیست درین مکتوب جز شوخی عنوانها
نورفت سرشك آخر از خنکی مژگانها
جمعیت کوها ریخت آب رخ طوفان ها
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
