Machine transcription
صحيفه ۱۱۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست بافت در خانه آئینه نقش بوریاست
تا تبسم با لب کلشن فرصت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن خونی قباست
نی همین آشفته چون زلف داری روبرو همچو کاکل نیز يك جمع پریشان در قفاست
عمرها شد کز تمنای بهار جلوه ات بلبلان را در چمن هم رنك کل دست دعاست
کشته تیغ قضا را درین کلزار شوق همچو کل يك خنده زخم شهادت خون بهاست
غنچه تا دم میزند موج شکست آینه است واله دل را خیال کردش رنك آسیاست
تاز چشم التفات تیغ او افتاده ام غنچه را برروی زحم خنده دندان نماست
غافل از جمعیت فردشهای عالم نیستم هر کف خاك ازين صحرا مجشم توتیاست
روشن است از بینه بندم وحشت احوال دل هر کره در کوچه نی ناله را نقش پاست
عاجزی را پیشوای سعی مقصد کرده ایم پیش رفتش قدم مارا بمنزل رهنماست
همچو دندان سخت رویان سنك مینای خود اند چون زبان نرمی ملایم طینتان را مومیاست
بی بصیرت بردن است از سخت کیریهای دهر نام را نقش نكيني پست نقب خندهاست
کرنه محمود كرفتار یست زلف مهوشان (بیدل) از هر حلقه در خمیازه حسرت چراست
نور دل در کشور آئینه نیست ليك کس روشنگر آئینه نیست
آن خیالانیکه دل نقاش او ست طاقت صورت گر آئینه نیست
فضلت آخر میدهد ما را بباد زنك جز بال و پر آئینه نیست
بستگی ها قلق از غبار ما بر است سادگی در دفتر آئینه نیست
دل زتشویش نمود من فارغ است عکس کس درد سر آئینه نیست
داغ عشقم از مقیمان دلم حلیفه ما و در آئینه نیست
دوستان باید غم دل خوردو بس فهم معنی جوهر آئینه نیست
كد خدای وهم کمائی زیستن خانه جز بام و در آئینه نیست
ذوق بیدلئی نگیرد دلم محو زانو را سر آئینه نیست
خود نمائی کم بکی هشیار باش عالم است این منظر آئینه نیست
تو دماغ شرم تحقیق خودیم ورنه می در ساغر آئینه نیست
دل بپرداز از غبار ما و من ( بیدل ) اینجا زیور آئینه نیست
نیجاء سایه عصیان شمال غفلت زاست همین نفس که توانی سید الفتی دنیاست
کسی مشمکش نیرنك اتحاد مباد تو بی وفائه اما جدائی تو بلاست
جنون بنامی اوهام داغ یادم کرد امید میطپد و نامه در پر عنقاست
بوهم نشئه آزاد گی کرفتاریم چو صبح آئینه قفس موج میزند پرداست
محیط میکده اعجاز کرد ماند خیر ز دست هر که قدح گل کندید بیضاست
چین زیبندگی حسن اگر کند انکار خط بنفشه کوه مهر داغ لاله بجاست
حباب پرتو خورشید سایه میباشد چه جلوها که نه در غفلت تو نا پیداست
عنان لغزش ما بیخودان که میکیرد چو اشك و حشت ما را هجوم آبله پاست
تو سا کنرو روانست اراده مطلق چهر کنار که کشتی رود قدم در پاست
کجاست غیر جز اثبات ذات یکتائی توئی در آئینه دارد منی که از تو جداست
همین توهم وجدان دلیل محرومسیت که تو بیافتی و نیافتن همه راست
ز دستگیری خلق اینقدر زمین گیرم عصا اگر نتوان یافت میتوان برخاست
زبس گذشته ام از خویش کار کاه هوس بخود کرم نظر افتد نكاه رو فقاست
مبگیر دامن اندیشه دگر( بیدل ) که دست باده کشان وقف کردن میناست
قدر ما طبع نی کعبه مایل افتاد است ره خیال تو در عالم دل افتاد است
فسون مفتی بجام نیاز و ناز چه ریخت که حسن سر کش و آئینه غافل افتاد است
حساب مایه و خورشید تا ابد باقیست ادب رستی و دیدار مشکل افتاد است
چه وا نمایم این هستی عدم تمثال ندیدن آئنه در مقابل افتاد است
در ان مقام که عدل کرم بعرض آید ترحمیت زنائی که سایل افتاد است
تزودیکه درو مزد راحت است بکاست نفس در آتش پرواز بسمل افتاد است
زبس غبار که دارد طبیعت امکان سفینه در دل دریا بساحل افتاد است
بلای کبر ویت را کسی چه چاره کند که هرزه گردی ور خت بمنزل افتاد است
بیکو به حسن بصدرنك جلوه نفروشد که جای آینه در دسته او دل افتاد است
بآن بضاعت عجزیم که گاه بسمل من بجای خون عرق از تیغ قاتل افتاد است
بکافت دل مایوس من که پردازد هزار آینه زین رنك در کل افتاد است
کدام ناله چه دل( بیدل ) اینقدر دانم که حیرتی بخیالی مقابل افتاد است
نه عشق سوخته و نه هوس گداخته است چو صبح آئینه ما نفس گداخته است
سلامت آرزوی وادی رجیل مباش که عالمی بفسون جرس گداخته است
مخاق سبقت اسباب پختگی مفروش که پیشتر ثمر پیشرس گداخته است
ز نقد داغ مکافات خویش آ که بیست دماغ شعله باین خوش که خس گداخته است
ز افعال تهی نیست لذت دنیا عسل مخواه که انجا مگس گداخته است
غبار مشت پر ما نباز دام کشید که عمر ها بهوای قفس گداخته است
ترحم است بران دل که کاه عرض و نیاز زبی نیازی فریاد رس گداخته است
مگر شکست بقریاد دل رسد ورنه در ای محل مقصد نفس گداخته است
طلسم هستی (بیدل) که محو حسرت اوست چو ناله هیچ ندارد زبس گداخته است
نه غبار است کزین دشت بر افشان برخاست نكهی قال تماشا زدو مژکان برخاست
سحری آمد مجنون موج گهر در آغوش حیرتی جوهر آئینه بدامان برخاست
حسن اکرموج زند آنقدوش طوفان کو شوق اکر ناله شود اینهمه نتوان برخاست
شمارا صراحی نه پیمانه ایست دل و دیده غوغای مستانه ایست
ز دل شنجیت شیشه ها چیده اند جهان حلب خوش پریخانه ایست
بهر کرد بادی کزین دشت و در تأمل کنی هوی دیوانه ایست
گر ابست سنکینی خواب ما خروش قیامت هم افسانه ایست
درین انجمن فرصت ما و من همان قصه شمع و پروانه ایست
قناعت بکوشت تکلفت ای صدف که در جیب لب بستنت دانه ایست
رفیقان تلاشیکه آنجا رسیم درین دشت دل کام ویرانه ایست
مباشید غافل ز وضع جنون بهر زلف آشفنگی شانه ایست
ز تحقیق خود هیچ نشکافتم سرم در گریبان یگانه ایست
چو(بیدل) توان از دو عالم کذشت اکر یك قدم جهد مردانه ایست
نه منزل زنشان نی جاده ننك است براهت بای خواب آلوده سنك است
بصد کلشن دواندی ریشه و هم نقهمیدی كل مقصد چهر نك است
محسن خلق خوبان دلشکار اند کمان شاخ کل نکهت خدتك است
طرب کن ای حباب از ساز غفلت که کز واشد مژه کام نهنك است
جهان جنس بد و نیکی ندارد توئی سر مایه هر جا صلح و جنك است
درین کلشن سراغ سایه کل همان برساحت پشت پلنك است
بیکتائی طرف کردهشت چند خیال اندیشی آئینه زنك است
ز امید کرم قطع نظر کن زمین تا آسمان يك چشم تنك است
مکش رنج نگین داری که آنجا سر وا مانده نامت بسنك است
بسیر هرزه تر بلای خود تمال مسلمان تو و عالم فر نك است
صداق از شکست دل نبالید چو كل این قطره خون مینای رنك است
بکفتن گر رسائی فرصت کار شتاب آشیان ساز در نك است
عدم هستی شد از وهم تو و من خیال آنجا که زور آورد بالهك است
مه رختن باش جبه ( بیدل ) برین آئینه عکس سجده در نك است
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
