Machine transcription
(٥٢٧)
از حلیه بصر عاری بود امر سلطنت را به پسرش احمد داد واحمد مردی
معتوه و ما لیخولیا ئی بود .
سلطان در رباط ما ريكله بسر می برد شبی احمد و برادرانش و پسر علی خویشاوند
وسليمان پسر امیر یوسف خاتم محمد را گرفته به مستحفظان مسعود باز
نمودند و بهانه کردند که برای کاری نزد او آمده اند و نزد مسعود رفتند
و كلاهش را از سرش برداشتند و استخفاف ها نمودند منکر عبدالرحیم پسر
محمد که کلاه سلطان را بر سرش نهاد و برادر را ملامت کرد سر انجام آن
پاد شاه متهور و بزرگ را کشتند. برخی برانند که ویرا زنده در چاه
افگندند وجوال های ریگ را از بالا بر سرش می افگندند و او آن جوال هارا
بدست گرفته زیر پا می نهاد و اندک مانده بود که از چاه برون آید و آخر
به کار در آوند مطبخ بسرش می زدند تا در همان چاه جان سپرد. بعضی برانند
که او را زنده در چاه افگندند و سرچاه را پوشیدند . گرد یزی میگوید
کوتوال قلعه را فریب دادند و بدروغ حکم محمد را بر قتل وی ابلاغ کردند و او
سرش را بریده نزد محمد برد و بعضی بر انند که واقعاً محمد امر داده بود که
سلطان را بقتل رسانند والله اعلم بحقایق الامور - واین واقعه در یازد هم
جمادی الاخر سال ٤٣٢ بود.
شخصیت و اخلاق مسعود
مسعود مردی بلند قامت و نهایت فربه بود که اسپ نمی توانست به آسانی او را
بردار دو همیشه بر پیل سوار می شد مولف کتاب آداب الحرب می نگارد با گرز
هفتادمنی لعب می کردو با گرز چل منی جنگ یری و سپاهان را باین گرز کشوده بود
فرخی میگوید .
خنجر بیست منی گرز هفتاد منی
کس چنو کار نه بسته است بجز رستم زر
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
