Machine transcription
صحيفه ٤٠ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف
ماک کارنقصان هاست هر صاحب کمالی را اگر ماهت کنند از دست نگذاری هلالی را رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد بوحشت پیش باید برد از ین صحرا غزالی را
بنقش نيك و بد روشن دلان را دست رد نبود کف آيٴینه می چیند گل بی حاصلی را بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر بحکم خامشی پیچیده است این فرش قالی را
وبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر چنار آتش زند ناچار دلق کهنه سالی را در ین وادی که طاقشست افتاد از جهل و دانشها غباری درهوا ماند قصر فطرتهاي عالی را
برحدیخانه دل غیر دل چیزی نمیگنجد برین آيٴینه جز تهمت مدان نقش مثالی را اگر خرسندی دل آبدار مرزعت باشد چو تخم آبله نشود عداکن پایمالی را
بجتك اختيار دامان فقر آسان نمی افتد که چینی خاك گردد تا شود قابل سفالی را چه امکانست (بیدل) منع از غفلت زدن آید هجوم خواب خرگوش است یکسرشیر قالی را
(۰)
ما را زکرد این دشت عزمیست رو بدریا ویرانه شد تجسم اکنون وضو بدریا کزکسب اعتبارش دوری لزوم انس است يك قطره جوهر نـیـسـت نی آرو بدریا
شرم فنا چه مقدار بر فطرتـم گران بود کريك عرق چوگوهر رفتم فرو بدریا بیظرف همی نیست در عشق غوطه خوردن گر حرس تشنه کام است ترکی کدو بدریا
مذت کش خیال ماند سرت حبابیم تا کی حریف بودن با این کدو بدریا غزه هی که داری محو جمالش اولیست کس نیست مرد تحقیق بنمای سو بدریا
صافی پی توهم تذلت میسـازد ما نیز برده باشیم آبی زجو بدریا سرمایه صفت آب رنگ سودای خود نمالی غیر از تری چه دارد موج از نمو بدریا
بی جوهر شیمی ازعلم و فن چه حاصل ماهی میتوان شد ای مرده خو بدریا سامان عبرت امروز چشمه سارشر ماست آبی که در جبین نیست دخل مجو بدریا
هر چند کس ندارد فهم زبان تسلیم دست غریقی آخر چیزی بگو بدریا (بیدل) ترد خلیق محوگناه خود ماند نـکشود راه این سیل از هیچ سو بدریا
(۰)
ما رشته سازيم هيچ از اداب ما صـد نـغـمـه مـرويـم و نشد باز لب ما چون مردمك آينه جمعيت كوريم در دایره صبح نشسته است شب ما
شيدايٴی دل آتـش سودای که دارد تبخال بخورشید رسانده است تب ما هستی چو عدم زین من وما هيچ ندارد بی نشيٴه باده است دماغ طرب ما
ایراد نيك و باز نداریم درین دشت جاییـکه غباریم چه آبد بلب ما چون ذره پراکنده کی انشای ظهوریم جز ما طفی کو که بود منتخب ما
نامحرمی اسرار پری فاش توان خواند مكتوب بكيسـار پرید از حلب ما كم كشته تحقیق خود آواره وهم است ما را بكـنـاريـد بدرد طلب ما
ني قابـل مجـزيـم نه مقبول تحسين از نيك باده كه رساند نسب ما پیداست که جزصورت عنقا چه نماید آيٴینه ندارد دله ( بيدل ) لقب ما
(۰)
مبيند جز برهن غافل پيـام ما لعل تراندكين شگرفته است نام ما
پوشيده نيست نيم رخی تحت عاشقان آيٴينة جراغ بدست است شام ما
كس يادناگرفته چه صید آرزو کند این غنچه وانمود كه گل افتد بدام ما
صدرنك خون بجيب تامل نهفته ایم ضبط نفس چو زخم دل است التیام ما
همواري طبيعت پيرفكر روشن است مستي محو انده است کس از خط جام ما
در مكتب تسلسل غفلت نمرسد صد داستان بيك سخن ناتمام ما
معیار چارسوی دو نام گرفته ایم يك جنس نیست قابل سودای خامما
گامی دوهمعنان سحرمیتوان گذشت رنك شكسته میکشد امشب زمامما
چون سبحه اینقدر توه امید میدود دل در رکاب اشك چكيدن خرام ما
دیگر دلت که توان چشم دوختن در عالم رميكه نفس نیست رام ما
كم انفعال ناحق هستی ادا کنیم چون شمع بس که برعرق چیده بام ما
(بیدل) چوبوش می نتوانی ادب مپرس رمز تکلمی فتاده باندی زبان ما
(۰)
محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را کند يوسف صدا کر بوکنی پیراهن ما را چو صحرا مشرب ماننك وحشت برنمی آید نـگـهـدارد خدا از تنگی چین دامن مارا
چنان مطلق عنان تازی است شمع ما ازین محفل که رنگ رفته دارد پاى از خود رفتن ما را خرامش در دل هرذره صدطوفان جنون دارد عنان گیرید این آتش بعالم افکن مارا
گهر دارد حصار آبرودر ضبط امواجش مبیدازید ز آغوش ادب پیراهن ما را فلك درخاك میغلطید ازشرم سر افرازی اگر میسید معراج بی پا افتادن ما را
با شك افتاد کار آه ما از پیش پا دیدن زشبنم بال و پر گردید صبح گلشن ما را هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می چیند نمید این سحـر مزگان بهم آوردن ما را
ازين خاشاك اوهامی که دارد مزرع هستي بكاه چرخ نتوان پاك كردن خرمن مارا چو ماهی خارخار طمع درکار است و ماغافل که پامواج نوشانده است گردون جوشن ما را
ز آب زنده کی تابگدزم تشویش رعنایى خم وضع ادب پل كرده وش و گردن مارا بحرف و صوت ناکی تیره سازی وقت ما (بیدل) چراغ بزم خموشيست طبع روشن مارا
(۰)
مفتش گيريد دامان دل آگاه را محرمان لبريز يوسف ديده اند این چاه را در دبستان طلب تعطيل مشق درد نيست همچو نال خامه در دل شتتك ميـدانـد آه را
زحمت شيب و شباب از پیکر خاکى مكش محوکن از خاطر این تصویر سال و ماه را درخور هر كسوت انجام رو بود دیگر است بر نوای نی میان ساتوليه جـولاه را
پند ناصح بر منغض كره وقت ميكشان از كجا آورد این خر لقمه خانقاه را ناتوانی كـرشـفيع ما نـكـردد مشکل است عاجزان دارند يكسر نرد دندان كاه را
عايلمي در طبيعت چند پنهان داشتن جبه آخر بوست برتن میدرد روباه را تاگهی باشد حباب آرایش عزت مباد از سر چشمم بیوایید تاج شـاه را
میتوان گردن بدی راهم بحرف نيك نيك از اثر گلها ملان خاصیت آهواه را عمرناهم زحمت كش هستيست ناروز حساب منزل ما جمع دارد پـيـچ و تاب راه را
کارها داریم پیش از رنج دنیا چاره نيست احتیاج است انکه رحمت میکند اکراه را چون شرارم امتحان مادفرصت داغ کرد يك گره میدان نبود این رشته كوتاه را
ای هوس شکر قناعت کن که استغنای فقر برسرما چتر شاهی کرد يك كاه را باز غافل نيست (بيدل) ليك ازشوق فضول لغزش بازد هوای اشك دارد آه را
(۰)
مکش ای آفتاب از فکر زر پریشت آتش را زغفلت میبرستی چندچون زر دشت آتش را بترك ظلم ظـالم رنكردد از مزاج خود همان احگر بود گر قطع گردد مشت آتش را
مشو پابندی خوار هدهی ساده دلباین که آخر روی نرم آب خواهد کشت آتش را بـاهـل سـوز کاوش داغ جان کاهی بیار آرد چو شمع از روی نانالی مزن انگشت آتش را
شرار خودنمایی خرمن گیر است برق آخر چرا ای غنچه بیرون تفکنی از مشت آتش را خیال التفاتش ازهشام پیش میسوزد نگر می فرشخوان يافت واز پشت آتش را
نه تنها لاله زباریست ازوق عناب او بقدر شعله اینجا میدهد انگشت آتش را تر از دست خسان نتوان بجزعستی جداکردن که بی آهن نخـواهدریخت سنك از مشت آتش را
بسوزطرزگی دفع مطالم ميشود ( بیدل ) بآب خنجرو شمشير نتوان کشت آتش را
مكن زشـانـه پریشان دماغ گيسو را مچـيـن بـچـيـن غضب آستين ابرو را نـگاه را مزمان نـيـسـت مانع وحـشـت بسـرد نـتـوان بـت راه آهـو را
كشنده مطلب عشاق راه بردن نیست گل خیال تو بیرون نمید هـد بورا مرييك تشيٴه نيست دماغ استغناست بكيميا نـدهـد خاك آن سر کو را
عناب لاله رخان عرض جوهر ذاتست زشعله هـا نـتوان برد كـرمـن خـو را کجا بـلـكـش ما حسن ميـكـنـد تقصير که زیر تیغ نشانده است نـرگس او را
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
