Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
مطلع محت بلند من ربع اقبال سبز ريشه نخل آب داد دانه بخرمن رسید زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست آیینه صیقل زنید دیده بدیدن رسید
بزم اثرین نوبهار نشئه عمر دو بار دیده ام از دیده رست دل بدل من رسید سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت هیچم ازین برنتافت دود باین مسکن رسید
( بیدل ) از امر عشق هیچکس آگاه نیست کاه بکشدن گذشت وقت رسیدن رسید
من وحشی که هر جا بادل از دل می رون آرم بدوش همزه صد شمع چشم می رون آرم کبنگاه دو عالم حسرتم امید آن دارم که فیض جلوه با اشکم بشگردو بیرون آرد
زگرمیهای امطش کردل دریا خبر کردد حباب آسابلب تبخاله از کوه بیرون آرد بصحرای قیامت قامتش کرفتنه اندازد برنگ کردباد آه از دل محشر برون آرد
ز پاس ناله بی بنیاد محل خویش می لرزم مبادا این شعله از خاکستری بیرون آرد بکداز درین دستان هوس غیر از خیالدن ورق کردانی دستی که صد دفتر برون آرد
درین محمل بسراغ عشرت دیگر نمی یابم مگر جباره بالد و خودم ساغی بیرون آرد تکلف برنز دهد عریضي صبحی باكوان او بنار صدرگ کل پهلوی لاغی برون آرد
زفيض آبله دارد جنونم اوج اقبالي که كرو نقاره سایدا هم افسر برون آرد زبحر بی کسیهایم بنامیدی در نظردارم تم اشکی که غواصش مر از کوه بیرون آرد
ندامت ساز کن هرجا کشی تمهید بیدالی ندوی گل بصد چاک از کریبان بر برون آرد غم اسباب دنیا چیده بر دل این غافل که آخر سکه آن جاهاست از در برون آرد
بطوفان حوادث چاره ها خون شد کنون حیری بساحل کشتی ما را مگر لنگر برون آرد صفاها آخر از مرض هوی زنگار شد ( بیدل ) زغفلت تا یکی آینه ات جوهر برون آرد
صبح کل پوشی خار را ماند صبح شبهای تار را ماند
چشم آیینه از تما شایش نسخه نوبهار را ماند
گل شبنم فروش این کلشن سینه داغدار را ماند
شهرت اعتبار تشهیر است مخبی عر سوار را ماند
می کشندت زحلق خویش باشد چاه هم پای دار را ماند
مژه وا کردی نمی ارزو همه عالم غبار را ماند
پلو آغوش کعبه آلودم رحم خون در کنار را ماند
نسخه صد جنون زدم بهیم پست زنگی که بار را ماند
مجنون نشاط خون شده ام نقشه مس حبار را ماند
زندکان و کپور دار قفس عرصه کار زار را ماند
چند باشی ز اصل دنیا محو فطربت که مار را ماند
دود آهم زجوش داغ جکر نکهت لاله زار را ماند
با نظر باز کرده هیچ است عم زرق شرار را ماند
محو یارجو آرزو تقیدست وصل ما انتظار را ماند
سایه را پست آفت سیلاب خاکساری حصار را ماند
مژه خون فشان ( بیدل ) ما رنگ ابر بهار را ماند
موج کوهر طینتان کر شوخی افزون کرده اند پای در دامن سری از جیب بیرون کرده اند کم کشان دیدی شکست رنگ هم فتاده ایست بخودان در لغز شبها سیر کردون کرده اند
اعتباری نیست کردان کشان خاک پست عالى را پامال فطرت دون کرده اند نشۀ باقدر دانی بسکه زور آورده است اکثری از ترازی بیعت بافیون کرده اند
خلق را خواب پریشان تا کجا راحت دهد سایه بر فرق جهان از موی مجنون کرده اند برنصیب خود مکن کاین عاریت چانه ها دشکی از سیلی است که چهره کلکون کرده اند
باندرید از شغل بام و در که جمعی مجبر زین تکلف دشت را از خانه بیرون کرده اند گل بدست و پا که بست امشب که چون رنگ حنا بوسط عشاقان چینها زیر لب خون کرده اند
موج کوهی بی تامل قابل تمییز نیست مصرع ما را بمیغدر زن نکه موزون کرده اند زین بضاعت تا کجا اثبات بی خود کنیم کاشتهای مرابهم زمین افزون کرده اند
( بیدل ) این دریای عبرت را پل دیگر کجاست رو برقی چند از قدح کفته وازون کرده اند
موی دماغ جاه وحشم حبل میشود محذور خاک کشت و سرش کل میشود ما ومین هو سكده اعتبار خلق تقریر مهملست که مهمل نمیشود
زین کرد اعتبار مچین دستگاه ناز بر رنگ کز جو سایه فتند سل میشود آیینه دار جو هر مرد استقامت است پرواز تیغ کوه بصیقل نمیشود
اندرد کی کسی کرتعطیل وقت ماست آدرت کرم کار بود شل میشود بالقيدر دان راحت وضع زمانه نادرد در بطبع تو مبدل نمیشود
با این دو چشم کابه دار دو عالم است انسان تحسراست که احول نمیشود زین آرزو که سر مه لغش کام چشام اوست حیف است جان حند کجل نمیشود
الخواجه خواب راحت از اقبال برفته کر این کار بور پاست ز مخمل نمیشود باوهم وظن معامله طول اوفتاده است عالم مفصلی است که محمل نمیشود
( بیدل ) کسی بعرض حقیقت نمیرسد تا خاك راه احمد مرسل نمیشود
میل هوس ز خاطرم فرد می کند کز بشکنم کلاه دلم درد می کند تسلیم تحفه ایست که طبع بر اهل ذوق چون میوه رسیده روا آورد می کند
حال او كفته عالم اختراع نیست دل را خیال مهره این نرد می کند بر در تلاش خیری این جن مباش افراط آب چهره گل زرد می کند
رم می خورد ز سایه غیرت فمرد کی تمثال عہد آینه را سرد می کند از می حذر کنید که این دشمن حیا تاریک را ادب نتوان کرد می کند
چینی صلاح تشنگی حرص جاه نیست آب سفال دل زہوس سرد می کند زنگار اگر نمرده ناموس راز اوست آیینه را خیال که شبکرد می کند
عزم ما بندیده ساعت نهفته ایم ( بیدل ) برده رفتن ما کرد می کند
بی دانشه مسلم حوصک کندج کش کردش سر نشود
اگر اهل قبول اثر بشوی بتوقع سودو زیان شوی
زتعین خواجه و خود سریش مکنید بطرفه که خریش
زترانه اطلس وصوف هوس بشوی بذر افکنی راز نفس
لب و کام تلاش جنون صفت زده راه تامل عاقبت
زجنون مشاغل حرص و هوا بطيش مکن سرونا ز نفس
بدوآبك تعين خیره سری زده جام کشاکش در بدری
زقیامت دنیا و عبرت دین بطيش شده خون دل بس کین
زسعادت صحبت اهل صفا دل و دیده رسان بحضور غنا
بحد یث نهفته زبان مکشا گل عیب و هنر مکن یملا
بتصور وعده وصل قدم بهوس تا شفته بخال عدم
دل خسته ( بیدل ) نوحه سرا زتبسم لعل توماند و جدا
محل است بید کسری آنقدرت که دماغ جنون زد در نشود
دل مرده بفیض نفس نرسد گل شمع دو باره سحر نشود
چه شود بکشود کز کذا گرمش که محیط حاصل زر نشود
تن برهنه پوشش حال تو بس که لباس فنا جل خر نشود
همه کر پسراغ بهشت رسد سر مرغ هوس نمرر نشود
خم کوشه اغوش آینه کن که شکمش شغل دکر نشود
تو جو سایه کزین در بخبری که زلزله زرو زر نشود
مدری زفسون جهان یقین که کریده مار دو سر نشود
که نزد قطره بی سرو پا بصدف نرسیده گهر نشود
دریده شبه نکشوده را که رویشو خنده سحر نشود
بغبار هوا طلبان وفائم است قیامت اگر نشود
در ساز فغان زند چکنده سرم برگ نی که شکر نشود
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
