Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
امیزد بوضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت
مکش ای حباب بقا هوس الم ستمکری نفس
بشکاف قدح هوس سر و برك حوصه باختن
چه نمود فرصت پیش و کم که رسیدی از چمن عدم
نو نوای محفل غیرتی زجه رو فسرده غفلتی
همه دم زقلزم کبریا تب شوق میزند این صلا
چه وقاست (بیدل) سخت جان بادم جدائی دوستان
که گداخت جوهر رنك و بو بفسار غنچه نشستنت
چقدر گره بدل افکند خم و پیچ رشته گسستنت
بوصید نشئة همتی ز نمك ذوق شکستنت
نه نشست رنك تاملت چوشرار روخ جستنت
نفسی که زجه بناز زد که نمود اشارة رستنت
که فریب موج گهر مخور زدو روزه آبله بستنت
جگر ستم زده خون شود زحیای سینه نخسنت
نسیم گل بخموشی ترانه پرداز است
کجا روم که سر منزل بدست آرم
هزار زخم نمایان بسینه می دارد
بین زوصل توام مژده میدهد امروز
نگاه شوقم و خون میخورم به بزمکشم
فسرد گی نشود دام وحشت رنگم
که موج رنگ گل این چمن را نسا از است
چو خط دائره انجام ما هم آغاز است
وليك شانه کش زلف شاهد راز است
چهار کاسه كبوتر بيك كل اندا ز است
و گرنه نه فلك امروز بکدر باز است
شکسته بالی این مرغ ساز پرواز است
چگونه بلبل ما بال عیش بکشاید
بهانه نیست بی کاروان حسرت ما
مخور فریب که حیرت دلیل آگاهیست
چرا زجوهره آئینه میدهد عکست
خروش طالع شورم جهان گرفت اما
کدورت از دل ما برد خط او ( بیدل )
که سایه گل این باغ چنگل بازاست
شکستی جرس رنگ سخت غماز است
ز چشم آئنه تا جلوه صد نگه تاز است
که شمع را بر پروانه بستر ناز است
چه دل کشایم و از قفسه که ناساز است
برای آینه ما غبار پرداز است
نشئه هستی بدور جام پیری نازساست
عاقبت خواهی وداع آرزوی جاه کن
بعد مردن هم نیم بی حلقه زنجیر عشق
سینه صافانرا هنر نبود مگر اسباب فقر
دستگاه از سجده حق مانع دل میشود
شوق میبالد خیال ما حصل منظور نیست
قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست
شمع این بزم از کلاه خود بکام اژدهاست
هر کف خاکم بدام کرد بادی مبتلاست
جوهر اندر خانه آئینه نقش بور یاست
دانه را گردن کشی سر مایه نشو نماست
جستجوی مقصد است و گفتگوی مدعاست
اهل معنی در هجوم اشك عشرت چیده اند
گرز اسرار آکهی کم نیست نقصان کمال
موی پیری میکشد ما را بطوف نیستی
گر زدامن پاکشیدی دست از آسایش بدار
دوزخ گداست دور از وصل جانان زیستن
در عدم هم کم نخواهد کشت (بیدل) و حشم
صبح را در موج شبنم خنده دندان نماست
چون خط پر کار خواندی ابتدایت انتهاست
شعله سان خاکستر ماجامه احرام ماست
چون سخن از لب قدم بیرون نهد جزو هواست
پبتو صبحم شام مرك و شام من روز جزاست
شعله خاکستر اکر شد بال پروازش رساست
نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغست
منت سایه اقبال ز آتش کم نیست
نتوان از نفس سوختگان ایمن بود
نا مخالف ز موافق قدمی فاصله نیست
ذوالفقار دگر است آنکه کند قطع امل
سطر خونی زپر افشانی بسمل خواندیم
شمع افروخته را جنبش دامن تیغست
کر هما بال کشاید بسر من تیغست
دود تبخاله چوبرجست زروین تیغست
در کلو آب چو استاد ز رفتن تیغست
ورنه مقراض هم از بهر بریدن تیغست
که کز از خویش روی جاده رفتن تیغست
شیشه در اسر کشی خویش نشانده است بخون
خاك تسلیم بسر کن که درین دشت هلاك
عکس خوبیست فرو ریخته از پیکر شخص
کوه از ناله و فر یاد کسی آساید
کلفت زندگی از مرك بتر میباشد
زین ندامت که بوصل نرسیدم ( بیدل )
گردن بی ادبان را رك کردن تیغست
توشه داری سپرو در کف دشمن تیغست
گر همه آینه سازند ز آهن تیغست
چکند بر سر این پای بدا من تیغست
شمع ما را ز سر خود شکفتن تیغست
هم نفس در جکرم نادم مردن تیغست
نفس را الفت دل پیچ و تاب است
درنك از فرصت هستی مجوئید
روی خویش اگر چشمی کنی باز
ز چشم سرمه آلوش مپرسید
تماشای چمن بی نشئه نیست
کم آیت آنقدر در پای هستی
گره در رشته موج از حباب است
متاع برق در رهن شتاب است
زمین تا آسمان فتح باب بست
زبان اینجا چو مژ گان بی جواب است
ز کل تا سبزه يك موج شراب است
کرو نایست میشوئی سراب است
درین محفل زخط نشئه درد
صفا آئینه زنگار دارد
دلی داریم نذر مه جبینان
شرار آئینه در پرواز زلفش
نمیدانم جمال مدعا چیست
بیا این طلب بحر يست ( بیدل )
ازلب تشنه اشك کباب است
فلك دود چراغ آفتاب است
دیار حسن را آئینه باب است
زجوهر شانه مژگان در آب است
ز هستی تا عدم عرض نقابست
که آنجا آبله جوش حباب است
نفس محرك جسم خم فسرده ماست
بکنه مطلب عجزم کسی چه پردازد
من از مروت طبع کریم دانستم
چو جام طرح خموشی فکن که مینا را
همان حقیقت هیچ است نقش گون و مکان
بپاس دل همه جاخون سعی باید خورد
غبار خاك نشین را دم نسیم عصاست
لب خموش طلسم هزار رنك صداست
که آب کشتن بحر اینقدر زشرم سحاست
هجوم خنده صدای شکست رنك حیاست
بهر چه مینگری يك سراب جلوه نماست
که راه بر سر کوه است و بارما میناست
صبا مصاحبه شد از خط شکسته موج
چو سرو بی طمع از دهر باش و سر بفراز
ز دام صحبت مردم رهایی امکان نیست
فراق آئینه زنك خورده هستی است
زبان طعن نکرده غبار مشرب ما
بفکر مصرع موزون چه غم خورد (بیدل)
که نقش پای هواسر نوشت این دریاست
که نخل بار ور از منت زمانه دو تاست
کسیکه کوشه گرفت از جهانیان عنقاست
دمیکه جلوه کند آفتاب سایه کجاست
هجوم خار مجان زیب دامن صحرا ست
خیال سرو تو اش دستگاه طبع رساست
نقاش ازل تا کمر مو کمران بست
شهرت طلبان غمره اقبال مباشید
منسوب کسان معتمد امن نشاید
مردیم وزاشویش تعلق نکشیدیم
هل موج درین بحر هوس کاه حبابیست
عمریست زهم کوچه بلند است غبارم
تصویر میان جهان موی میان بست
مهرهاست درینجا که بلندی بسنان بست
زان تیر بیندیش که خود را بکمان بست
برآدم بیچاره که افسار خران بست
زینسان همه کس دل بجهان گذران بست
پندار نگاه که برین سرمه فغان بست
از غیرت ناز است که آن حسن جهانتان
سامان کمال آئینه رخوانی مجیید
نرك طلب روزی از آدم چه خیال است
چون سبحه جهان بنفس کلفت دل چید
کی محرم فریاد نفس سوختگان نیست
( بیدل ) همه تن بمیرم از کلفت هستی
وا کرد نقاب از رخ و بر چشم جهان بست
ابروهی هر جنس که دیدیم دکان بست
گندم نتوانست لب از حسرت نان بست
هرجا گرهی بود برین رشته میان بست
شمع ازچه درین بزم بهر عضو زبان بست
جز چشم زتصویر غبارم نتوان بست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
