Machine transcription
سراج الاخبار ۲۰۸
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
گر آرزوی دستی ازین دامگه کشید
آزاده است نور دل از اقتباس شمع
شب پرده دار صبح قیامت نمیشود
زین پارسائی که سرو برك خجلت است
دریوزه حرم ببر گریبان نمیرسد
آرایش بساط رو یا بکه کشید
قطع نظر زمنت خورشید و مه کشید
موی سپید چند بصنعت سیه کشید
طاعت مکن که کاش دوروزی گنه کشید
در مانده گا بار هوس نیست زه کشید
چندان دماغ جهد ندارد شکست رنك
کم فرصتی خجالت سعی کرو فر است
پیش از اجل تهیه مردن کمال ماست
گر خامشی چراغ فروزد درین بساط
شایسته قبول عدم عرض نیستی است
از دست سوده نقش دو عالم تبه کشید
از حرص عذر خواهی نشو و نما کشید
آن به که فکر پنبه خود را بیکه کشید
چون شخص سرمه خود ده نفسی را نگه کشید
روئی که نیست جانب آن بارگه کشید
قاصد دران مقام زخردشید غافلیست (بیدل) کجاست شرمی از ان بادشه کشید
گر آگهی بسیر فنا و بقا مخند
اقدر دی ای شرر بفشار شکفتگی
فرصت کمین وعدۀ فردا دماغ کیست
چندین سحر بوهم برافشان ناز رفت
صد گل بهار منتظر يك جنون است
برشام ما جو شمع جوان نمی گریست
عبث بهانه جوست برین خنده ها مخند
آخر ترا که گفت درین تنکجا مخند
ای گل بهار رفت برای خدا مخند
يك گل نو نیز از لب بام هوا مخند
آتش بصنجه است این دسر نابجا مخند
پیری کسنون توکل کی در صبح ما مخند
دل بستن و بهار دمیدن چه لازم است
مستغنی از کمالیت هزار شهید عشق
عفو غبار چهرة محتاج شبنمی است
در پرده خون حسرت پیداست و یا مرتر
یا صبح کادم از چه بهار است خنده است
(بیدل) بهار عمر شکفتن چه خنده است
در زیر لب چو آبله زیر پا مخند
ای غنچه لب تو و سر حاکم بپا مخند
بر فقر گریه کر نکنی بر غنا مخند
گاهی جوانمرد کرم مندان نما مخند
کیفت آه کی تو هم از تکلف برا مخند
ای غافل از نفس حرفی از حیا مخند
کر اثرا خروش جهان یکشا سری باین انجمن برارد
خیال هم چند و هشماد زمام دل برون نآرد
نزیست تخمی درین گلستان که نوبهارتی نکرده سامان
ندارد از طبع ما شمر دن بغير پرواز پیش بردن
زپهلوى حقه محبت نمو یبت امید تاوان
دل ستم دیده عمر ها شد ندارد از سوختن رهائی
زخاکسارون تپاند غبار هنگامه تعین
باین سرو برك مفلسم کربر ترك اندیشه فضولی
تجرداضطرار رنکی ندارد از اعتبار همت
قدم بآهنك کین فشردن ز عافیت نیست صرفه بردن
دماغ اهل صفا نبیند بساط اند از خود مثال
غبار اسباب چند پوشد صفای آئینة تجرد
بآن صفا نیت رنکم که مائی کار کاه فطرت
نفس صدایم نمیکدازم دگر زحالم مپرس ( بیدل )
جنونی انشا کند تحیر که عالمی راز من برارد
چه ممکن است اینکه سعی و حشت بغر تم از وطن برارد
هوای رنك نات زحا کم اگر برارد چمن برارد
که رنك عاشق چو پیکر صبح بوی نقد و شکن برارد
سزد که چون اشك دلو ماهم زچاه غم بررسن برارد
یلفزش اشك کاش خود را چو شمع ازین انجمن برارد
دلیل صبح قیامت است این که مرده سر از کفن برارد
مباد چون غنچه عود عساقی سرت دولتی کهن برارد
چه غیرت است اینکه عنبر خود را زجیر ناهم دو زن برارد
تفنگ قالب تهی نماید دمیکه دود از دهن برارد
سحر محال است اکزنفس را دمدنگاه سخن برارد
کباب عریان کند مارا ز خجلت پیرهن برارد
قسم بآئینه يك ستاره دمیکه تصویر من برارد
چوشمع وهم است برامیری که محوکش ازسوختن برارد
گر آئینه ات در مقابل نماند
همین دست مغزاست اگر واشکافی
ز دانش بصد عقده افتاده کارت
نشان گم از کرد عنقا مزاهم
مجاز آفرین است میل حقیقت
جهان جمله فرش خیال است اما
خیال حق و فکر باطل نماند
خیال است لیل چو محمل نماند
جنون ار کنی هیچ مشکل نماند
بآن نقش و اسکه در گل نماند
کرم گر کنید ناز سائل نماند
دمبقبل کر آئینه غافل نماند
توسعی است ایجابه بایست پیدا
غم خون عشاق اگر گشته کردد
نخواهی بتاب نفس غره بودن
برو شوق اگر لذت بار سیدن
نفس عالمی دارد اما چه حاصل
دل جمع دارد چه دنیا چه عقبی
کجا عرض جوهر دل گردل نماند
حنا نیز در دست قاتل نماند
که این شمع آخر بمحفل نماند
اقامت در آغوش منزل نماند
دودم بیش پرواز بسمل نماند
چو کوهی شدی بحر و ساحل نماند
مزین بزم ز آثار اسرار سنجان همه ماندا کر شعر ( بیدل ) نماند
گر بوی وفا را نفس آئینه نباشد
اصل تو میرات زافسون مگوبدن
وشیرنج دکاهداری درنجش است مسلم
لب کم شکند مهر و دیت گاه راز
کز حرف وفا مکتبه فروشه بنأمل
این داغ دل او نیست که در سینه نباشد
این پشه ز مصرف نوزیشه نباشد
حرص ایمه سودا گر پشمینه نباشد
گز نشئه رسوائی گنجینه نباشد
در رشتۀ الفت گره کینه نباشد
صد عيد ابد هیچ نبرزه بیکمشتن
تکرار بشیند بر اوراق تجده
زاهد بنظر میکنه از دور مباهی
از دل جو نفس میکذری سخت جنونیست
چون صبح اکر یکنفس از خویش برآئی
امروز جنونی هست اگر دیشه نباشد
تقویم نفس را خط پارینه نباشد
این صبح قیامت شب آدینه نباشد
ای پنجر این خانه آئینه نباشد
بنام فلك پیچ و خم زینه نباشد
( بیدل) حذر از آفت پیوند علایق امید که در خلق تو این پشه نباشد
گر یتو انکه را تماشا هوس افتاد
در گریه نمك مایه تر از من دگری نیست
شوق بشکست دل من مست خروش است
شد عین حقیقت چو مجازت زمیان رفت
عمر بست درافشان گلستان خیالم
غفلت مکش از عمر عیالت چه باشد
بر هر چه گشودم مژه در دیده خس افتاد
کز ضعف سرشکم بشهار نفس افتاد
آگاه یم این شیشه زدست چه کس افتاد
عشقت گز آتش به بنای هوس افتاد
غم نیست اگر طائر ما در قفس افتاد
سنگینی باریکه بدوش نفس افتاد
از بخت سیه چاره ندارم چه توان کرد
یککیم فلك سالار فغان کرد
از آفت تعجیل حذر کن که درین باغ
چون شانه ره سنجه پیچ و خم زلف است
اسباب غبار نگه غیرت ما يست
(بیدل ) لب اثر بك گل اندام ندارد
چون زلف با شفتگیم دسترس افتاد
خونابه دلم چون اشك ز چشم جرس افتاد
بر خاك نخستین ثمر پیشرس افتاد
چندانکه قدم پیش نهادیم پس افتاد
در دیده آئین نتوان گفت نفس افتاد
شبنم بکه تواند بخیالش مگس افتاد
کر جنونم ناله واری در بلبل میکند
غیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست
شور محشر آشیان در سایه گل میکند
هرقدر پرميزند افسردگی دل میکند
انتظار نار استغنا نگاهی میکنم
عافیت خواهی بهر افسونی از جا در میا
کز غبارم سرمه چشم تغافل میکند
خاك برباد است اگر ترك تحمل میکند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
