Machine transcription
حرف الالف
ز هستی کرون بازی عدم در پیش می آید درین وادی مقامی نیست غیر از کارسیدنها محو از طفل خوبان فطرت آزاده کان(بیدل) به پرواز نکه کی میرسد اشك از دویدنها
چو مخواشت بکاهش سرشته اند مرا بيا امیدی جاوید کشته اند مرا
طلسم حير تم و يك نفس قرارم نیست بآب آینه دل سرشته اند مرا
چکونه محو شوم ازم ریشه دل بندد همان بعالم پرواز کشته اند مرا
طپیدن نفسم تار کسوت شوقم که در هوای تو بی تاب رشته اند مرا
طریعت نمکی آخر است تحسینم برات رنكم و بركل نوشته اند مرا
نکاروم که شوم ایمن ازلب غماز بعالم آدمیان هم فرشته اند مرا
فلك شكار كمند يست سرنكونى من بدانم از هم زلف که هشته اند مرا
ز آه بی اثرم داغ حامکاری خویش بآتش که ندارم برشته اند مرا
چوچشم بسته معمای راحتم (بیدل) بنسخه بی مژگان نوشته اند مرا
چوسایه چند بهر خاك جبه سودنها که رنك بخت نگردد کم از زدودنها
زاد نجان محیت در آتشم همه چو عود سوختن ماست آزمودنها
محوادر آینه حسن رفع جوهر خط که نیش میشود این رنك از زدودنها
کماست عشرت اندوختن راحت ترك مجو جو كاشتن آسان از درودنها
تغافل از دلونيك اعتبار اهل حياست که سرخ روئی پیشم آورد عنودنها
فریب عرصه هستی مخور که همچو شرار نهفتی است آکرهست و انمودنها
سراغ جیب سلامت نمیتوان دریافت مکر ز کسوت بيرنك هيچ بودنها
غبار غفلت و روشن دلی نکرد وجمع بكياست دیده آینه را غنودنها
دمیکه جلوه ادا فهم مدعا باشد کشودن مژه هم مفت لب کشودنها
کز آرزو تو م از حادتث کاهش نیست زبان نبرسد الماس را ز سودنها
مباش هرزه نوای بساط کج فهمان که ترسيم آفت خرمن نشد سنودنها
تيم چوماہ نو از آفت کمال ایمن همان بکاستنم میبرد فزودنها
در ین محیط که اندهسواس کوهر اوست كف بهر آبله كل چون صدف ز سودنها
کره کشای سخنور سخن بود(بیدل) بنامنی نكند کار لب کشودنها
جوش اشکم و شکست آینه دار است اینجا رقص هستی همه دم شیشه سوار است اینجا
عاقبت چنبر زنجیرت اسیباب د مدار هر قدر ساغر و میناست حمار است اینجا
نفی خود میکنم اثبات برون می آید آینه رنك توان باخت بهار است اینجا
سایهایم که دهم عرض سیه بختی خویش روز هم آینه دار شب تار است اینجا
زنده کی معبد شر میست چه طاعت چه كناه عرق جبهه همان سبحه شمار است اینجا
عرصه شوخی ما کوشه نپیدا نیست هر که رو تافت ز آینه رو بار است اینجا
مغرور من وما قامت دلها میبندد ای جنون تاز نفس آینه زاراست اینجا
من چه آید بنظر آنطرفش موهوم است روز وشب صورت پشت و رخ کار است اینجا
دامن چیده درین دشت غنزه دارد خاك صياد كل از خون شکار است اینجا
عشق میداند و بس قدر كرانجانی من سنك شیرازه اجزای شرار است اینجا
چند (بیدل) بهوا دست و گریبان بودن حبث از كف ندهی دامن بار است اینجا
جوش زخم دلم سر در سبع محشر تیغ را کرد خون کرم من باله سمندر تیغ را
بسمل ناز توچون مشق طپیدن میکند می کند چون مد بسم الله بر سر تیغ را
زینت هر کس بقدر اقتضای وضع اوست قبضه داند بر سر خود په لو افسر تیغ را
در هجوم عاجزی آفت كوارا می شود مینشیند مرغ بی پرواز شهپر تیغ را
طبع سر کش تا کجا تقلید همواری کند سخت دشوار است دادن آب کوهر تیغ را
از كزينهای رشك ابروی چین پرورت پر زنان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
جمع بازینت نکرده جوهر عریانی اشزش ماری بود کرسازی از زر تیغ را
سر خوش تسلیم از تهدید دوران ایمن است کس نماند بر سر بسمل مکرر تیغ را
کوه اندوهیم از سنکینی پای طلب ناله خوابیده میدانم دسر تیغ را
از هنر آینه مقدار هر کس روشن است رشته شمع است (بیدل) موج جوهر تیغ را
چوشعتم از خجالت ره نورد نارسید نها بجای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها
كلستان جنون را آن نهال شوق در بارم که چون آهو برون می آرم از خو د قد کشیدنها
چه دست و پاتواند زد کسی در بند جسمانی نه از ماین قفس پیش از نفس و ازی طپیدنها
زوم ازساز هستی نیست در فزياد بیتا بی قفسی مارا ينك صبح شیدام دمیدنها
زاوج اعتبار آزاده ام کرذره فظرم نباشد دامن کوتاه من مغرور چیدنها
چنین در حسرت صبح بنا کوش که میکر يم که در مهتاب دارد ریشه اشکم از چکیدنها
زيك تخم شرر صد کشت عبرت کرده ام خرمن اثر بن مزرع در و دن مید مدم پیش از دمیدنها
در ان وادی که طافت ها بعرض امتحان آید نكاه ما ز خود رفتن سرشك ما دویدنها
بسر بردیم در شغل تاسف مدت هستی رهی کردیم چون مقراض قطع از لب گزیدنها
زنیزنك فسون پردازی الفت چه میپرسی تو در آغوشی و من کشته از دور دیدنها
نکردی محرم راز محبت بی شکست دل که چون کل خواندن این نامه میباشد دریدنها
در بن کلشن کذر نمکنی و یختند از کفتکو(بیدل) شنيد نها ست دیدنها و دیدنها شنيدنها
جولان ما ندرد زنجیر خواب پا وامانده گیست حامل تعبیر خواب پا
وا مانده کی زسلسله ما نيرود چون جاده ایم باند کی زنجیر خواب پا
نتوان بسعی آبله افسرده کی کشید خشتی نچیده ایم به تعمیر خواب پا
آخر سری بعالم تورم کشیدن است نخل نیم چو سایه زشبگیر خواب پا
از آستان عجز خراما کجا رویم خاکیم خون سر شته تاثیر خواپ پا
ممنون غفلتیم که بی منت طلب ما را بما رساند به شبکیر خواب پا
در هرمشت تلاش غفلت غنیمت است تاوان ز چشم کیر به تقصیر خواب پا
اظهار غفلت طلبم کار عقل نیست نقاش عاجز است به تصویر خواب پا
سامان آرمیده کی موج كوهريم ما را سریست در خط تسخیر خواب پا
( بیدل ) دلت اکر هوس آھنك منزل است ماو شکست کوششی و تدبیر خواب پا
چون سرو کافی چند بچیده اند برما باز دکر نداريم دل جیبده اند برما
چون کو هر از چه جرأت زین ورطه سربراریم امواج آستین ها مالیده اند برما
ای ماه چند نالی از آسای کردون مارا به زمین هم ساییده اند برما
جاه از شکست چینی برفقر غالب افتاد باران زیابه مو چربیده اند برما
صبح جنون بهارم رسوای اعتبارم جك قبای امکان پوشیده اند برما
آينه یقینم اما بسلف او هام كره هزار تمثال پشیده اند برما
يرنك نفس نشاید تکلیف صد فغان بست لبهای این نیستان نالیده اند برما
در عرصه گاه عبرت چون رنك امتحانم هر جاست دست و تیغی یازیده اند برما
انسان نشان طعن است در کار که ابرام عالم سربلندی کرد چسیده اند برما
ناچید تاش بابست با بخت زما جدا نیست آخر چو کردن شمع سر دیده اند برما
نومیدی از دو عالم افسون کر امل است روغن زمومن دست مالیده اند برما
در خرفه كدایان جز شرم نیست چیزی بهر چه این سگی چند غریده اند برما
(بیدل) چه سحر کار یست کاین راهدان خودبین آینه در مقابل خندیده اند برما
چون شمع زاشكيك و قارم بجمان ما بال هماست پر سر ما استخوان ما
شمشیر آب داده زنك ملامتیم باشد درشت کوئی مردم فسان ما
عمریست هرزه تازی اشك روان ما كو كرد حيرتی که بکیرد عنان ما
مارا نظر بفیض نسیم بهار نیست اشكست شبنم کل رنك خزان ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
