Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
مادام بلا اختیاً ر سر خود ر ا د و ر میدهد لب ها و ز نقشش مر تعش شد ه
میگوید :
- یکی از شب های خزان مثل امشب در شفا خانه، اطاق با يك چراغ پطرولی روشن بود، من
بالای سرش نشسته بودم...
دست های گرمش در بین دست هایم بود، رگهایش بنوك انگشتانم میزد. خود را خم کرده
چشم هایم را بچشمانش دوخته بخدا التجا نمودم... در ین فرصت مژگانش تکان میخورد...
چشم های خود را باز نمود و با صد ا ی خفيف که تاحال در گوشهایم طنين آنرا
می شنوم گفت:
- عمه !... عمه توهستی !...» از شدت مسرت، نزديك بود دیوانه شوم ، تا آنوقت
هیچ سخن نمیزد و کسی را نمی شناخت. قلبم از هیجان بجوش آمده دست های آتشین او را
بوسیدم !..
- « فر ز ند م دختر عزیز م ! . . من با لای سر تو هستم ! . . من با تو سخن
میز نم !... »
پس از يك مدت طولانی اولین بار بود كه خنده در لبانش نقش بست . خنده کرده
چنین گفت:
- « عمه!، من كجا هستم؟...
- گفتم: عزیزم در شفا خانه !..
سرش بيك سوغلط خورد... آنقدر قوه نداشت که سر خود را بلند کند. موهای سیاه
دراز ش روی پیشانیش افتاده بود صداکرد:
- عمه فاروق کجاست؟..»
- به مملکت خودرفته !..
- بمملکت خودرفت ؟..»
- بلی جبراً او راخارج کردند... تقریباً پانزده شب و روز در دهن دروازۀ شفاخانه در
انتظار تو بود. بعداز آن فرانسوی ها او را دستگیر نموده ذریعۀ جهاز به تركیه اعزام
کردند !..»
آن دقیقه هیچ فراموشم نمی شود. چه در آن حین دو قطره اشک هم از چشمانش سرازیر
- ٢٦٧ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
