Machine transcription
پادشاه زن خواست اما چندین سال دیگر مژدۀ فرزند باونرسید. همگان
نومید بودند. امیر وزیری داشت نیکاندیش وفرزانه، که اندیشهاش یاور
ویارمند پادشاه بود. آن وزیر نیز از فرزند محروم بود. روزگاری بدین حال
سرآمد تا آنکه روزی مردی ژندهپوش با کلاه نمدی ازسوی بیابان پدیدار
گردید وباعصای درازی که در دست داشت درب کاخ شاهی را سخت بکوفت.
کنیزکان شتافتند تا ببینند کیست و چه میخواهد. درویش باغرور درویشانه
گفت:ـ خواستن در کاخ شاهان بیشتر از دل درویشان است. شنیدهام که شاه
مردیست دادگر اما داش باندوه اندرست. آمدم تا آنچه را میخواهد
بازگوید و دریابد.
کنیزکان را حرف او شگفت آمد. رفتند و سخنان او را باز گفتند.
ملکه شادمانی کرد و آرزوی فرزند را باو در میان گذاشت.
در بستان شاه درختی برومند بود. درویش عصای خود را بران افگند،
دوسیب سرخ پائین افتاد. یکی را به ملکه داد و دیگری را فرستاد تا بانوی
وزیر بخورد. تا میخواستند بر او درهم و دینار نثار کنند بگامهای تند از ایشان
دور شده بود. هیچکس نتوانست او را بازدارد.
پادشاه و وزیر ظهور درویش را نیک گرفتند. چون روز بپایان رسید
به طرب وشادی پرداختند. افسانۀ درویش بر سر زبانها افتید. مردم دست بدعا
برداشتند.
اندران شب همدم شاه و بانوی وزیر آبستن شدند. چون روزها و شبهای
مقدر سررفت شهزاده به زیبایی پسر بامداد و وزیرزاده به جمال دختر آسمان
بدنیا آمد. پادشاه جشن بیاور است. مردم به طرب پرداختند.
چندان شادی کردند که دنیا جای سرور است. آنگاه روشندلان را
بازخواست تا بر پریچهرکان نوزاد نام گذارند.
شهزاده را پتی و دختر وزیر را راپیا خواندند. روزها و شبها
میگذشت تا آنکه این دو کودک بزرگ شدند و بسان خورشید و ماه
میدرخشیدند.
(51)
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
