Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
خلق امداد مدارائی نیازی شد منی ای زمعنی غافل آدم شو باین مقدار ها ما زمین گیران زجولان هوسها فارغیم نقش پا در يك دباغ آغوشی رفتار ها
هرکجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد سوخت آخر جنس ما از گرمی بازار ها در کلستا نیكه (بیدل) نور تسلیم کرد سایه هم یکپایه برتر بود از دیوار ها
ای بهارستان اقبال ای چمن سیما بیا فصل سیر دل گذشت اکنون بچشم ما بیا میکشد خمیازه صبح انتظار آفتاب در خمار آباد مخموران قدح پیما بیا
بحر هم دور ونزد امواج گرد راه اوست هر دو عالم در رکابت میدود تنها بیا خلوت اندیشه حیرت خانه دیدار تست ای تپیدل در آیینه ما یکتا بیا
عرض تخصیص از فضولیهای آداب و فاست چون نگه دزدیده یاچون روح در اعضا بیا بیش ازین نتوان حریف داغ حرمان زیستن یامرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا
فرصت هستی ندارد دستگاه انتظار مفت امروزم پس ای وعده فردا بیا رنگ و بو جمعست در هر جاحمن دارد بهار ما همه پیش توایم ای خنده ما بلب بیا
وصل مشتاقان زاسباب دگر مستغنی است احتیاج اینست كای سامان استغنا بیا کو مقامی کزشکوه صقیت لبریز نیست غفلت است اینها که (بیدل) گویدت اینجا بیا
ای جگر ها داغدار شوق پیکان شما جا گلهای دل تمام تیغ مژگان شما از شکست کار ما آشفته حالان نسخه ایست دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما
شعله در جان که خاک حسرت دیدار تست خاک در چشمم که نتوان بود حیران شما از هجوم اشك بر مژگان گهرها چیده ایم در تماشای نثار لعل خندان شما
يارب این خالست یا جوش لطافتای حسن مینماید دانه سیب زنخدان شما تا قیامت جوهر و آیینه می جوشد بهم از غبارم باك نتوان کرد دامان شما
پیکر من از گداز پاس شد آب وهنوز موج میبالد زان شکر احسان شما کی بود یارب که در بزم تبسمهای ناز چشم زخم سرمه گیرم از نمکدان شما
یکدر مو خال از پرواز شوخی بیست حسن صد نگه خوابیده در تحريك مژگان شما با شکست زلف نتوان اینقدر پرداختن رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما
کوشش ما پای خواب آلوده دامان ماست جز غبار بر نیارد از گریبان شما (بیدل ) آشفته ما بوی جمعیت نبرد تا یکی در حلقه زلف پریشان شما
ای چشم تو صید از جنون وحشی رم را ابروی تو معراج دگر قبله خم را گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش از ناله زنجیر کشیده است قلم را
با این قد و عارض بچمن گر بخرامی گل تاج بخاک افگند و سرو علم را اسرار دهانت بتأمل نتوان یافت از فکر کسی پی نبرد راه عدم را
عمریست که در نام سودای محبت از ناله من نرخ بلند است الم را چندان تپیدم ز تعلق که پس از مرگ خا کم ببر خویش کشد نقش قدم را
از آه اثر باخته ام باك مداريد تیغم عوض خون همه جا ریخته دم را مینای من و الفت سودای شکستن حیف است بياقوت دهم سنگ ستم را
تاچند زنی بال هوس در طلب عیش هشدار که از کف ندهی دامن غم را يك معنی فردیم که در وهم نگنجد هر که بتأمل نگری صورت هم را
خورشید زظلمت کده سایه برونست تاکی زحدوث آینه سازید قدم را (بیدل) چو خلش سهل بود گوهر بی آب از دیده تر قطع مکن نسبت نم را
ای خیال قامت آه ضعیفان را عصا ریختند نظاره ها را لغزش از جوش صفا نشئه درخم شراب از چشم مست محزم خون بهای صد چمن از جلوه هایت يك ادا
همچو آئینه هزارت چشم حیران روبرو همچوکا گل یکجهان جمع پریشان در قفا تیغ مژگانت بآب ناز دامن میکشد چشم مخمورت بخون نا که می بندد حنا
ابروی مشکینت از بام تغافل کشته خم مانده زلف سر کشت زاندیشه دلها دوتا رنگ خالت سرمه در چشم تماشا میکشد گرد خطت میدهد آیینه دل را جلا
بسته بربال اسیرت نامه پرواز ناز خفته در خون شهیدت جوش کارزار بقا از صدای عارضت جان میچکد گاه عرق وزشکست طره ات دل میدمد جای صدا
لعل خاموشت کر از موج تبسم دم زند غنچه سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا از نگاهت نشئه ها بالید هر مژگان زدن وز خرامت فتنه ها جوشید از هر نقش پا
هر کجا ذوق تماشایت براندازد نقاب کیست گردد یکمژه برهم زدن صبر آزما گر جمالت نام سازد رحمت نظاره را مرده ات از دیده ها پیش از نگه گیرد هوا
آخر از خود رفتم راهی بقمهم یار برد سوختم چندانکه با خورشید گشتم آشنا محرمها شد در هوایت بال عجزیم میزند تا کجا پرواز گیرد ( بیدل ) از دست دعا
ای داغ کمال تو عبانها ونهانها معنی بنفس محو و عبارت بزبانها
بس دیده که در خاك شد محرم دیدار آیینه ما نیز غباریست از انها
در یاد تو هویی زدو بر مانده دلم سخت در دمش سوخته سر جوش فغانها
طوفان غبار عدمیم آب بقا کو در پای تر محو شد از جوش کرانها
ما همچو شرر بال کشودیم و نایت وسعت مکان یکدم و فرصت د زمانها
خلق بهوای طلب کو هر وصلست یکدسته حو با بغل موج عنانها
تا دیر بد از خرمن کاشن صفت حسن از خط تو چیز را دور دده بانها
آنجا که بخود بود ه دال طپیدن چون تیرکمان جست پرواز کمانها
پیداست بمیدان تمایت چمشتابی دامن زشق خامه شکستست بیانها
(بیدل) نفس سوخته ما چه فروشد حیرت همه جا تخته نو داست دکانها
ای رسته زگلزارت آن نرگس جادو ها صیاد قلم تقدیر با مصرع ابرو ها نتوان بدك عشاق افسون رهایی خواند زین سلسله آیرارد زنجیرق گیسو ها
نیرنگ طلب ما را این در بدری آموخت قمری بسر سرو است آواره کو کو ها بی غنچه ستم ها رفت تا گل چمن آراشد از گرد شکست دل رنگیست برین روها
صید دو جهان از عدل در پنجه اقبالست پرواز نمی خواهد شاهین ترازو ها تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عریان بی پرده کی رنگیست آشفته کی بوها
خست ز گرم کیشان طراست بدر ویشان بی سبزه دم تیغ است لب خشکی این جوها ما سجده سرشتانرا جز عجز پناهی نیست امید رسا داریم چون سر بته موها
هر کس ز نظر ها جست از خاك برون نشتس و امانده این سحر است کرد رم آهو ها این عالم اندو هاست یاران طرب اینجانیست جمعیت اگر خواهی به قلی و را زوها
قانع صفتان ( بیدل ) بر مائده قسمت چون موج گهر باشد از خوردن پهلوها
ای ز چشم من برویت مست حیرت جامها حلقه زلف گره گیرت بگوش دامها در تبسم کم نشد زهر عتاب از ترکیبت کی بشود پسته ریزد تلخی از بادامها
دامنت نایب ومن بیتاب عرض اضطراب خواهد از خا کم غبار انگیخت این ایامها آتشم از بیم افسردن همان در سنك ماند رهزن آغاز من شد کلفت انجامها
تا شود روشن سواد كعبة تاريك من میکشارد چشم روشن عينك از كنجامها صيد محرم می چومن در مرغزار دهر نیست میدمد از وحشتم چون موج در یا دامها
بستكه پنهانم ز آشوب جنون جزوهه است میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها از بالای عافیت هم آنقدر ایمن مباش آب گوهر طعمة خاکست از آرامها
پیچ و تاب شعله دل نامة مجیده ایست میفرستم هم نفس سوی عدم پیغامها این شبستان جز غبار دیده بیدار نیست جمع شد دود چراغم ریخت رنگ شامها
بی جمالش بسکه (بیدل) بزم ما را نور نیست تاخته از موج می آورد چشم جامها
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
