Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
میگوید:
- فاروق ! .. خیلی بدبخت هستم ! ..
پریشانی من درین دقیقه حد و انتهائی ندارد !.. اضطرابی را که در خود حس میکنم
هیچ تصور کرده نمیتوانی !.. میسوزم، گمان میکنم داخل سینهام آتشی افروختهاند که با آن
وجودم را میسوزند ...
- ماریا ...
- ساکت باشید ، سخنهای مرا بشنوید !.. از شما گناهی را که مرتکب شده باشید
حساب نمیگیرم !..
اساسا گناهی هم در بین موجود نیست. قباحت نه از من است و نه از شما !.. ما هر دو بیک
دیگر خود صمیمیت و محبت بیمثالی پیدا کردیم !.. این چیزها را برای آن میگویم که شما
بدانید و دائما بخاطر داشته باشید که سبب بدبختی یک دختر بیچاره شدهاید !..
حیات یک دوشیزه جوان را که هنوز از خرمن هستی خوشه نچیده بود بر باد دادید فاروق !..
در حالیکه قطرات اشک از چشمانش روان است به دنباله کلام خود چنین
میگوید :
- همان دوشیزه بدبخت و بیچاره از طرف شخصی که او را دوست دارد امشب محکوم بترك
دادن گردیده و بعد ازین در يك گوشه بحال فراموشی باقی خواهد ماند. با وجود این هم
آن دختر بیچاره شخصی را که برای ابد او را بدبخت ساخته تا دقیقه اخیر حیات دوست
داشته و محبت او را در قلب خود نگاه خواهد داشت !..
- چه میگوئی ماریا ؟..
دختر باز از بند دستهای او گرفته میگوید:
- بنشینید فاروق، بنشینید که حرف من تمام شود.
روی خود را بطرف پنجره دور داده به ستارههائیکه در آسمان میدرخشد نگاه میکند !..
- فاروق، چطور؟.. آیا امشب شب اخیر ما نیست ؟..
- ماریا !..
- خیر من همه چیز را میدانم !.. بعد ازین پنهان کردن فایده ندارد... فردا صبح وقتیکه
اطراف شهر ابرایئل روشن میشود شما از حدود شهر گذشته خواهید بود !.. بلی دانسته ام
- ۲۰۱ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
