Machine transcription
حرف الدال
چو غنچه بر سر هم تا یکی قدم شمرید یکندل نفس چند مغتنم شمرید
نبود کار جهان نقش کاسه رنگ است لبی نخندید گشائید و جام جم شمرید
چون نام عبرت بگردن افتاده است نفس دزدید و همان هستی و عدم شمرید
حساب پیش و کم حرص ناید بقیمت مگر بصفحه زنید آتشی و درم شمرید
بنا له میگیم انگشت زینهاد بلند زمن عرصه جرأت همین عمل شمرید
تو ای نیاز حیا بی فضول من و ماست ز پرده چند برائید و زیر و بم شمرید
هیچ جز و ز اجزای دهر فاصل نیست سراسر خط پر کار در بهم شمرید
بصفحه راه نبرد است نقش ظلمت و نور سواد دهر خطی در شق قلم شمرید
سراغ مرکز تحقیق تا بدل رسد ز در کابریم افتزق قدم شمرید
کدام قطره درین بحر باب گوهر نیست خطای ماشمه شایسته کرم شمرید
کسی از حباب نگوید عیار علم و عمل حساب ما نفس بیش جست کم شمرید
اگر هزار ازل تا ابد زند بهم تعلق من و ( بیدل ) همین دودم شمرید
چو شینم ز تامل یک نفس چیدن دارد زبان خامش در کجای گل فهمیدن دارد
نباشد کر سرا سر نازی آواز بلبلها که از رنگی که می بیغم گردیدن دارد
سحر جان در بغل می آید استقبا ل میخواهد بخون غلطیده می تازد شفق پرسیدن دارد
جلازم چون سحر سر تاقدم آغوش جوشیدن گریبان چاکی نظاره هم بالیدن دارد
درون خانه ما کی چون شرر در سنک افشردن چو کفتر ها پا يك تیکه گل چیدن دارد
چو شمع از ساز من دیگر کدام آهنگ بر خیزد جبین برخاك مالد گر زرویم رنگ بر خیزد
جهان ما و من ناموس نام وهم میباشد چه امکانست از عمار سم نام وننک بر خیزد
گر آزادی درین زندان سرا با کی بخون خفتن دل بمدعا از هیچه گردد تنک بر خیزد
فلك در گردش است از و هم ممکن نیست و ارسنی مگر از پیش چشم این کاسه های سنگ بر خیزد
گر اعجاز مکن تا سنك خفت کم کند همت که هم کین مدتی یکجا نشیند لنك بر خیزد
مزد اگر دن آسان نیست زین خوابی که من دارم زصیقل آینه باها خورد تا زنك بر خیزد
خروش رباط المیرا آموخت رحالی که آتش در نیستان چون فقد آهنگ بر خیزد
جنون زین دشت و در هم جانسپاری حشر برد کم کردبگردد و از من صد فرسنک بر خیزد
بحرف وصوت ازین کهسار نتوان برد افسردن قیامت صور بندد وصدا باسنك بر خیزد
فریب صلح از تعظیم مغروران مخور ( بیدل ) رك گردن چوبر خیز دبعزم جنک بر خیزد
چوشمع از محفل عشقم آگهی سرشار میگردد بهر جا با زنم آیینه بیدار میگردد
چوموج گوهر از جمعیت حالم چه میپرسی جنون ها میکنم تا لغزشی هموار می گردد
کف پنی حنا بند که شورا نید خا کم را که دست قدرت از تقصیر آن بیکار میگردد
دماغ باده از سیر چمن مستغنیش دارد زيك ساغر که در سر می کشد گلزار میگردد
مپرس از خویش چندا نکه فطرت با جنون جوشد بنا چون بر بلند افتد سر معمار می گردد
تلاش رزق داری دست رحم سوده سامان کن درین ویرانه زین دست آسیا بسیار میگردد
ندارد ناله من احتیاج لب کشو دنها دو انسگفتی که از هم وا کنم منقار می گردد
رنگ شعله جواله ربطی با وفا دارم که گرد نگی بگردش آور م زنار می گردد
کجا نکی کامن می پرورم در جیب امیدش چمن میبالد و گرد آن دستار می گردد
زاقبال جهان بگذر مباداز شوق و امانی درین عبرت سرآبش آمدن دیوار میگردد
فلك كز کار سازنها کم است آوازه احمقن بمالشها گره بای خفه چون بکار میگردد
بعرض احتیاج تر از طبع گس مده (بیدل) عرق چون با عرق جوشید گفتی بار میگردد
چوشمع بر سرت اقبال و جاه می گرید باوج قدر بخندی کلاه می گرید
ببیش خاصیت شیشه های می داریم که خنده بر لب ما قاه قاه می گرید
کز د چیست شب تیره را ز شمع و چراغ همیشه دیده بخت سیاه می گرید
بنا امیدی دل کیست چشم باز کند در است ا کز مژه گاه نگاه می گرید
ترحم کرم است بر وضیع و شریف که ابر بر گل و خار و گیاه می گرید
دران بساط که انجام کار نومیدیست اگر گداست و گر پادشاه می گرید
بامتحان وفا جبه چند عرق است ز شرم دعوی باطل گواه می گرید
چنسان رسیم بمقصد که تاقدم زده ایم شکست آبله در خاک راه می گرید
زشمع کشته شنیدم که صبحدم میگفت دگر چه دیده کشیاحم نگاه می گرید
کز است با و که در بار گاه رحمت مام صواب خنده کند یا گناه می گرید
نه اشک شمع ولی شبم سحر ( بیدل ) چه عبرتم که بحال من آه می گرید
چوشمع فطرت آ دم بنوريك روشن شد لکن از زمین و گردش از افلاک روشن شد
جهان به مه برد از شوخی مشت غبار او هزار آینه زین خاکستر نتاک روشن شد
بقدر فهم نامی گشت ا کر حیوان ا کر انسان کمال هريك از آیینه ادراک روشن شد
چو فقر دست دهد ترك عزوجاه کنید سر برهنه هان آسمان کلاه کنید
مراغ یوسف مطلب درین بیابان نیست مگر زچاك گریبان نظر بچاه کنید
حریف سرو بلندش نمیتوان کردید بهسر نهال کزین باغ رست آه کنید
درین قلمرو عبرت کجا امید و چه پاس زهر رهی که بحیاتی رسید راه کنید
زساز صید رحمت همین توانست بلند که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید
سواد آینه شمع روشن است اینجا چو خط بنقطه رسد نامه را سیاه کنید
اگر گل هوس کهکشان زند بدماغ کف سر تسلیم ترك كاه کنید
خضاب مانع موی سفید دانشمند زحیله پیش دوروزی کفن سیاه کنید
ببرق جلوه حسنش کم است تاب نگاه غنیمت است اگر سیر مهرو ماه کنید
بيك قدم که ز ضبط دو لب بجا آید زبان دعوی صد بحث بی گواه کنید
ندیده اید سر انجام این تماشا گاه بجشم نقش قدم سوی هم نگاه کنید
بحالتی که همین امروزید جلوه گر است خیال ( بیدل ) ما نیز گاه گاه کنید
چو کوهر فطرم ام تا کی بافتاده کم بر خیزد زمانی کاش دریای حباب افتد که بر خیزد
باقبال قناهم ننك دارد فطرت از دو نان مبادا سایه در آفتاب افتد که بر خیزد
بحشر خوا به میبنددای غفلت عیار زمین کیری مبادا ین خرم گر در خلاب افتد که بر خیزد
محمل خجلت خفت نمی چیند درین محفل سپند ماچرا در اضطراب افتد که بر خیزد
جیا مشکلی که کرد دامن رنك چمن خیزش چو گل هم چند این آتش در آب افتد که بر خیزد
نهان در آستین پاس دارم چون سحر دستی غبار من دعای مستجاب افتد که بر خیزد
جهانی گشت از نامحرمی بامال افسردن شکر خود کسی زین شیخ وشاب افتد که بر خیزد
زتقوی دامن محناک کبر قت خاشه خواهد مگر چون شوم مستی در شراب افتد که بر خیزد
فسون شیشه ما را از پری نومید کرد آخر روی کس محال است این نقاب افتد که بر خیزد
درین صحرا عروج نازهر گردیست دامانی سر ما هم بفکر آن رکاب افتد که بر خیزد
ز تار داری رسم توقع آب میگردم خدا یا بخت من چندان بخواب افتد که بر خیزد
قو ربطی ندارد با نهال مدعا ( بیدل ) مگر آتش درین دیر خراب افتد که بر خیزد
چون آب روان پرمگذر بغیر از خود گر هرچه گذشتی بگذشتی مکر از خود
گر د. نفسی پیش ندارد سحر اینجا که بست دهن مرغی از انقذر از خود
چشمی بکشا منشاء پر واز همین است چون بیضه شکستی دمیدن بال و پر از خود
در بار که عشق نه روی نه قیسم لیست ای تخته کش هیچ تو خود را ببر از خود
در پله مو هومئ ما کوه کمرا است سنگی که ندارد بترا زو شرر از خود
هیهات بصد دشت و در از وهم دویدیم اما نرسیدیم بگرد اثر از خود
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
