Machine transcription
کلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
با کمال بی فضایی پرده دارم شبنم است
همچو درد از دل نرفتن جوشیدم پیر اهنست
سجده ریزی واژه را آرایش نشو و نماست
در طریق سر کشیها خاك گشتن هم فن است
عبث گم کرده تا چند خواهی تاختن
هوش اگر داری دماغ جستجو بند هن است
ره نورد عجز را سعی قدم در کار نیست
شمع را سیر گریبان نیز از خود رفتن است
لاله زار دلبر اسر موج غیرت میزند
هرگل داغی که می بینی شقاق کلخن است
اعتباری نیست گردش از نظرها نکذرد
در تماشاگاه عبرت چشم ما برزن است
وحشتی میباید اسباب جنون آماده است
صد گریبان چاك بر موقوف چین دامن است
چشم برهم مالا کر آسوده خواهی زیستن
در هلا كشكاه امکان ربط مژکان جوشن است
خوشه پردازی نمی ارزد بتشویش درو
زنده کی نقد عزیزان کز دماغ خرمن است
(بیدل) فارس در شکنج لاغری فرسوده ایم
ناله ودل چون کمان کشته طوق کردن است
ناتوانم قدم آن مهر عتاب نزديك است
تا نفس بسته کم بیداری ی با آب نزديك است
نوای نحن اقرب از فسون زهد می جوشند
ولی ما رانوا این نغمه بی مضراب نزديك است
درین در یاهمان پیچیدہ کی گرداب میباشد
خیال است آنکه اگردانم چودناب نزديك است
حضور کعبه می بیم خیال آشنان را
بپادش چون بمالم سجده ام محراب نزديك است
چو در آئینه رنگش تماشا کردها بیدل
کرش انسان کامل خوانی از آداب نزديك است
نجا ست شکوه ما تازه فضای خالیست
زمین راست دلش سنگ آسمان خالیست
مراع بلبل مانزن چن مکیرد میس
خیال ناله فروش است و آشیان خالیست
غبار غفلت مارا فلاج نتوان کرد
پر است دیده زدیدار و همچنان خالیست
شکست رنك بعرض شمیتی نرسید
ز ریشه طربم کشت زعفران خالیست
دل شکسته ره درد وا کنند وزنه
لم جو ساغر تصویر از فغان خالیست
سپر حسرت پرواز نالنام دارد
ز شوق برمن آغوش این کمان خالیست
ز بسکه منتظران تورفته اند ز خویش
چو نقش یا زنکه چشم بیدلان خالیست
جهان چوشیشه ساعت طلسم فقر و غناست
پرست وقت دگر آنچه این زمان خالیست
ز کوچه لی و جولان ناله هیچ میرس
فضای ناله ی نالت در استخوان خالیست
دل سینه ندارم چو دانه کیندم
ازین متاع من خسته را دکان خالیست
براه دوست زمحراب نقش پایست
که جای سجده تمنا درین مکان خالیست
درین هوس که هر کس بطاقی دارد
دعا مت مایه جمعیه دست شان خالیست
ز پهلوی پری کلیمه قدر نست اینجا
بعجز شیشه (ندست اگر میان خالیست
رنك نقش ننگین (بیدل ) از میگرنجی
نشسته ایم و زما جای ما همان خالیست
بحر بیتاب که آن کوهر نایاب کجاست
چرخ سرگشته که خورشید جهان تاب کجاست
دیوانین غصه در آتش که بجر نکست صنم
کعبه زین در دسیه پوش که محراب کجاست
ای سجنذر بهوس داغ فروش آتش کو
ما همان تشنه بدربد دم آب کجاست
بحر راز یم چو آب فکر کرداب من است
شوخی طبع رسا امواج بیتاب من است
صاف معنی گرد صفایی زدرد صورتم
چون بطن باطن من عالم آب من است
شور شو قرددۀ آهنك ساز بیخودیست
ناله من چون سپند افسانه خواب من است
در صدای حیرتم محو است نقش کاینات
این کمان گر گفته آغوش مهتاب من است
نالان و خشم در قصه وارستکیست
دور گردیها زمردم نیر پرتاب من است
جبهام فرش سجود اهل تسلیم است و بس
قامتی در هیکام خم کشت محراب من است
گوشه امنی بجشم بسته دارم چون حباب
کز نظروا میکنم بر خویش سیلاب من است
کشت اطوار هن بی آبروتنیهای من
جو هرم چون آینه ريك ته آب من است
جامی از خمخانه عرفان دست آورده ام
صاف کردن دهن با ذباب من است
غفلتها ( بیدل) عیار امتحان هوش است
همچو مخمل دام خواب دیگران خواب من است
نحیر تم چه فسون داشت زبر تو نمک
زدم بدامن خود دست وبافتم چنك
دماغ ز مزمه بی نیازیست نازم
که نادمید ز آهنك مازد آهنك
نقاب بر زدن هم قیامت آرائیست
فتاده در همه آفاق آتش سنك
بغیر چاك کریبان کلی نزست اینجا
درین چمن چه جنون کردشوخی رنگ
چه ممکن است جهیدان ز با دفتنه آمودن
فتاده باصف برکشته مژه جنگ
حیات سود کفیل برون خرامی کار
دل گرفته ما کرد اینقدر تنك
درین ترانه که یاربث نوبهار توایم
رسیده ایم بکلهای تهمت ننگ
جهان و هم چه مقدار منفعل کند و پوست
که جستجو کند آمنه صافی پشت
علاج دوری غفلت نمید با بد راست
نشسته ایم بمنزل هزار فرسنگ
مدیده قابل دیدن تپاب حریف بیان
نگاه ما بتجسم زبان ما بلنك
کرامت دهیه جهد میک دامنت کرد
چه دست ما همه شلت چه پای ما لتنك
زبان آئینه پرداز میدهم ( بیدل )
بجار کرد سجا بر فضای رنگ
بخوان نشسته بنا کرد بسیاذ است
ز غیبی اگر هست سر خار است
بساز دعایۀ ذوق فضولیم همه
سر هوا طلبیم حباب دستار است
عنان وحشت مجنون ما که میکرد
ز فرق تا قدمم گردباد چین دارست
بیاس راحت دل اینقدر زمشگرنم
خیال آبلۀ ضبط عنان رفتار است
بتحصل که دل احیاء معرفت دارد
لب خوش چراغ مزار اطوار است
غم تحیر حسن قبول باید خورد
که هر که آینه پرداخت باب دیدار است
بوادی که مرادان انتظار تو سوخت
بجشم نقش قدم خاك نیز بیدار است
نگاه اگر بخیال تو کردن افرازد
مژه بلندی انگشتهای زنهار است
وفا سفارکش ناموس نا توا لمیست
بیای هرکه خورد سنك برسرم با راست
کشیده سو هوس ریغ دشت و در ورنه
ره که رفتم نپیموده است هموار است
حیا کنید به پیری زوا نمود طرب
سحر چو آینه کرد نفس شب تار است
چه ممکن است زافسانه کی گذشتن ما
که خوابنامه ضعیفم و سایه دیوار است
بان کرانی دل ( بیدل ) از من مایوس
صدا اکر همه کردد بلند کهسار است
بدست و تیغ کسی خون من حنا بسته است
نحیرنم که عجب تهمت بخدا بسته است
زجیب ناز خطش سربرون نمی آرد
ز بسکه عهد مخلو نکه حیا بسته است
زد فضای تو غنچه کرد دلها را
که حسنش از رنك کل بند بر قبا بسته است
غبار من همه تن بال حسرت است اما
لوی همان ره پرواز مدعا بسته است
بوادی طلبت نارسانی عجزم
به هر که رفته ز خود خویش را بپا بسته است
امید هاست که جز سجده ام نظرماید
کسی که عاصیت عجز بر کجیا بسته است
تن از بساط حریرم چه گونه در طرف
که دل بسلسله نقش بوریا بسته است
نگاه حسرتم و نیست تاب پردازم
که حیرت از مژمام بال رفضا بسته است
گداخت حیرت نقاش رنك تصویرم
که نقش هستی من بی نفس چرا بسته است
مگر بآتش دلها لتجا بردجو سپند
که بی زبانیم کارم بنا له و ابسته است
چو شمع تا بنا هیچ جانیا سایم
سرم بر یست که احرام نقش پابسته است
مگر ززلف تو دارد طریق بست و کشاد
که (بیدل) اینهمه مضمون دل کشا بسته است
بر یکسم امروز کسی را خبرم نیست
آتش بسر خاك که آیمم بسرم نیست
وهم است بتومیدی حالم که رفیقان
رفتند مجانیكه در آنجا کذرم نیست
امکان فنا نشنود افسانه یأسم
میسوزم و جو لشمم امید سحرم نیست
حرف نفسی میشنوم لیك نه خاك
آنجا همه که بودند نفسم را ببرم نیست
چون کردن مینا چه کشم غیر نکوئی
عالم همه تکلیف صداعست و درم نیست
و هم است که کل کرده ام از ربه نیرنك
چون چشم همین میرپد باله فرم نیست
عایثه دهر غفلت من عرض تجمل
نه بحر جز افتادن دلها نم نیست
آگـر بـم از داغ محبت چه توان کرد
شمعیکه تو افروخته در نظرم نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
