Machine transcription
محبتی که از کودکی ایشانرا دریافته بود به عشقی بدل شد که جوانی
آنها را دریافت. چندان به مهر همدیگر سر گرم شدند که در شهریست
همه کس از آن آگاه شد. جوانی چون خنگ سر کش است گاهی قوی ترین
دستها نمیتواند لگام آنرا نگاه دارد. روزگار مخفیانه بر پهلوی آن تازیانه
میزند و اورامستانه وار میجهاند.
پتی را خون جوانی چندان گرم بود که با هر که روبرو می شد زور
می آزمود و هر که را نیرو مند می پنداشت بر زمین میزد. چون در
کودکی مردم ناز او را می برداشتند در جوانی غرور او مایهٔ
آزار شان گردید. دانایانی که امیدوار روزگار پادشاهی او بودند بهراس
اندر شدند. وقتی از کاخ شاهی برون می آمد مردم بخانه های خود میرفتند.
گروهی از جوانان بیباک را گرد آورده بود. در کوی و برزن چنان
میتاخت که در شکارگاه مستی میکرد.
آن پادشاه دادگر را چه افتاده بود که فرزندش بر مردم ستم میکرد
و او باز نمیداشت؟ آیا او نیز مانند همه پادشاهان دیگر خاطر فرزندش را
بر آرامش مردم گرامی میداشت؟ آیا عدالت روزگار او را در پایان عمر
بپاداش آن همه داد و آئین بدبخت میساخت، چنانکه نتواند آزار و ستم را
از سر مردمان بردارد؟
روزی پیر زنی در کلبهٔ خویش شکایت ستمدیده ای را شنید و گفت:
«من در سایهٔ پادشاهی این مرد دادگر پیر شده ام من به مرگ خود وزندگانی
پادشاه که دراز تر باد سوگند میخورم که او از جور شهزاده آگاه نیست.»
آنکو شکایت میکرد گفت: «چگونه آگاه نیست. هنوز شهزاده كودك
بود که با همبازیهای خود کوزهٔ سفالین زنان دهکده را شکست به پادشاه
خبر بردند. پادشاه بزنان ده کوزه های نقره ین داد و فرزند را برنگی پند گفت
که او را مغرور ساخت. چرا او را سرزنش نکرد؟ پیرزن پاسخ داد: «بکودکی
بیشتر ازین نشاید گفت. پادشاه بداد خواهان داد کرده است و به فرزندش
ستم ننموده است».
(٥٢)
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
