BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 221

Page 221

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 221 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حرفة الدال مرو بزك امالها میکشد آخر بنومیدی توطومارنگه انشا کرده پیچدنی دارد زهر موضوع کل کرد است دون افسانه میخواند بخواب غفلت ما یکذره خندیدنی دارد بساط استقامت از تکلف چیده ام اما بیک شمع مرتا پای ما لغزیدنی دارد پیام کبریائی در برت وا کرده مکتوبی رک کردن چه سطر است اینقدر فهمیدنی دارد بکف او عرق کردی دگر ای بی ادب بس کن حیا آئینه می چند نفس دزدیدنی دارد زتسلیم سپهر کینه جو ایمن مشو (بیدل) کمان ظالم دم تیغ است و بد خوابیدنی دارد مگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد توخارج نغمه سازسخن صدر زیر وبم دارد صلای عام می آید بگوش از ساز این محفل قدح چر که اجرا مست وجام از بهر جم دارد ادب هم جا معین کرده نزل خدمت پیران رعایت کرد نان رغبت اطفال هم دارد زبارا سوددانستم کدورت را صفا دیدم سواد نسخه تم فرستان خط در عدم دارد شرار و سنگ دسترنگ یتیم از آبش است اینجا نه تنها حسن قامت را برعنای علم دارد مجسم هوش اگر اسرار این آئینه دریابی صفا و جوهر وزنگار چشمکها بهم دارد من این نقشی که میبندم بقدرت نیست پیوندم زبان حیرت انشايم بدعوی قسم دارد توشم آئینه دلغر مزو خواندم هزينه پیش آمد مرا بی اختیاریها بخجلت متهم دارد ز تحریرم توان کیفیت تسلیم فهمیدن شرور کاتب اینجا سرنگونی با قلم دارد نفس تا هست فرمان هوسها بایدم بردن بمرداینکی که خواهی کردن مزدور هم دارد تیغ خونریز غمت در قید سر جوشی (بیدل) زصائی و درد مخمور آنچه باید مغتنم دارد مگو دل از غم وصبر از جفا خبر دارد سر بریده زتیغش جدا خبر دارد چه آرزو که بنا کامی از جهان نگذشت لباس بر تن کژدم ما جرا خبر دارد نگاه دست فشان بی قیاس عالم چیست مگر زخون شهیدان حنا خبر دارد فضولی من و تو در جهان بآستان دلیل بی خبریهاست تا خبر دارد درین هوس کده کزذوق کردن افرازیست سری زار که از پیش پا خبر دارد تمیز خشك و تر آثار بی نیازی نیست گداست آنکه ز نخل وعطا خبر دارد بیسام عالم امواج می رد محیط طپیدنی که بپهلوی ما خبر دارد غرورو عجز طبعی است چرخ نازل خاك نه دانه مجرم و نی آسیا خبر دارد به پیش خویش منالید و لاف عشق زنید گل از ترانه بلبل کجا خبر دارد میاد درصف محشر نجنبی بخروش آیم که از تپاکی کارم جبسا خبر دارد ازین فسانه که بی او بمردها ام (بیدل) قیامت است گز آن دلربا خبر دارد مگو رند از می وزاهد زتقوی گفتگو دارد دماغ عشق سر شار است هر جا گفتگو دارد عدم از سرمه جوشا ندامت شور محفل امکان تامل کن خموشی با بکواها گفتگو دارد جهان زمیست نفرین وستایش نغمة سازش مرا با کوش باید بود دنیا گفتگو دارد زمین بردهاست افسون امل از خود جهانم را کز انز امی در می زیسی زفردا گفتگو دارد ندارد صرفة غیرت بخاك سایه رو کردن خجالت نقد بیکاری که با ما گفتگو دارد نباشد کز نوای زهد و تقوی در دسر کمتر ببرم مادهج کوشت و مینا گفتگو دارد اسیر تنگنای کاهم از هرزه پروازی غبارم گز نفس دزدد بصحرا گفتگو دارد سراغ عافیت خواهی زما و من تبرا کن ندارد جوی جمعیت زبان تا گفتگو دارد نفس و حشت نگار کز ساز خود رفتن است آنجا صریر خامه در لغزش با گفتگو دارد آرهای کمال و مزیت است افسانه کثرت برای خود خیال شخص تنها گفتگو دارد نکر دم محرم راز دهانش هیچکس(بیدل) مگر اداس نگه از شرح معما گفتگو دارد مگو صبح طرب در ملک هستی دیر می آید دریغا موی پیری هم بصد تبخیر می آید من وما چیست غیر از شکوه وضع گرفتاری زساز هر دوعالم ناله زنجیر می آید چه رنگانی است یارب عالم خرسندی ما را قبا کن هر که سر می دزدد از شمشیر می آید کلانرا تره پیوسته دارد چین ابرویت که آنجا بوالهوس دور از سر تقصیر می آید ندارد چشمه حیوان حضور آب پیکانت زیاد زخم او جان در تن نخچیر می آید جهاني در محبت دشمن من شد که عاشق را همه گر غافلند خود باشد گرببان گیر می آید بیندای و هم رمیدیم مطلق تهمت قدرت ز خدمت بی نیازم کز زمی تقصیر می آید جراحت پرور عشقم بکار از بچه میخوانم که در گوشم زبوی کل صدای تیر می آید صفا کیشان ندارند انتظار رنگ کز ماندن سحر هرگاه می آید بعالم پیر می آید بتعبت عرق این کوه خزان مشربین آه بمیدانش دل خو نميخورد چندانک از خودسیر می آید دلیل اختراع شوقم ازین خود غنچه میباشد که از تکین مجنون ناله در زنجیر می آید تحيرت زفته ام از سیر میدارم چه می پرسی نگاه مجنونان از عالم تصویر می آید بفقلت ناتوانی ساز کن از آگهی بگذر ندارد خواب تشویشی که از تعبیر می آید ندارد صید (بیدل) طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان تار بر دلیکیر می آید مگو گذشته رفیقان ز دل قرا موشند کدام ناله که در پرده اش نمی جوشند چراغ انجمن حیرت نظر بودند کنون بپرده خاك نة افسانهی خاموشند ز فتنه اند ازین بزم تا سجن باقسیت زمیده رفته حریفان هنوز در کوشند من آن غبارم که حالم بجز هیچ آئینه در نگیرد اگر سرا پا سحر برایم شکست رنگم بپر نگیرد نشد زسازم بهیچ عنوان چوبی خروش دگر رافغان جز اینکه یارب درین بستان رنوایم شکر نگیرد باین گرانی که دارد امروز رخت چندین عیال دوشم چو کشتیی پای رفتی کو اگر محیطم بسر نگیرد براه پاس است سعی کامم کامگر بلغزش رسد غرامم کسی جز آغوش بی نشان چو اشکم از خاك بر نگیرد دل از فسون امل طرازی مجد گرفته است هرزه تازی مباد شرم نفس گدازی عنان این طبع نگیرد نگاه غفلت کمین ما را کنار مزگان نشد میسر طپد بخون خفته خوابناکی که سایه اش زیر پر نگیرد چوموج عریست بی سر و پا تلاش شوقم ادب تقاضا چه ممکن است اینکه رشتۀ ما چو عقده گرد کمر نگیرد خوشا غنا مشربی که طبعش بحکم اقبال بی نیازی زهي که خواهد جزا نخواهد زهر چه گیرد اثر نگیرد اگر زمعیار دهر باشد بنای انصاف را آبیاری گلی که تعبیر رنگ دارد چواش در آب زر نگیرد دلی که روید آب نازش بآتش عشق کن گدازش چو شیشه برسنگ خود و سازش کعیش جز شیشه گر نگیرد گذشت مجنون بوضع عریان چو ناله و آه ازین بیابان تو هم باین رنگ دامن افشان که چین دامن کمر نگیرد قبول سرمایه تعین کمین که آفت است (بیدل) چو شمع خاموش ترك سر کیر تا هوائیت در نگیرد منتظران بهار بوی شکفتن رسید مژده بگلهـا برید یار بگلشن رسید لمه مهر ازل بر در و دیوار تافت جام تجلی بدست نور زایمن رسید نامه و پیغام را رسم تکلف نماند فکر عبارت کجاست معنی روشن رسید عشق زراه خیال کرد الم پاك رفت خار و خس و هم مجد رفت و بگلشن رسید مبر من نارسا باج ز کوشش گرفت دست بدله داشتم مژدۀ دامن رسید عیش و غم روزکار مرکز خودرا شناخت لقمه با حباب ساخت نوحه بدشمن رسید

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 221. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/221 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/221
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record