Machine transcription
تا به شاه برساند و خود او بسوی دیار خویش رهسپار گردید .
شاه پنجاب چون فرمان را دید شاد شد و چون از مؤمن آگاه گردید با ندوه
عظیمی گرفتار آمد. چون چاره نبود سر گذشت او را از دیدی شنید و زار گریست.
آنگاه امر داد تا چهل قاطر طلای سرخ بار کنند.
ردیدی با بارهای طلا بسوی خانه باز گشت وای مومن را نتوانست در راه
ببیند زیرا او تند میراند تا آنهمه اضطراب شیرینو را خاموش کند و قهر قبیله را
فرو نشاند.
مومن و دیدی و طلاهای که زیر دست خان مومن را در پی آن سر گردان ساخته
بود همه بسوی تیزین راه می پیمودند.
شاهدخت (دختر پادشاه یا جگیر) بعد از دوروز توان فراق نداشت. از پدر
اجازه گرفت و با چهل نفر در عقب مومن بر آمد چون به در پادشاه پنجاب رسید
و دریافت که مومن نیست او نیز سر از راه تیزین گرفت .
مومن پس از چندین روز و شب در دل یکی از شبها بوادی تیزین رسید. يك
پاس انتظار کشید تا اسپ برادر شیرینوی او که با او يك جا روان شده بود باو رسید.
انگاه باو گفت که برود و به مادرش بگوید که مومن آمده است و امشب را
آرام بخوابد .
مومن بسوی قلعهٔ شیرینو رفت. موسم تموز بود. مردم در هوای آزاد بر بام
های خود آرمیده بودند. ماه باخر رسیده اشعهٔ آن خفیف بود. راه را نشان
میداد ولی چهره ها شناخته نه می شد.
بر دیوار قلعه بر آمد. هشت بستر دید که یکی در وسط بود. خود را بآن
رسانید تا در گوش شیرینو بگوید آمده است. شیرینو از خواب جست. چون او را
نشناخت فریاد زد: ای برادران مردی بیگانه ! ! ...
مومن نتوانست خود را بشناساند زیرا دید هفت شمشیر برهنه آخته شده
است. مبادا بگویند هراسیده است .
پیکر جوانی بر خاک افتاد که هر گز به فکر دفاع نبود: هفت شمشیر در ان فرو رفته بود.
(۷۳)
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
