Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
شده روی بالش تش چکید ... گفت :
- فاروق بکلی رفت ؟..
- رفت مگر باز می آید... و بزودی می آید! .. اولین مکتوب شما را که رسیده بود، درحاله
از جیب خود در آورده برایش دادم
- به بین به مجردیکه پای خود را به استانبول گذاشته برای تو مکتوب نوشته و
فرستاده است !..»
خیلی بزحمت سر خود را بطرف من دور داده روی گندم گونش در زیر شعاع چراغ
بطرز دل خیره خیره میدرخشید گفت: عمه مکتوب را بخوان که بشنوم !... زیرا چشم هایم
خوب دیده نمیتواند !
بخواندن مکتوب شروع نمودم از چشمانش قطرات اشك میریخت... و خاموش بود
مثل امروز بیاد دارم ، كه در يك حصه مکتوب نوشته بودیده ملر یاد یگر هیچ کس ترا از من
گرفته نمیتواند !.. هیچ دستی مارا از هم جدا ساخته نمی تواند . با وجود هر چیز تو از من
هستی، تنها از من هستی ماریای قشنگم !.. وقتیکه همین جمله مکتوب را خواندم دفعتاً فریاد
کرد ، «فاروق، فاروق » ، چون در ین وقت این هیجان برای او خیلی خطرناک بود به تسلی
او پرداختم و گفتم:
- دختر عزیزم ، قدری تحمل کن صبر بهتر است !..
بعد از کمی روی خود را سوی من دور داده گفت:
- «آیا يك بار دگر اورا خواهم دید ؟..»
- محقق او را می بینی ، می آید و ترا هم با خود می برد.. تبسمی کرده چشمانش را بسقف
متوجه ساخت ، بروشنی چراغ خیره شده مدتی آن سو می دید، آه آن نگاه های حزن
انگیز را هرگز فراموش نمیکنم !.. سپس بمن دیده گفت:
- «بلی من هم میدانم، من هم یقین دارم که می آید . محقق يك روز
می آید !..»
چشمانش بسته می شد ، خیلی خسته شده بود . سرش باز روی بالش تغلط خورد
و گفت :
- «عمه، وقتیکه او آمد در حال نزد من بیارا.. اگر با چشمانم او را دیده نتوانم، باری روحم
- ٢٦٣ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
