Machine transcription
صحیفه ۸۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء
ضبط نفس کلید در طبع بسته است کریات کوهی زند این ریشه دونه است زین بحر تا بگر اشکی بدست رست هر قطره را بخویش رسیدن کرانه است
مخصوص بزم کعبه بتعظیم اختیار هم جاسری بسجده رسید آستانه است آنجا که زد کمند نگاههای اشتیار منظور این و آن شدن هم نشانه است
در یاد محشر رقمه دلی تباه میکنم رنك پریده را بخیال آشیانه است (بیدل) زبرق وحشت آزادیم مپرس این شعله را برآمدن از خود زبانه است
خاك در دیده آنکس که طلبکارش نیست خاك در کاسه آن سر که هوادارش نیست غم تن را نخورد هر که دل و دین در باخت آنکه سر داد درین راه پرستارش نیست
گریه جهد سپندش دست نداده است بهم گرمی کیست که در حلقه زنارش نیست چه خبر از دل صد پاره ما خواهد شد مست نازیكه خبر از گل گلزارش نیست
نفس ناله ازان غنچه طلب کن (بیدل) که عباری زجهان بردل افکارش نیست
خاك غربت کیمیای مردم نیک اختر است قطره در گرد یتیمی خشک چون شد گوهر است موج شهرت در کمین خامشی پر میزند مصرع برجسته آهنگی زتار مسطر است
زشتى اعمال دارد برق نفرین در بغل شاهد حسن عمل را جوش تحسین زیور است منصب کوه فروتنی نیست مخصوص صدف هر نوائی کز لب خاموش جوشد گوهر است
از مآل جستجو های نفس آگاه نیم اینقدر دانم که سیر شعله تا خاکستر است مهر خاموشیست چون آئینه سرتاپای من کز بعرض گفتگو آیم زبانم جوهر است
این معما جبزده تیغ تو نگشاید کسی کز هزاران عقده ام یک عقده سوداسر است می خروشد عشق از هم میگدازد پیکرم نعره شیران نیسانرا با تش رهبر است
کز مرا اسباب رواری نباشد گوجباش طایر رنگم شکست خاطرم بال و پر است همچو شبنم در طلسم دامگاه این چمن مرغ مار اقبض آب ودانه ام چشم تر است
راحت جاوید فقر از جاه نتوان یافتن خاك ساحل قیمت خود گرشناسد گوهر است کعبه جو افتاد شوخهای طافت وزنه من هرکجا از پا نشینم آستان دلبر است
جوش دانش اقتضای صافی دل میکند خانه آئینه را جاروب زلف جوهر است مرنك را در طینت آسوده طبعان راه نیست آتش یاقوت (بیدل) ایمن از خاکستر است
خاك شم ما را کی لنگر خرد جاهست کره شکسته ما برفرق ما کلا هست عشق غیور از ما چیزی نخواست جزعجز ساز گدائی اینجا منظور پادشاهست
خیر و شریكه دارید برفضل وا گذارید هرچند امیدعفو است در کیش ما گناهست با عشق غیر تسلیم دیگر چه سر کند کس در آفتاب محشر پل سایه پناهست
دل کز نشان نیداد هستی چه داشت در بار تمثال بی اثر را آئینه دستگاهست اینشمع چند خواهد مغرور کار بودن این گردن بلندت سر در کنار چاهست
جهد ضعیف مارا تسلیم می شناسد هرچند پا نداریم چون سبحه سر براهست خاك مرا مخواهید پامال نا امیدی باهر سیاه کاری در سرمه ام نگاهست
شستن مگر بخواهد مضمون سر نوشتم نامینکه من ندارم در نامه سیاهست شادم که قسطرنم بست نیاکی لعین وهمی که میفروشم سنگ است و کاهست
(بیدل) دلیل عجز است شبنم طرازی صبح از سعی بی پرو بال اشكم گواه آهست
خامش نَفَسَم شوخی آهنگ من اینست سر جوش بهار ادبم رنگ من اینست عریست گرفتار خم پیکر عجزم پامال و رد قده شوم چنگ من اینست
بیتاب هوا سنجی محرم چه توان کرد میزان خیال نفسم سنگ من اینست خمیازه ام آرایش پیمانه هستی است چون صبح خمارم مژکان رنگ من اینست
موج می و آرایش کوهی چه خیال است ناموس جهان طینتم ننك من اینست نه ذوق هنر دارم و نه محو کمالم مجنون توام دانش وفرهنك من اینست
با هر که طرف گشته ام آرایش اویم آئینه ام و خاصیت جنك من اینست ظلم است رفیقان ز دل خسته گذشتن کز آبله دارد قدم لنك من اینست
با محرم آن جلوه ام از (بیدل) خویش آئینه ندارم چکنم زنك من اینست
خامشی در پرده سامان تکلم کرده است از غبار سرمه آوازی تو هم کرده است بشنو کز چندی درین محفل بصیرت زنده ایم بر بنای ما چوشمع آتش ترحم کرده است
تاحسوسی داشتم آفاق بی تشویش بود موج این بحر از زبان ما تلاطم کرده است از عدم باجسته شوخهای هستی میکشم صبح ماهم در نقاب شب تبسم کرده است
مورد حرص آستان سجده بی همتیست عالمی اینجا بآب رو تیمم کرده است هیچکس مغرور امداد ودا جسدت مباد قطره را کوهردن بیرون قلزم کرده است
خام طبعان از فشار رنج ومحن آزاده اند پختگی انگور را زندان خم کرده است طینت ظالم کزخش کم نیندیش از حشرمرد نیش عقرب زندگی حاصل از دم کرده است
سحر کاینجان چرخ از اختلاط بی نسق خشکی اطوار مردم را سرینم کرده است آن طوطی کز زحمت حسرت های روزی داشتیم کرد مارا چون سحر اسبار گندم کرده است
این گلستان غنچه ها بسیار دارد نوکنید در چمن جا (بیدل) ماهم دلی گم کرده است
خاموشیم جنون گذاز و ریمتسر است آغوش حیرت نفسم ناله پرور است
بقدر پستی همه گرداب آفتیم دود سپندمن مژه چشم مجمر است
از ماجزان بپرس که آئینه محیط چون گل بجوش نفس ما برابر است
در قعر انتظار که قعرش پدید نیست اشکی که سر رمز شوحت گوهر است
نقشی نه بست حیرت ما از خیال یار چشم امید دیگر و آئینه دیگر است
بچیده ایم نامه پرواز در بغل رنگ شکستگان رو بال کبوتر است
ضبط سرشك ما ادب اقعه الودست کز حسن بر عرق زند چشم ما تر است
داغ محبتم در دل نیست جای من آنجا که خانه میسوزد ناله در در است
آرام نیست قسمت مانا که بحر را بالین حباب و دوشت امواج بستر است
پیوسته دل بتاز طپیدن دونده کیست در پای سوزنت کره رشته ابتر است
جز وهم نیست نشئه در دماغ خلق بدمستی سپهر هم از گردش سر است
ما را زفکر معنی باريك چاره نیست در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است
آئینه در مقابل ما داشتن چه سود تمثال عجز ناله زنجیر جوهر است
(بیدل) طپش خاک نشینان دشت عجز چون جاده نقش پای اگر هست افسر است
خط خوبان هم حریف طبع وحشت پیشه نیست تخم شبنم در دل گل در طلسم ریشه نیست
دستگاه معنی نازك سخن را زیور است جوهر این تیغ جز پیچ و خم اندیشه نیست
ساز هستی یکنفس آماده برق فناست مشت خاشاکی که نتوان سوختن در بیشه نیست
دل ز مقصد غافل و آنگاه لاف جستجو شرم دار از معنی لفظی که در اندیشه نیست
از سر افتاده پابرجاست بنیانم چو شمع نخل تسلیم مرا غیر از تواضع ریشه نیست
پیریم راه فنا بر زنده کی هموار کرد بیستون عمر را جزقامت خم تیشه نیست
پای در دامن کشیدن نشئه جمعیت است باده ما را چو شبنم احتیاج شیشه نیست
آب گردیدم زهر گل که چشمی دوختیم شبنم ما را بغير از خود گدازی پیشه نیست
پیکر خم گشته انشا میکند موی سفید موج جوی شیرین امداد آب نیشه نیست
(بیدل) از خوبان نیاید امانت خواستن مو میانی چاره فرمای شکست شیشه نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
