Machine transcription
صحیفه ۲۲۲ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال
نفس اسیر تک و پوی باطلی که ندارد دگر بکجا رودم جز بمنزلی که ندارد بباد هرزه روی داد خاك خرمن راحت دماغ سوخته خرمن و حاصلی که ندارد
بيك دو قطره که کوهیده مانده است تأمل محیط خفته در آغوش ساحلی که ندارد بپوش دیده و بگذر که گرد دشت تعلق هزار قافله اشك است و محملی که ندارد
بهار گلشن امکان ز ساز و برك شکفتن همين شكستن رنگست مشکلی که ندارد عرق نشستم و تمثال ببان ماه غریبان زبان جرأت اظهار سایلی که ندارد
بغیر تهمت خونین گمانست دروك بسمل چه بست و هم بدامان قاتلی که ندارد درین رباط کهن خواب ناز برده جهانرا بزیر سایه دیوار مایلی که ندارد
غبار شیشه ز صیقل نهفته است پری را بپوش چشم دلیل بمحملی که ندارد هزار آینه رنگ زد عبور تعیین جهان نمود طرف است از مقابلی که ندارد
نفس گداخت دویدن بیاد رفت طپیدن خیال بادکشید آخر از گلی که ندارد بجز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان بخلوتی که ندیده است و محفلی که ندارد
غم محبت و داغ و فاو تیغ قضا چهها نمیکشد این (بیدل) از دلی که ندارد
نفس تا ریشه بست از تخم من بر نمی آید کسی زین خجالت در آتش افگن برنمی آید زما نپوا حیاچون موج گوهر لال کرد آخر ززنجیری که در آبست شیون برنمی آید
حضور دل طمع داری ز تعمیر جسد بگذر که گوهر از صدفهای شکسته بر نمی آید گدازی از نفس کز التهاب نسخه هستی که جز شبنم ز شمع صبح روشن بر نمی آید
غرور خود سریها انجمد لشوق نما باشد زتخم اول بجز و کهای گردن بر نمی آید ریاضت با کها باز درشتی بندد از طبعت بصیقل آینه از سنك آهن بر نمی آید
بمراعات جو گردون با بدم ناچار سر کردن باین رازی که من دارم تپیدن بر نمی آید بساط میریابد سایه را از دور بوسیدن ببرق جلوه او هستی من بر نمی آید
ادب فرسوده ام از اشك مژگان ریز (بیدل) من و بالی که تا کویش ز دامن بر نمی آید
نفس درازی کس تا بچون و چند نیفتد گره خوشست که بیرون این کمند نیفتد حیاست آینه پرداز اعتبار تعلیق اگر دل آب نگردد نفس ببند نیفتد
ز عز لت است که چون شمع میخندد بپایت بسم نیستی اگر گردنت بملند نیفتد مروت آنهمه اندیشم زحم پشت کردمش اگر بگوش حیا ناله سپند نیفتد
متاعت است گرم بی تمیز موقع احسان گشاده دست و دل آن به که هرزه خند نیفتد زفکر کیسه ندارد تسوز طینت ظالم چه ممکن است حسد در چهی که کنند نیفتد
چو صبح گرد من از دامن رسیده باوجی که تا ابد اگرش ریز بین زند نیفتد مباد کام کسی بی نصیب لذت معنی تولب کشا که جهان چون مگس بقند نیفتد
بخاك راه تو افکنده ام دلی که ندارم نیاز شرم کن این جام را گریزند نیفتد گر احتیاج بطوفان دهد عیار تو (بیدل) چو صبح به که صدا از نفس بلند نیفتد
نفس زبستن که در عدم رانقشای گلشنی دارد غبار رفتنت زین دشت آمد آمدی دارد از ین گلشن بحضوری نیست آغوش تمثارا نگاه هر چه در نازد انگشت سند دی دارد
تماشا دستمال آندست و رنگین نیستی ورنه حضور سایه برك حناهم مشهدی دارد زشبهای سحر نسوز فیض اشتیاق هست که دست از آستین بیرون کشیدن ساعدی دارد
نیاز باد باید کرد پیچ و تاب مهلت را دماغ یکنفس دود چراغ مرقدی دارد بساط نامردی را سرو پای نمیباشد همین ناونم فرصت جهان سرمدی دارد
اثر عجز است اگر طاقت نم کی میرسم آخر ز پا واماندگان در لغزش پا مقصدی دارد یکی غم از یکی چیزی نمی آرد بمرض ایجا احد در عالم اعداد میم احمدی دارد
زتصویر مزار اهل دل آواز می آید که در راه فنا از با نشستن مسندی دارد بعید است از زمین خاکسار اقبال گردون زوضع سجده مقدر بازرهنانی قدی دارد
ز انجام بهار زندگی غافل مشو (بیدل) گل شمعی که داری در نظر بوی ندی دارد
نفس را شوق دل از ماهیت بیگانه دارد زراحت دم مزن زنجیر ما دیوانه دارد غبارم در عدم هم میطپد کرد سر بازی چرا غم خامش است اما پر پروانه دارد
تعلق بافت جمعیت است اجزای امکان را قفس در عالم آشفته بالی شانه دارد چه سوداها که شورش بست در مغز تهی دستان جنون گنجیست و وضع مفلسی ویرانه دارد
نفس یکدم ز فکر خانه دل برنمی آید کلید از قفل غافل نیست تا دندانه دارد مدان کار کسی با زحمت هستی بسر بردن زخود نگذشتن اینجا همت مردانه دارد
اگر حتم بدور ساغر اقبال میبالی کجا هم در در گردیدنش پیمانه دارد نگردون نسوار کهکشان شیری منحشر است این تلاش اوج جاهت بازی طفلانه دارد
تواضع محفل تاکی نخواهی چشم پوشیدن برای خواب راحت همگی همت افسانه دارد خم ماهرمی بتاب دارد کعبه چوپان را و گرنه حلقه بیرون در هم خانه دارد
قناعت مفت جمعیت دو روزی صبر کن (بیدل) جهان دام است اگر آبی ندارد دانه دارد
نفس هم از دل من بی شکستن بر نمی آید ازین مینا شرابی غیر شیون بر نمی آید تغافل جوشدد آخر عقده فرسای دلتنگم گشاد کار کوهس هم ببردن برنمی آید
چو فطرت ساز شد برك خجلها بسامان کن که تخم از خاکساری غیر خرمن بر نمی آید تمتع آرزو داری ز چرخم راستی بگذر که ز انگشت کج از کوزه روغن بر نمی آید
شکنج خاشان اندك دماغ عرض آزادی صدا از جایو مینا بی شکستن برنمی آید کمند ناله از دل بر نمیدارد کران را بسنگ کوه زور هر فلاخن برنمی آید
ضعیفی اشك ما را محرم نظاره کرد آخر بآسان گره از چشم سوزن بر نمی آید زمانی غنچه شو از کاشن و محراب میخوارس بدامان کریمان هیچ دامن برنمی آید
چو آه بی اثر و اسوختم از تنك بیکاری مگر از خود برایم دیگر از من بر نمی آید خمیید قامت راہ لب نوای شکوه ام (بیدل) که این دزد از ضعیفی تا بزدن برنمی آید
تپش دول بر آئینه من نه بنشه اند رنك دك به اینکه رویم شکسته اند آرام عاشقان رم روز دیگر است چون شعله رفته اند ز خود تا نشسته اند
غافل مشو ز حال خموشان که از حیا صد رنگ ناله در نگه عجز بسته اند هوشیار رنگ وبوی پر افشان این چمن آواز مطرباش جگر های خسته اند
بیکانگی ز وضع نفس بال میزند این رشته را ز نقمه الفت گسسته اند ابنای روز کار برای گلوی هم خنجر شدن اگر نتوانند دسته اند
جمعی که دم ز عالم توحید میزنند پیوسته اند با حق و از خود رسته اند آفاق نیست مرکز آرام هیچکس زین خانه کان همه بك تير جسته اند
غافل ز پاس آبرو محض ما مباش ما را بیاد طرف کلاهی شکسته اند (بیدل) غنیمت است گهر از طلسم آب نقد یست دل که در گره اشک بسته اند
نظرم از ضعیف بادیده دیدن نرسد نالم از گشید بکجا بشنیدن نرسید زین مخنثان هوس نشه و همی دارم که بمژگان دمامم زتپیدن نرسد
طمع آزاد مرا آفت دوران هم نیست پیکر سرو زپیری بخمیدن نرسید ناله معنی نکشد کوشش من بی دردی اشک را منصب پستش بدافیدن نرسد
غير نومیدی ازین باغ چه گل خواهم چید رنك افسرده من گز به پریدن نرسید بسمل ناز تو کز بال نشد وحشت کو جوهر آئینه هرگز بطپیدن نرسد
تار و پود نفس صبح همان ناب فناست خرفه هستی ما جز بدریدن نرسید غنچه سان قطره اشك مزه شاخ کلیم سعی ما خون شود اما بچکیدن نرسد
هر کجا پای نهی خاك زیر قدم است ما رفتیم بجائیکه رسیدن نرسید چشم روشن منگر از پی تلخی در بید ورنه این غزه که ماتیم چیدن نرسد
چکنم باد و جهان بار ندامت (بیدل) قوت من که بيك ناله کشیدن نرسد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
