Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
تا ز هستی غنچه بفرق چمن مینا شکست
رنگ ما هم از توقع جام می صفرا شکست
تنگنای شهر تاب شهرت سودا نداشت
گرد ما دیوانگان در دامن صحرا شکست
میرود بر باد عالم گر خموشان دم زنند
رنگ صد گلشن بآه غنچه تنها شکست
پیچ و تاب موج غیر از انقلاب بحر نیست
چرخ رنگ خویش با مینای ما یکجا شکست
صافی وحدت مکدر گشت کثرت جلوه کرد
موج شد تمثال تا آئینه درما شکست
کیست در یابد عروج دستگاه خودی
رنگ ما طرف کلاه ناز بر بالا شکست
موج دریای ندامت امتحان آگهی ست
صد مزه بك چشم مالیدن بخشم ما شکست
از فریب خاکساریهای خصم ایمن مباش
سنگ تا شد مایل افتادگی مینا شکست
دسته عالم را بحسن خلق ممنون کرده ایم
رنگ هم نتواند از جرات بروی ما شکست
باغ امکان يك كل آغوش فضا پیدا نکرد
رنگها دریکدگر از تنگی این جا شکست
عمرها شد از دعاهای سحر شرمنده ام
چین آهی داشتم در دامن شبها شکست
همره تا کی پیش پیش بحر باید تاختن
موج ما از شرم در دامان کوهر پا شکست
پیش ازان (بیدل) که هستی آشیان پرداز بود نام ما بال هوس در بیضه عنقا شکست
تا هرنفس از چین الم شوخ بی پروا گذشت
موج خجلت سر و پا چون قمری از بالا گذشت
وای برحال کسی تا لبهای نارسا
كان تغافل پیشه از معراج استغنا گذشت
ما مجنون کار و ان حسرت کمین رهبریم
شمع در شبگیر دود دل عجب تنها گذشت
محول شو ناتوانی رستن از آفات دهر
موج بیوصل گهر نتواند از دریا گذشت
بسته احرام صد عقبی امل اما چه سود
فرصت نگذشته ات پیش از گذشتنها گذشت
بی نشانی در نشان رمز ده هشیار باش
گر همه عنقا شوی نتوان از دنیا گذشت
آبله محمود بی وامانده کیهام نخواست
زین بیابان لغزشم آخر بقدح پا گذشت
کز زبون آیم ز فکر دل اسیر دیده ام
عمر من چون نی به بند ساغر و مینا گذشت
برندارد احتیاج خست ابنای دهر
تنگدستی در حمولان صد نمک ازما گذشت
عاقبتها بسکه بود افسوی رو از امل
گرد استقبال امروزیکه از فردا گذشت
کزدنیا بگذری اشویش عقبی حایل است
تا ز خود نگذشته میبایدت صد جا گذشت
(بیدل) از رنگی شکست شیشه خندیده است
گل خدارش ناله نتواند بسی پا گذشت
تا غبار خط بران حسن صفا پیرا نشست
یکجهان امید در خاکستر سودا نشست
داغ سودای تو دود ازیکچمن از خیاد دل
گرد بر میخیزد از جائیکه نقش پا نشست
حیرت ما دستگاه انتظار ما نیست
هر که شد غافل سر راهت بچشم ما نشست
حس در جوش عرق خفت از تردد های ناز
آب این گوهر ز شوخی بررخ دریا نشست
پرکران خیزیم از سعی ضعیفها مپرس
نقش سنگی کرد گل کانجا ساهر جا نشست
فیض مخملی دلی را در بغل می پرورد
همچو سك در سایه مژگان فلک بینا نشست
سر بلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش
نشه پر می خیزد از جو شیکه در صهبا نشست
پیر گردیدی دگر بادام کج الحانی مکن
پنبه ات تاجند خواهد بر سر مینا نشست
دردل ما چون شرار کاغذی آتش زده
داغ عمر يك لحظه نتوانست بی پروا نشست
یکجهان موهومی از آثار ما پر میزند
ای قضا مشتاق باید در خیال ما نشست
حسرت دل را ز میکاری نمیگردد علاج ناله در سیراست (بیدل) کوه اگر از پا نشست
نالطفت در گردش است آفت بهر سو حاله است
در مزاج آبها چندین شرر جواله است
پاس کین خرمن که در کشت امید زنده کی
برقش یکمشت دندان حاصل صد ساله است
زین چمن بادرد پیمانی قناعت کرده ایم
جام گل تسلیم باران ساغر ما لاله است
باز در کلهای شیخ آسان که میگردد طرف
پیش این جاسوس رعنا ساحری گوساله است
فرصتی یابد که عبرت گیری از مکتوب ما
صفحه آتش زده حرفش شرر دنباله است
در محبت پاس ناموس صبوری مشکلست
هر قدر دل وا کند بزم آبدار ناله است
غیره بختی در وطن ایجاد غربت میکند
کرز چینی دود دم چینش همان بنگاله است
جز شکست رنگ گل چینی ندارد باغ وصل
در میان ماو جانان بخودی دلاله است
تکجا در پی غمی غلطد جبین اعتبار
شرمی از انجام اگر باشد گهر هم ژاله است
(بیدل )از حسرت پرستان خرام کیستم
کز طپش کر جان بلب می آیدم تبخاله است
تا نظر رشوهی آن نرگس خود کام داشت
چشمه آئینه موج روغن بادام داشت
یاد دامانت غبارم را پریشان کردو رفت
سبز حه ام در گوشه چشم عدم آرام داشت
طاقتی را صید الفت کرد رنگ عجز من
در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت
بختگی در پرده رنگ خزان بوده است
میوه ام در فکر سر سبزی خیال خام داشت
یاد آن شوفی که از ربط فریبای طاب
دل طپیدن نیز در راهت غبار گام داشت
از ادای ابرویت لطف نگه فهمیده ام
این کمان زنگ فریب از روغن بادام داشت
کز نمی بود آرزو تشویش جانگاهی نبود
ماهیان را لشقر قلاب حرص کام داشت
ناله را روزی که اوج اعتبار نشه بود
چون چرس(بیدل)همای درمدل در جام داشت
نا نفس باقیست در دل ريك كافت مضمر است
آب این آیینهها یکسر کدورت پرور است
فکر آسودن مشور آوردهاست این بحر را
در دل هر قطره جوش آرزوی گوهر است
ساز آزادی همان گرد شکست آرزوست
هرقدر افسرده کردد رنك سامان پر است
ای حباب بخبر از لاف هستی دم مزن
صرفه کیدارد نفس را آنکه آبش بر سر است
دستگاه کلفت دل نیست جز عرض کمال
چشمه آئینه کر خاشاك دارد جوهر است
اهل دنیا عاشق جاهند از بد باطنی
آتش سودان نجشم كودك نادان زر است
مرغ ظالم نیست غیر از رك سودای غرور
شعله از کردن کشی گریکذرد خاکستر است
راز ما صافی دلان پوشیده نتوان یافتن
هر چه دارد خانه آئینه بیرون در است
میکند زاهد تلاش صحبت بی مغز ار کان
این هیولای جنون امروز دانش پیکر است
در طلسم حیرت ما هیچکس رابار نیست
چشم قربان کمینگاه خیال دیگر است
گاه کاهی کزین طمع انفصالم میکند
جبهه کیدارد عرق روزیکه مژگانم تر است
(بیدل) از حال دلم غفلت نصیب ما مپرس
وای برآئینه کارا نفس روشن کر است
تا نفس در خودطید در بخودی غلطیده است
تانگه بر خویش جنید حیرتی بالیده است
سیر این کلزار می خواهد گریبان چاکی
صبح بر خودداری ما غافلان خندیده است
باید از خود رفت تمهید دگر در کار نیست هر طرف مژکان کشائی رنك مینا چیده است
نسق عزافسون اوهام نیست
یقین خنده میکند کام نیست
جهان سر خوش پستی فطرت است
هوا هاست در هر سرو بام نیست
کسی تا کجا ناز میزان کشد
بچندم نشان يك كل اندام نیست
بغفلت چراغان کنند از عرق
کمالیدن سایه بی شام نیست
چه اوج سپهر و چه زیر زمین
بهرجا توئی جای آرام نیست
غبار عدم باش و آسوده زی
باین جامه تکلیف احرام نیست
دین مقصدی خلق تک میزند
همه قاصد اند و پیام نیست
فروغ یقین روی کی تافتن
درین جا بها وضع کالجام نیست
بهم دو شارو افسون کجاست
دو مغزی بهر جنس بادام نیست
دماغ حریفان حسرت رسامت
خمییازه ترکی لب جام نیست
رعونت اگر نشه زنده کیست
سر زنده با گردنت رام نیست
ضروری ندارم سخن میکنم
ادعایم از عالم وام نیست
قناعت کفیل بهار حیاست کل طینتم ( بیدل ) ابرام نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
