Machine transcription
صحیفه ٤١
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الف
خط غرور مخوان آنقدر بلوح هوا بکی مطالعۀ کن سر نوشت زانو را خجالت من وما آبیار مزرع ماست عرق سحاب بهار است رستن جو را
چو سایه عمر بافتاده گی گذشت اما بهیچ جای نکردیم گرم پهلو را بدامن شب ما از سحر مکنید سراغ ببیاض دیده مخوابست چشم آهو را
ز بیهوده تکاپو مباش بهان مکن (بیدل) بچشم مردم عالم میفگن این مو را
مکن سراغ غبار ترا نشسته ما را رسیده گیر بصفا بو شکسته ما را گذشته ایم به پیری زصیدگاه فضولی بس است ناوک غیرت زره گسسته ما را
فرا هم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد رشته رگ گل بسته اند دستۀ ما را هوای گلشن فردوس در قفس بنشاند خیال در پی زانوی دل نشسته ما را
زدام چرخ پس از مرگ هم بگانت رهائی حباب کیست بمحشر سپند جسته ما را بهانه جوی خیالم واعظ این چه جنون است بحرف وصوت مسوزان دماغ خسته ما را
مگیر خرده بمضمون خون چکیده (بیدل) بستم فشار مکن زخم تازه بسته ما را
موج پوشید روی دریا را پرده اسم شد مسما را دست بی بال اسیر پردازش کی دید آشیان عنقا را
عصمت حسن یوسف زد چاه پرده طاقت زلیخا را میکشد پنبۀ هر سحر خورشید تادهد جلوه داغ دلها را
جاده هر سو گشاده است آغوش که دریده است جیب صحرا را شعلۀ دل زچشم تراوشست ابر نشاند جوش دریا را
آگهی میزند بچو آئینہ مہر برلب زبان گویا را قفل گنج زر است خاموشی از صدف پرس این معما را
(بیدل) از داغی زمہر یقین ترك كن غصه من و ما را
میخورد خون نفس اندر دل اندیشه ما جوهر تیغ بود خار و خس بیشه ما بسکه چون شمع بغم نشو و نما یافته ایم شعله را موج طراوت شمرد ریشه ما
سختی دهر زمنیر دل ما زیب پذیرست آب شد طاقت سنگ از جگر شیشه ما در خم کشته همان ناخن فرهاد بجاست سعی بیجاست بجر جانکنی از پیشه ما
شغل رسوائی ومستوری احوال بلاست کاش آرا یش بازار دهد پیشه ما شور زنجیر جنون از نفس ما پیداست نگون زلف که پیچیده بر اندیشه ما
چشم امید نداریم ز کشت دگران دل ما دانه ما ناله ما ریشه ما خامشها سبق مکتب پنهان نیست یک قلم ناله بود مشق نی پیشه ما
نشۀ مشرب بیرنگی از ان صاف تر است که شود موج پری دردته شیشه ما (بیدل) از فطرت ماقصر معانیست بلند زله دارد سخن از کرسی اندیشه ما
نام خود را تا برسوائی جز داریم ما از صلابت کی بدل یکذره غم داریم ما از قناعت بود ما را دستگاه همتی چون ها در ظل بال خود کرم داریم ما
برامید آنکه یابم از دهان او نشان روی خود را جانب ملک عدم داریم ما در حریم که شیخ و کاهی راهب خانه ایم هر کجا باشیم (بیدل) يك صنم داریم ما
نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را مدار کار فرمائی رائنگشت است خاتم را بارباب تلون صاف دل کی مختلط گردد رنگ لاله و کل امتزاجی نیست شبنم را
کرم در کشت استغنا پرکاهی نمی ارزد گدا گر نیستی تأیید کرمی ناد حاتم را بتقلید آشنای تشنه تحقیق نتوان شد چها مکۀ نیت ساز دل نائی زلف پر خم را
ز وصل مدعا سعی طلب مأیوس میگردد به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را بپاس عصمتت از بس هواخواهان بزنك گل چو بوار بخیه های غنچه در اند چشم را
فنا پانیست حال رفته گان از خاك این وادی ز نقش پا توان کردن سراغ ساغر جم را هجوم بی پرو بالی زین گلستان دسته می بندم بدامن جای گل چون زلف خوبان چیدم الم خم را
نشاط زنده کی خواهی نمی چشمی هیولا کن همین اشگست ا گر هست آبیاری نخل ماتم را گر از زنگار وارستیم فکر سبحه پیش آمد نفس مصر و ف چندی ریشه دارد هم ندم را
شرار و حشتیم امداد بن حیرت سرا( بیدل) ز نو میدی بدوش سنك داریم محمل رم را
نباشد کز کند موج ترددنی حجابش را که میکرد عنان شعله رنگ عتابش را زبرق جلوه اش آگه نیم ليك اینقدر دانم که عالم چشم خفاشنیست نور آفتابش را
بقدیر دگرزان جلوه نتوان کام دل بردن غبار من مکر از پیش بردارد نقابش را بجای آبله يك غنچه دل دارم درین وادی ندام بر کدامین خار افشانم گلابش را
درین گلشن میرسید از بهار اعتبار من چو گل آئینہ دارد که خون کردند آبش را محیط شرم ا کز آبد بموج ناز شوخیها نگه خواهدن مژکان بودچشم حبابش را
گل باغ محبت ناز شبنم بر نمیدارد تماشا زشتو و اشگ خویش بس باشد کبابش را شکار تیغ نازم اوج عزت فرش اقبالم سر افتاده دارم که میبوسد رکابش را
خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد نخواهم رفت ا کز از خود نگه میگوید جوابش را بذوق امتحان آتش زدم در صفحه هستی فقط برنز شرار چند دیدم انتخابش را
بهر مژگان زدن چشمش تغافل ساغری دارد چه مخموری چه مستی برده بسیار است خوابش را چنان خشکست (بیدل) بحر امکان را که میبینم غبار افشانگی چون دامن صحرا سحابش را
نباشد بذاسباب طرب وحشت کشی قدرا شکست دامم پرطاق نسیان ماند چینی را ز احسان جفا تمهید گردون نیستم ایمن که افغان کرم اکیر و انشت از آهن حریف را
محبت پیشۀ از نقش بیدردی نبرا کن همین داغ است ا کز زینه باشد دلنشینی را حسد تاکی تعصب چند اکبر در د دلی داری نیاز زاهدان بخشیم کن در د دینی را
درین گلشن چه لازم محو چندین رنگ و بو بودن زمالی جلوه آئینه کن خلوت گزینی را در اقران عیش و مکنت هر کس فطرت دارد بلندی نشۀ صاحب دمانپیاست پستی را
شرر در سنك ونی خرمن بمردم نمیکردد غنیمت میشمار از زاهدان خلوت کنی فدرا ورق گردانید ماست از کهنگی نسخه کردون مکر از چشمت آموزد کسون سحر آفرینی را
زول بر گشته مژگانت تغافل بسته پیمانت تسم چیده دامانت بنازم نازچنی را خروش ناتوانی می تراود از شکست من زبان در مه آلود است موی خویش چینی را
بکعتر سعی نقش از سنك زایل میتوان کردن ولیکن چاره نتوان یافت نقش جبینی را نشاط انجا بهار انجا بهشت انجا نگار انجا تو کز خود غافلی صرف دره کن در دبینی را
مجو تمكين مابی فطرت از دون همتان (بیدل) ثبات رنگ انجم نیست گلهای زمینی را
نبود بغیر نام تو ورد زبان ما يك حرف بیش نیست زبان دردهان ما چون شمع دم ز شعله شوق تو میزنیم طال میساد زبان تب کرد استخوان ما
عرض فنای ما نبود جز شکست رنگ چون شعله برك و بز ندارد خزان ما کبره زهی روی شراری نشسته ایم ای صر بش ازین ند کنی امتحان ما
از برا، وعسار قا فله بخودان مپرس بی ناله میرود جرس کار وان ما میخواست دل زشکوه خوبتو دم زند دود سینه کشت سخن در دهان ما
ما معنی مسلسل زلف تو خوانده ایم مشکل که مرغ قطع کند داستان ما چون سیل پنجر دانه سوی بحر میرویم آگه نه ایم دست که دارد عنان ما
ما را عجوز دهر دوا کرد از فریب زه شد بتار چرخ زنستی کمان ما از طبع شوخ اینهمه در بند کاستیم بسند چون شرار بسنك آشيان ما
آه از غبار خاك هوا گیر شوق نیست یعنی بخاك ریخته است آسمان ما ( بیدل ) هجوم گريه ما را سبب مپرس بی مقصد است کوشش اشك روان ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
