BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 224

Page 224

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 224 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفه ۲۲۱ حرف الدال نشاط این بهار دین گل رویت چکار آید پر است این دشت از سامان تجهیز فهایت شکفتن بسکه دارد آشیان در همین مویت برق انتظارم میکشد لرد شوق دیداری چین تمهید حیرت رفته بود از چشم مشتاقان تو کز آن طرب آیینه ات آید بهار آید جنون باز یبگاهی دلت هر جا به بکار آید تسم کزلف دزدی جابجا در فشار آید تجر بی و هم آب ایجدا دیدن بیار آید کنون گل چین چندین برگستان انتظار آید زانستقبال نازت کرعین زار مصفی ماند بیمار ما باید بنش نازین افسرده کی بسمل ندارد موج بریمصل گهر امید جمعیت فلك هر چند در خاك عدیم رو غبارم را شید آمد بسر دویران سینه دوزم پا و چوبردان صد طاووس در دل جلوه یی آئینه وار آید خرامی باز هنگام او حشر ای غبار آید مرا آغوشت وایم تا زناز دور کنار آید سحر گل چید از جیبم همان شب تار آید خدا وندا کی آن خورشید غفلت اختیار آید هزار آئینه از دست دل مالیم بیدل که با بیان بروی معنی (بیدل) دو چار آید فتنه در ویست که از آتش می میخیزد پیر کشی زافر های اهل بصیرت گیر نغمه گردیست که از کوچه نی میخیزد از کمان بهر شکستن رك و پی میخیزد چه خیال است مجنون تا بکلو تمشیند عالی سلسله پیرائی جنون است اما مشو از آفت دم سردی پیری غافل هر که چون شیشه رك گردن وی میخیزد گرد باد و گرداوادی حی میخیزد دود از طبع نفس موسم دی میخیزد آداب تو خط او کز سخن ایجاد نسیم پیش یکر است خروش نفس نار است بحر دل اگر آینه انجمن امکان نیست سعی آه از دل ما پیچ و خم و هم نبرد (بیدل) از بس دلم عشق سرا پا کردیم حلم را مویق از موجه می میخیزد نزد جولان همه را گر چه زی میخیزد اینقدر شر شفق غنچه زچه شی میخیزد جوهر از آینه با صیقله کی میخیزد از دلم ناله زنجیر چولی میخیزد نشئه گوشه دل از دیر و حرم نمیرسد دست کسی زخوان عدل پیش دعای قسمتس و هم غرور ما چو شمع مایل مقصد است و بس اشکی مصاحبم جوهر انفعال سوخت دوری دامن تو کرد بسکه زطاقتم جدا سر بمتزار سنك زن درد بهم نمیرسد محرم ظرف خود نما بهره کم نمیرسد تا رك گردن حیاست سر بقدم نمیرسد بسکه رحلت ماغتم جبهه یم نمیرسد تا بندامنی رسم دست بهم نمیرسد آنچمه زسجده گل کنند پست بسار سر کشی راحت کس نمیشود زحمت دوش آگهی دعوی نفس باطل است رو بخش حواله کن عر قبول علم وفن چیست و بال مرد وزن هستی و سعی نیستی جای فخرب است و بس من همه جا رسیده ام بی قدمی نمیرسد خوان اگر بیا رسد ریزه غم نمیرسد مدعی دروغ را هیچ قسم نمیرسد نامه کس سیاه نیست تا برقم نمیرسد رنج مبر که این ثمر جز بعدم نمیرسد هیچ مپرس (بیدل ) از خجلت نارسائیم لاقم اگر جنون کند باورم نمیرسد قصه ياسم علم غبار ندارد شبم طاف فروش کاشن اشکم عجیت دیر سواد نسخه هستی کیسه بسیلاب دفترازی طینت کیست برون تازد از غبار توهم خواه بیا دم دهند خواه با آتش دامس افتاده ام غبار ندارد آب در آینه ام قرار ندارد نقش دگر لوح این مزار ندارد سنك جوشد مومیا شرار ندارد عرصه شطرنج ما سوار ندارد خاك من از هیچکس غبار ندارد پست حوادث شکست پایه عجزم پیش کنه نالم زیور یاس خمیر شوخی اشوه نمای شمع گداز است غنچه توان دید مفت چشم تماشاست نی شرد اظهار جوی نارد فروشم چند کنم فکر آب دیده (بیدل) آبله ام کاک خار ندارد جلوه در آغوش و دیده بار ندارد مرغ ماجل خود آشیار ندارد حیرت ماداغ و رو نار ندارد هیچکس ای من شمار ندارد قطره این بحر هم کنار ندارد لغزد أشكة شعله وحشتی بدل فسردة فسون کنند بفسانه هوس طرب تھی از خودم بررار طلب مخیال گردش چشم او جبینت صرف غبار من ز جراحت دل ناتوان مخيال او ندهم نشان بچین زمول دست و دل زصنایع عمل مسجل کجا عروج جبين شود بن خاك عرش برين شود بصانه ساز حلاوتی نه ترانه مایه عشرتی زدم زقمت خشك و تر بفرده هوس دکر جن تحير ( بيدل) ه سحاب رشحه خامه اش بزمین طپم بفلك روم چه جنون کنم که جنون کند چه دمد زصنعت صفر نی بجز اینکه ناله فزون کند که زدور اگر نظرم کنی مژه کار نو قلمون کند که مباد آن کف نازنین بهوس ساید وخون کند که سر می اگرش و هم بسواد خانه شتون کند شود آبشار و جبین شود که علاج همت دون کند فسون زرده کوش ما چه امید پشه رون کند که نهال بخت سیاه اگرگلی آورد شبیخون کند بتأمل گهر افکند سر قطره که نگون کند نظم امکانی کجا ضبط روانی می کند کوه هم کز پافشارد سکته خوانی می کند خلق از آغوش عدم تا رسته میجوید فراغ این بلند و پست کز گرد نفس گل کرده است بی نشانی هم تلاش بی نشانی می کند تا کسی از خود برآید نرد بانی می کند از همین چند مهمان فضولی زیستن خاکساری پیش ازفت میزبانی می کند زین هوا من وما چون شرار کاغذ آتش زده ذوق خودداری زماجز نیستی خواهد شست عجز در پی برده است اما درشتیهای طبع آسمان دوش خمی دارد که بارش باطاست آهنگی دامن فشاندن گل فشانی می کند خاك اگر تمكين نميد آسمانی می کند مغز بی ناموس مارا استخوانی می کند کار صد قدرت همين يك ناتوانی می کند بیدل ما کس ندارد يك تبسم التفات زخم اگر می خندد اینجا مهربانی می کند در حدیث عشق لب زن از مقالات هوس لكنت غمزہ فصیح معانی می کند زین همه اسباب کز دنیاو عقبا چیده اند هیچه برداریم غیر از دل گرانی می کند (بیدل) آخر مدعای شوق پرواز است و بس نی برو بال دو روزم آشیانی می کند نفس در پیچبان وحشت مخالف آب میسازد دل آواره ام هر جا کند انداز بی باکی زموی پیرم گمراهی دل کم نمی گردد دلیئی تشنة داری نباز درد الفت کن سحر ایجاد شویم میکند من هم کمالی دارم پر افشان قلبه با کافت اسباب میسازد فلك راحجلب سرگشتگی کرداب میسازد فلك آندة غفلت رسم خواب میسازد که از اشک ور را آخر شراب ناب میسازد که شوقم آخر از خاکسترم سیماب میسازد چو آن دود یکه پیدا میکند خاموشی شمعش بهر جا بحرم از پامکشید مفت است آسودن تواضع های من آینه تسلیم شد آخر دماغ حسرت اسباب میسوزی از ین غافل برنك شمع کرد غارت اشگست اجزایم زخود هم کس تسلی شد مرا بیتاب میسازد غبار از پهلوی خود بستر سنجاب میسازد هلال انجا جبین سجده از محراب میسازد که اجزای تراهم مطلب نایاب میسازد چکیدنها به بنیاد خودم سیلاب میسازد جنین کز عضم عضمم موج غفلت میدمد (بیدل) چو فرش مخملی آخر طلمم خواب میسازد

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 224. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/224 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/224
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record