Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
بحر تمنا تلاطم برآرد نیاز هم پای کم ندارد
زغنجزه او دمید (بیدل) بهار خط طفر فری
تو و خرامی و صد تغافل من و نگاهی و صد تمنا
بمعجز حسن كشت آخر رگ زمرد ز لعل پیدا
اگر حیرت باین رنگ است وضع قاتل را
مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم
ز کلفت کردن شد غنچه کاراز غنچه سور کی
عبارت تحریری بخافل از معنی نمیباشد
کف خونی که دارم تا چکیدن نمك میگردد
زياقوت میگردد روانی خون بسمل را
شراری داشتم پیش از دمیدن سوخت حاصل را
که خودسوزی بآسانی رساند کارمشکل را
بدل چشم واکن کر توانی دید محمل را
چه سان کیرم باین مایه دامان قاتل را
باین طوفان ندانم در تضای که میکریم
خیال جذبه افتاده کان دشت سودایت
لب اهل زبان نتوان مهر خامشی بستن
دران محفل که حاجت میشودمضراب بیتابی
بساط نیستی کرم است کو شمع و چه پروانه
کسبل اشك من در قعر دریا راند ساحل را
برنك جاده دارد در کمند عجز منزل را
فراز سرمه خوردن کم نسازد ناله دل را
نواها در شکست رنك استفاست سایل را
کف خاکیستری در خود فرو برد است محفل را
یعنی آرامم است آسایش ذوق طلب (بیدل)
خوش آن روزیکه غازیری بخود فهمیده منزل را
اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مکشا
خریداران همه سنك اند معنیهای نازك را
به تنك انفعالت رغبت دنیا نمی ارزد
بنای سرکشی چون اشك سر كمبا خلل دارد
حضور نورت از دفت نگاهی تنك میدارد
زهر مو احتیاجت کر کشد فریاد لب مکشا
زبان خواهی کشید اجناس بازار حلب مکشا
کره پند قیامت برافون این جلب مکشا
علاج میل آفت کن سرسد ادب مکشا
برنك چشم خفاش این کره جز پیش شب مکشا
حم شمشیر جراأت صرف ایجاد تواضع کن
ز عز عزل و خواری محبوبی قناعت کن
عدم کفان کفایت میکند تا آدم و حوا
ستم هی میرسد آغوش کل از خار پروردن
سبك روحی نیابد راست او هم جبه (بیدل)
باین ناخن محال جز عقده چین غضب مکشا
تسلی برنمی آید معمای سبب مکشا
دکرای هرزه درس و هم طومار نسب مکشا
زبانی را کرو کار درود آید بسب مکشا
طلسم بیضه تا نشکسته بال طرب مکشا
آهی ارد تمکین دم وحشی نگاهان را
چه امکان است جاندا نظر کاه بتان کردد
گواهی چون خموشی نیست در معمو زنا دلها
توان زد نیم آمل صد زمین و آسمان برهم
در ین کلشن که یکسرو نك تكليف هوس دارد
بقدر آرزوی ما شکستی کج کلاهان را
فریب سرمه نتوان داد این مژکان سیاهان را
سواد دلکشای سرمه بین باشد ضگاهان را
کف افسوس اکر باشد ندامت دستگاهانرا
مژه بر داشتن کوهیست استغنا نگاهان را
بمحشر کر چنین باشد هجوم حیرت قاتل
رعونت مشکل است از مزارع حاسر برون آرد
ز شوخیهای جز و خویش میترسم که در محشر
اشاتها نقش بر آبست در معموره امکان
صدای العذر ای کاروان عجز می آید
چومژ کان رفته پیماید دست داد خواهان را
کجا مالی بود بالیدن این عاجز كياهان را
شکست دل بحرف آرد زبانی بیکناهانرا
نکین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهانرا
که حیرت هم براهی میبرد کم کرده را هان را
مزاج فقر ما با کربه سرد الفت نمیکرد
هوائی نیست (بیدل) سر زمین بی کلاهانرا
ای آب رخ از خاك درت دیده تر را
شپنم جوش خجلت برده اسرار تبسم
تا کی مژه ام از تم اشکی که ندارد
دلرا نبود از هنر خویش برو مند
زنهار به جمعیت دل غره مباشید
از کیسه برهنای مکافات نیندیش
سرمایه ز خون کرمی داغ تو جگر را
پوشیده هجوم مگس این تنگ شکر را
بر خاک درت عرضه دهد حال جگر را
از میوه خود بهره محال است شجر را
آسوده کر ازبحر جدا کرد گهر را
ای غنچه گره چند کنی خورده زر را
تا کشت خیال تو دلیبل ره شوقم
رسوای جهان کرد مرا شوخی حسنت
بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست
آیینه بآرایش جوهر چه نماید
ای بی خبر از فیض اثر های ندامت
(بیدل) چه بلائی که ز طوفان خروشت
جوشیدن اشك آبله با کرد ظفر را
جز پرده دری جوشن کائی نیست سحر را
خاشاك کند کشتی خود موج خطر را
شپوخی مرق جبهة ما کرد هنر را
ترسم نفشاری به مژه دامن تر را
در راه طلب نی نتوان یافت اثر را
ای آرزوی مهر تو سیلاب کینه ها
آتش کم است شعله اندیشه ات جکر
در کار کاه حکم تو بهر كيد از سنك
تا پله زقدر محبت نشان دهیم
برهم زن کدورت سنك آبگينه ها
آیینه دار داغ هوای تو سینه ها
آتش رون دهد نفس آهنجینه ها
چون صبح چاك دل چاك زد زینه ها
صلاح قدرت تو زعكس تجلیات
از حیرت صفای تو خونیست منجمند
آنجا که مهر عشق کند ذره پروری
( بیدل ) بخاکساری خود ناز میکند
راند به بحر آیینه دل سفینه ها
اشك روان سطر بچشم سفینه ها
جوشد كل شرافث ذات از کینه ها
ای در غبار دل زخیالت دفینه ها
ای آیینه حسن نمای تو جانها
از حسرت کلزار تماشای تو آبست
آنجا که بودجلوه که حسن کمالت
ازقوت تأیید تو تحريك نسيمي
در پرده دل غیر خیالت نتوان یافت
اوراق کلستان ثنای تو زبانها
چون شپنم کل آینه در آینه دانها
چون ذره هواست طپید و كمانها
برنجر کند ازشکن موج کلانها
جولان کده پرتوماه اند کتانها
بی زمزمه حمدتو قانون سخن را
بیتابی و صلست دل اما چه توان کرد
از مرحمت عام تو در کوی اجابت
قد چارسوی دهر کدر کرد خیالت
در دیده بیدل نمی و يك دل پرخون
افسرده چو خون رك در است بیانها
جسم است براهت کره رشته جانها
کم کشته اثرها نشدم بوی فغانها
لبریز شد از حیرت آیینه دکانها
پیداغ هواپیتو در ین لاله ستانها
ای زلفت جوهر آیینه دل تپها
حاضر سر کتشنی دا نیست بیم احتساب
کر زبان در کام باشد راز دل بی پرده نیست
بستن چشمم شبستان خیال دیکر است
زلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل
فرش محمل هم بساط بوربای فقر نیست
چون مژه دل بسته چشم سیاهت خوابها
بی خلل باشد ز کردون کردش کردابها
ساز عافیت نالد از ابرام این مضراب ها
از چراغ کشته سامان کرده ام مهتابها
خود بخود این رشته میگرد کره ازتابها
چون صف مژکان کشاید محو کرده شو ابها
اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست
نیست آشوب حوادث بربنای ننگ عجز
سخت دشوار است ترك صحبت روشن دلان
کز نفس نزد و نرم کردیده باشد داوداست
کج سر شانزا کشاکش دستگاه آبروست
(بیدل) از ماییستی هم خجات هستی نبرد
حیرت است از قبله رو کرداندن محرابها
سایه را کجا نسازد قوت سیلابها
موج با آن جهد نتواند گذشت از آبها
تهمت خط بر دارد نقطه از اعراب ها
موج در بحر کان می خیزد از قلاب ها
بر نمیدارد هوا کلش نومی از آبها
ای بهارجلوه بس کن كز خجالت بارها
ناله بسیار است اما چیده داغ شکوه ایم
اهل مشرب از زبان طعن مردم فارغ است
لازم افتاده است واعظ را باظهار کمال
در عرق شستند خوبان رنك ارز خارها
در تن منقارما مهر پست بر طومار ها
دامن صحرا چه غم دارد ز زحم خارها
کربا واری خروش مایه کفتار ها
میشود محو از فروغ آفتاب جلوه ات
شوق دل وامانده بست و بلند دهر نیست
دیده مارا غبار و هم حیرت سرمه شد
زاهدان کوسه را ساز بزرگی ناقص است
عکس در آئینه همچون سایه در دیوارها
ناله فرهاد بیرون است ازین کهسار ها
مردمک اندوخت این آئینه اززنگار ها
ریش هم میباید اینجا در خور دستار ها
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
