Machine transcription
(٤٦٨)
آوردند وی منتظر حادثه بود و نان نخورد بعد از ان عبدوس آمد و پیام های سلطان را آورد و ملامتی های او را شمرد هنگام پیشین سه منصبدار و پانصد سوار و سه صد پیاده هند و آمدند .
بیهقی میگوید از دور دیدم که یوسف برپای خاست و هنوز با کلاه و موزه و کمر بود پسرش را در آغوش گرفت و بگریست و کمر باز کرد و بینداخت و عبدوس را گفت این كودك را بخدا (ج) و بتو سپردم و طغرل را گفت شاد باش ای کفر نعمت که ترا چون فرزند عزیز داشتم و بمن این خیانت کردی و یوسف بر اسب نشست و او را بقلعه سجاوند بردند و در سال ٤٢٣ در زندان وفات نمود - چندی بر نیامد که طغرل نیز پریشان گشت و در جوانی بمرد و سزای خود را دید - سلطان مسعود از بلخ براه شجک و به غزنه آمد و روز پنجشنبه ۸ جمادی الاخری به تختگاه پدر فرود آمد مردم شهر خود را چراغان کرده بودند و به استقبال سلطانی که در انتظار آن بودند با گرمی و صمیمیت تمام بر آمده و پیر و برنا و مرد و زن جوشیده بودند و خوازه ها بسته و چندان هدیه و نثار اورده بودند که احصاء نتوان کرد و بكشك معمور فرود آمد و مهمان خره خقلی عمۀ خود شد شعراء قصاید تهنیت انشاد کرد ند که بحقیقت مسعود درین روز به تخت ملك نشسته بود . (۱)
مسعود فردای آن روز بباغ فیروزی رفت و تربت پدر را زیارت نمود و بگریست و خدام آستانه سلطان مرحوم را بیست هزار درم بخشید و حاکم لشکر نصر بن خلف را گفت مردم انبوه کرد باید کرد تا بزودی رباطی که سلطان فرموده تعمیر شود و اوقاف آن بدرستی به تعمیر راه ها و رباط ها صرف شود . و گفت چون سلطان محمود این باغ را دوست داشت و وصیت کرده بود که او را اینجا بنهند برای حرمت بزرگ او این بقعه بر خود حرام کردیم و جز به
(۱) ص ٢٩٤ بیهقی زین الاخبار صفحه ٩٨ - بیهقی ٢٩٨
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
