Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
چه دارد این صفات عاجز بات
فسون ظاهر و مظهر نخوانید
نباشد مهر اگر صبح تبسم
نشاط ورنج ما تبديل اوضاع
فروغی بسته بر مرآت اعیان
تو وغافل زمن افسوس افسوس
بجز ورطه دعای حضرت ذات
خیالیست این چه تمثال و چه مرآت
که خندد جز عدم برروی ذرات
فند و پست ما تغییر حالات
چراغان شبستان محالات
من ودور از درت هیهات هیهات
غنا وفتر هستی لا والا است
جهان گل کردن یکتائی اوست
مه وسال و شب و روزت مجاز یست
عجین غیب و شهادت فرق دارد
نه او را جز تقدس میل آثار
زبان شرم اگر باشد بکامت
کجائی نفی و شاهنشاهی اثبات
ندارد شخص تنها جز خیالات
حقیقت نه زمان دارد نه ساعات
معانی در دل و برلب عبارات
نه مارا غیر معدومی علامات
خموشی نیست (بیدل) جز مناجات
چه سحر بود که دو چشم دل آرزوی تو داشت
بدور خم کشة اختیار کردیدیم
نظر برنگ تو بستم نظر برنگ تو بود
غرور ناز تو مخصوص کجکلاهان نیست
چه جرمها که به بر خاک ریختی زاهد
بگردش شکست پی نبرد فطرت تو
ترا در آئینه دیدم و جستجوی تو داشت
سپهر ومهر همان ساغر وسبوی تو داشت
خیال رویتو کردم خیال رویتو داشت
شکسته رنگی ما هم خم از مویتو داشت
باین حیا نتوان پای آبروینو داشت
که سجده تو چه زنار درگلوی تو داشت
بهر دکان که درین چار سو نظر کردم
ز طاق اینهمه غفلت که میکشد باور
ز ما و من چقدر بوی ناز می آید
هزار پرده دریدند و لقمه رنگ بست
بسجده خاک شدی همچو اشك وزین غافل
درین حدیقه بصد رنك پر زدم (بیدل)
دماغ ناز تو سودای گفتگو تو داشت
تغافل تو زهر سو نظر بسوی تو داشت
نفس بهر چه دمید مدعای و هوی تو داشت
دهان خلق همان معنی مگوی تو داشت
که خاک هم زغبار خشک و شویتو داشت
زرنگ در نگذشتم که رنك بویتو داشت
چه گوید آینه ام شکر خوش معمائی حیرت
هزار آینه طسناقس می برم بخیالت
بغیر محو شدن قدر دان جلوه چه دارد
ز جلوه باج گرفتم به بی تلاشی حیرت
بهشت کرد جهانرا چمن تراشی حیرت
گلاب بزم تو ایم از نیاز وپاشی حیرت
یکفنی که ادب وانگذاشت سر خط نازت
شبی در آئینه میر شکوه حسن تو کردم
بعزو فضل منازید کاین صفا که ندارد
نخواند جوهر آئینه جز حواشی حیرت
نبردم بخود ا کنون زدور باشی حیرت
غبار جوهر آئینه بد قماشی حیرت
دران مکان که صیقل زند حقیقت (بیدل)
ز جرأت مجال جگر خراشی حیرت
مایل بزم نفس گردید، و فریستک نیست
در محیط از خود نمائیا نمی گنجد حباب
چون طبایع خوردبر هم غیرت انشا میکند
پیش ازین بیخودیهمچین پست و بلند اعتبار
نیمه میسوزی چرا ای شمع نزديك است صبح
مقصد دل نیست پیدا این قاصد لنك نیست
کرنفس پرخود ببالد گوشه دل تنک نیست
صلح كن رنك نسق مانند شر ر در سنك نیست
جزر و مّدی دارد ایمرو او رنك نیست
تا شهادت آینه خورشید هم روشنك نیست
نغمه ها بخواست می جوشد زساز ما و من
سکته صد مرغ موجست تمکین گهر
مایه این سود و صلواة اشک، سودای بهشت
نام اگر آئینه خواهد جوهر تمثال کو
خواه عریان جلوه کرشو خواه مستوری گزین
حیرت آهنگیم در آهنگ ما آهنك نیست
در دبستان ادب سعی تامل دنك نیست
میشود معلوم زاهد جزء کل پنک نیست
عالم تصویر عنقائیم ما را رنگ نیست
هر چه باداباد در کار است تاخمتنك نیست
(بیدل) از طاقت چه می آئی بیخود کردی طرف
با ضعیفی کرتوانی صلح کردن جنگ نیست
حذر زراه محبت که پر خطر باك است
باختیار رفتیم هر کجا رفتیم
چه گونه کم شود از ما صلاحت زاهد
غبار خانه حصیرت ناتوانان را
بیا مدعاست شرابی بعرض شوخی رنك
تو مشت غار ضعیفی وشعله بيباك است
غبار ماونفس حکم صید و فتراك است
که صد زبان در ازش چوپ مسواک است
کشند موج خطر ناخدای خاشاك است
جهان هنوز سیه مست سایه تاك است
توان به بیکسی این غماز مغررت دهم
ز بس زمانه هجوم گناه بازار یست
ازین محیط کدوری نمی بت طوفانش
ز خویش رفتن ما رهبری نمیخواهد
چمدوا بنمایت از چشم بند علم و هم
سموم حادثه را بخت تیره ترياك است
چواشك كوهن، وقف دامن خاشاست
کسی که آب رخی رو ثوهری پاك است
دلیل قافله صبح سینه چاك است
کعقود تمثالی آئینه در دل خاك است
زمانه گنج مفشارا بهر گشد( بیدل )
کسی که راست بود خار چشم افلاک است
عمر غم محری بامید ندامت شاد داشت
چشم در ظلمت سرای جسم کی بودی فروغ
پیش از ان کاندیشه دام وقفس رهزن شود
آئینه ر دل رفت از یاد رحمن زلف
باد ايمیک، در صحرای پرشور جنون
پاس مطلب ناله ما را نفس فرساند کرد
جان آشنا ریشه در بیشه فرهاد داشت
پرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت
طایر ما آشیان در خاطر صیاد داشت
کفر ما کرهیچ کافراین قیامت یاد داشت
همچو موج سیل نقش پای من فریاد داشت
بی لب این سرورا از ریشه هم آزاد کرد
دل بکفت سخت مجبور است از قسمت مپرس
طی دارا بـراه تازه کردن مشکلست
عاصی بیمار رفت و ریشه عجزیم بجاست
پرده ام تا جلوة نقاب خرابهای دل
آفتاب كلك صنع از حسن خط کردیم سیر
بستگیهاکان و ما( بیدل ) غنچه این کلستان
آه ازان آئینه کز جوش نفس امداد داشت
دست رها زيرك گل نتوان بروی بادداشت
ناتوانی رمزنام جوهر فولاد داشت
این عمارت های خشت آئینه در بنیاد داشت
یت ابرو در ازل هر مصرع آن صاد داشت
زهم خند زحم چون گل خاطر ما شاد داشت
حضور کلبه فقر از تکلفات بریست
صدای است کزین کوه باز میگردد
بعجز خلق مشو غافل از شکوه ظهور
گرفته آئینه ات نیست محرم اشیا
بتسلی نشست اعتماد جبهه خطاست
چراغ ما زسر شاه تا سحر سحريست
نشانه رنج مکن در مزاخ سنك كريست
شکست شیشه امکان کلاله ناز پریست
خموش درنگردی نطق چه بی بصریست
بجانشین و قدم زن که من تبت ثریست
مرا بعبید اقامت درین بساط كرامست
زمان فتنه آفاق انتظاری نیست
نسیمی که درین باغ بی تقاضای کرد
بهر نفس دلی ایجاد میکنی ناهی
درین بساط که نزد خیال میبازیم
چوشمع می کر رنگیم و رنکها سفریست
بهوش باش که هر مد دور ها قمریست
که برنک صبحی اگر گره میکشد شکر یست
که زندگی چه قدر کارگاه شیشه کریست
نبرند دامن جان هم دلیلی مفت بریست
نرماند دعوی کردنکشی حذر ( بیدل )
که دماغ شمع به به کل دماغ سر یست
حق مدعاست ورنه بر صدرنك كفتكوست
هرگاه انظر خطاب که حرف نعمایست
شوق اثر همدم است وشك نازجستجوست
هم جا بهار ساز شود نغمه رنك وبوست
موقوف اضطراب زبان نیست عرض راز
عشق است جنانچه فاعل این جنك پنهانست
گر وارسی اشاره تحقیق مو بموست
دل شیشه است و قلقل این شیشه بی گلوست
کثرت حجاب جلوة وحدت نمیشود
مر کان بهرچه باز کنی دیده محو اوست
حیرت دمید، ما وكل دایم بهاله ایـست
دردسر تكلف مشاطه برطرف
طاؤس جلوه زار تو آئینه خانه ایست
موی میان یکه مرا پهله شانه ایست
غفلت نوای حسرت دیدار نیستیم
حسرت کشین وعده و صلوت حیرتم
در پرده چکیدن اشکی ترانه ایست
چشم بهم نیامده کوش فسانه ایست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
