BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 210

Page 210

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 210 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الدال بحر دنیا بسکه مهمل گشت طبع پر بخند فرصت امروز خون شد در دل فردا ریخت چرخ یوسف از دریدن پیرهن آمد ببرش شد پری بیبال و پر چندانکه عنقا ریخت بی محابا فارغ دماغ سخت جانیها نبود از شکست رنك همچون گل سراپا ریختند ترك خود داریست عرض مشرب دیوانگی رفت گرما زخود جائیکه صحرا ریختند در غبار عشق دارد حسن دام سرکشی طرح آنزلف از شکست خاطر ما ریختند هیچکس از گریه من در جهان هشیار نیست کلچودی غرقست طوفانیکه مینا ریختند بیدماغی محفل آرای جنون شوق بود سوخت حسرت هاعبث تا شمع و پروانه خند رنك تحقیق بسم زآن حسن بی غش با اینقدر دائم که خونم در همین جا ریختند ریزش از گرم در خورد استعداد ماست گشت بسمل باشور سیراب خونها ریختند عاقبت بوی نسیم دیم اثر سراغ طلبست مسا حیل کذب تشنه ما را بدریا ریختند باطني باقیست همچون شمع باید سوختن گر فسون هستی آتش بر سر ما ریختند اشک ما ( بیدل ) زدزد نارسائی چارهند ریشه پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند کام جویان اندکی در مطلب استغنا زنید يك تغافل بر خيال پوچ پشت پا زنید غنچه دارد لبت سرمایه عیش بهار لبها گر آید بهم بوسی زان لبها زنید سیل امواج وقف خانه بردوش حباب لشکری چون موج کوهی در دل دریا زنید شمع میگوید که ای در بند خواب افسردگان شعله عمری است گر روزی بخفت و پا زنید ذوق حال از نام استقبال باطل میشود نیست امروز آنقدر فرصت که بر فردا زنید گردون تازهد از آرایش نام و نشان کشت آزادی بدوش همت عنقا زنید رنك گل را ارغوان کز غنچه ماند جوش او است خنده ها چون باده باید از لب مینا زنید کلفت خمیازه از درد شکفتن بتر است تا بکی حسرت کشد مشرق بجام مازنید دل بری جزبی نشانی بر نمیدارد نقاب نالید کز شیشه تحقیق بر خارا زنید عمر ها شد باز فطرت سرنگون خجلت است دامن گردی که دارید اندکی بالا زنید (بیدل) از ساز نفس این نغمه می آید بگوش های اسیران خانه زندانست بر صحرا زنید نام دل از لب خاموش گرفتن دارد نشه زین می بجوش گرفتن دارد ناتوانهای جهان ساز کدورت نشود چون گری رهگذر کوش گرفتن دارد نیست دیوانه ز کیفیت صحرا غافل از جنون هم سبق هوش گرفتن دارد زاهدا کی زسبوی میت آگاه نکرد این سواییست که بردوش گرفتن دارد خوب در تسا کجا در ین زم دره طرف نقاب همچو آئینه در آغوش گرفتن دارد هیند ناهید، بطوفان و گر می جوشد سر این چشمه خسی پوش گرفتن دارد فیض آزادی اثر رده کثافت چون صبح يك دميدن صد آغوش گرفتن دارد دود دل صور قیامت شد و نشنید کسی پیش این نفیران کوش گرفتن دارد مفت فرصت ا گرا که شوی از ساز نفس این دك خواب فراموش گرفتن دارد در دل غنچه اسرار جنون نجل هست خبر از مردم خاموش گرفتن دارد چشم نامحرمانی مزه دارد نقصان حير اندیشه از دوش گرفتن دارد بیخین قاسم الرتبت الوان ( بیدل) رزق خود چون صدف از کوش گرفتن دارد نکجاست سایه که هستیش دستگاه شود حباب ما بقدر رفتن کلاه شود مسکر عدم ره از سایه تیغ کی ورد چه ممکن است که یگاه ما پگاه شود شکست دل نشود بی تکمار عشق درست رود بآتش اگر شیشه داد خواه شود بنور جلوه او باز زندگی داریم نفس کجاست اگر شمع بی نگاه شود ز آفتاب قیامت براند خوابم به تب که سایه دست توام پناه شود درین بساط ندانم چه باید کردن چرو آن قدر که یکباره پادشاه شود کسی ستمرده حکم سرنوشت مباد چوصنحه پی سپر خامه شد سیاه شود خرامش جبهه تسلیم عذر خواه خطاست برد دوید چوپا منحرف زراه شود عروج عالم اقبال زندگی در دست نفس تمام دیگر رسد چواه شود خروش بی مزه صوفیان گواهیم کرد دعا کنید که میخانه خانقاه شود هوا، رو کش این دوستان خنده کمین تبسمی که چو بالید قاه قاه شود چوشمع در هوا گریه میکنم (بیدل) که پیش پای ندیدن مباد چاه شود کدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد کدام ذره که طوفان آفتاب ندارد کدام غنچه که جوش بهار نیست محیطش کدام نقطه که جمعیت کتاب ندارد دران مقام که موج گهر خرام فروشد در نك هيچكس اندیشه شتاب ندارد حساب ما نتوان جوهر نگاه شمردن صفر دیده اعمی کسی حساب ندارد حديث جوهر آئینه نیست غیر تحیر سؤال اگر ز خموشی بود جواب ندارد گذشت عمر بفرزندیم ز بیم وامید قضا نوشت مگر مهر خطم بسایه بید سحر دمان پی پیری چه شاميها که نداشت سیاه کرد جهانم سفیده موی سفید زدور میشنوم کز زبان ما و شماست جلا جلیکه صدا بسته روق ناهید جز اختراع جنون امل طرازان نیست قیامت دو نفس عمر و حسرت جاوید بپوش خلق مجیائی مجرد اما همان بدوش نفس کعبه میکشد امید حذر زنشئة دولت که مستی يكجام هنوز میکشند شیشه بر سر جمشید نماند علم و هنر عشق تا بیا د آمد چراغها همه گل کرد دامن خورشید غبار قافله رفتگان براهت نست که ای نفس قدمان شام شد با برسید کدورت از دل منعم نمیرود ( بیدل) چه ممکن است که چینی رسد ببوی سفید گذشت عمر و دل از حرص منبر نمیشاید کسی عندايم ازين راه بر نمیشاید درای حمل فرمت خروش صور گرفت هنوز گوش من بخبر نمیشاید جهان ز مغز خرد پنبه زار اوهام است چه سود برق جنون پاکتر بر نمیشاید غبار عجز من و دامن خط تسلیم نيا فتاد کی از جاده سر نمیشاید نگاهم از گر یار فرق نتوان کرد کسی دو رشته بهم اینقدر نمیشاید نشان من مگر از بی نشان توانی یافت و گر نه هستی عاشق اثر نمیشاید نمیتوان ز کف خاك من غبار انگیخت جوین عجز بحر سجده بر نمیشاید ترا کمی است در آئینه خانه هستی به چون حباب هوای نظر نمیشاید نگاه بر مژه دامن فشان استغناست دماغ وحشت من دل و بر نمیشاید خروش دهر بلند است وانحافل زن که این فسانه بحز گوش کر نمیشاید شبی روز رساندن کمال فرصت ماست چوشمع کو کب ما نا سحر نمیشاید زخویش میروم اینك تو هم بيا (بيدل) که قاصد آمد و هوشم خبر نمیشاید گذشتگان که ز تشویش ما و من رستند مقیم عالم نازند هر کجا هستند چو اشك شمع شرر مشربان آزادی زچشم خویش چکیدند اگر گم بستند همین نه ناله ماخون شد از تراکت پاس کدام ریشه کزین پیچ و تاب نگسند عنان کشان هوس صنعت نظر دارند خدنگ صید جهانند تاز خود جستند ساشقان همه کز منصب گهر بخشی همان معرض چکیدن چواشك تر دستند نکرده اند زبان محرمان سودا بت اگر ز خویش گسستند با که پیوستند چه جلوه که چوشبنم هوائیان کمال شدند آب وغبار نگاه نشکستند زساز عاقبت خاك ميرسد آواز که ساکنان ابدگاه نیستی هستند کدام موج ندامت خروش طاقت نیست شکستگان همه آواز سودن دستند درین زمانه سخن محویاس شد ( بیدل) دمید عقده دل معنیی که می بستند

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 210. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/210 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/210
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record