Machine transcription
ملحقات
پیام طبیب ضیا
صفحه ۵
بیاض گردنش چون برف نو دل عشاق از وی مست و مجذو
دو دستش شاخ مرجان کویا خضاب از جوهر عناب کرده
بهرین سینه اش مرصع تاب
طبیعت پاک همچون مهر صاف چه گویم وصف آنشوخ پریزاد
که سر تاپای باشد سحر انشا کجا افتدش چین بر رخسار کگفتش را بلیغ دل نکار
نظر بگشودم از بهر نگاهش بدیدم صدف قاتل ابقایش
چومجنون گشتم عاشق ابدالے جزو برمحکماتم نیست میلی
همه خوانند و ارند شنیده
تو گوئی صورت قنعت است فم خندش مراکم بود برتن
که بیماری زحجر اقربو برمن شبی روزم از بیخوابی و را غم عشقش بکنج دل نهاد
یقین دانم که در انشوخ کافر بجز قتلم هوائی نیست بر سر
زقتل من چه باشد حاصل کارم بهم ریزد رول او بیا اکنون بمرض عشق کن
زهجران پری قطع نظر کن شبی معشوقه را در خواب دیدم رخش را بهتر از مهتاب دیدم
بخواب اندر دلش سرکشتم شدم بیدار از وی دور کشتم
زاندوه فراق داسوز هجران ثبت رنجورم رفت در جان
غم و رنج انچنان برمن اثر کرد که تیر اهنم از گردن گذر کرد
دلم در بیوفائی رومی استرد
بنو شک از فراقش دیده ام تر چو بگذشت اینچنین روزگاری
برنج و درد آه و بیقراری شبان ناله های جان گذارم اثر بخشید در قلب ایازم
سحر کز خواب نازش گشته بیدار بزم دیدنم آن ماه رخسار
بتختر از سرکبر نهاده سوی کاشانه من رو نهاده
من بیمار از هجر و پریشان
بسته فرش اورا رامالان که ناگه دلبری اندر در آمد تو گوئی روحم اندر پیکر آمد
چنان شد بستر م دامن مطهر که رویم که نیاز در شک تر
زبالایم چو گشت مدهوش نظر کردم بسویش چشم از هوش
چو دیدم آن ستمگر در نشستم بصد الطاف آور در بروشه
کنونم چشم دیدم اشنائی
بدست نازکش ظرف گلابی ببالینم نشست بانه ناز
که تا بانکه یکسر باشم دمساز سئوالی کردم از رنجنجات چرا بودم کفا چسی محالت
ز دالاهی کشیدم منظری اه تو در سالم خیال خوب و ناگاه
بشرط انکه بر و هم دهی گوش که در یک سینه دارد ای ندهوش
و کرداری سراطفت حما یت
یقین دانم رح دل کو هبر رایت مرا رنجی فتاده بر دل زار که جسم و جانم ازوی گشته بیمار
رخصت بر کف مریجان بحجرات چه غم خواندل دلاور راست
چنانم کشته تن رنجور و ناتوا که نبود طاقت رفتارم به پیکر
چو دید اند و هم رنجور و فراز ترحم امدش اندر دل پاک
بگفتا ماه رفت دو رادا
سرت سبب ذلت سفرچرا چرا رنجوری و بیماریت چیست
پریشانی و اندوه زاریت چیست اگر خواهی طبابت بر پریست که نامت اندرین قد بریت
دوایست بیست ای بحر کشیده بخش هیچ غیر از خوان دیده
بگفتا اشتهایت بر قلم چیست بگفتم خوانت از شهد و شکر است پس از گفت من تسکین جان
چرا رنجور و بیماری چو مجنون خروشی در دل کشم غریزه
ز وصل خود بجان می نصینم بدل افزون غم دیرینه دارم
هجران اتشی بر سینه دارم
بام زلف سرو لالہ رخسار گرفتارم گرفتار گرفتار
ترا از شدت تب گشته چون اه شدم مشرف بمرگ کفر کینه
چو دیدن سیرتن دانس خرابم
بخندید و بگفتا در جوابم که ای بیچاره گریانی تو تا چند کدامیس کامکارت کرده پابند
که صیدت کرده این از یکجور کجا والی در فراقش زار ماهور
ز هجر کیست ازند شراحی که دایم روز و شب در جگرانی کدامبن سنگدان ارائی میکه
که همچون آهوی سر در کمند چه سان پیر کی رضا تجلی تو
خردمند پر حسن خالقی تو که بر و از قوبت طاقت و هوش
که بشنو چکوبیت با دل خراش نیوشیدم چو از وی این سخنها
مرا کالبد در تن چو اعضا
بخندیدم غم و رنج عذابش زبان بگشودم از بهر جوابش کلای شمشان قد لاله رخسار دل زار مرا رنجه و بیمار
توچون شمشیری برین پرواه
منم در کوی عشقت همچو فرهاد تو لیلی و من زار و جگر خون بامید وصالک گشته مجنون
تو رحمتی چو خدا داد و خالق مگرازه کرم شات چودامت
تو اندر خوبروی چون گلدنام مرا عشقم اس بر مثل بهرام
اگر حسن دخت دارد وجود منم پابند زلفت همچو محمود تو اگر چون یوسفی اینرخ ترسا
مرا عشقت فزون تر از زلیخا زختاری چو حسن نو افزون
منم چون ورقه از حجران جگر خون تو ارونی است این را ترگل
منم شیدای خسای چوبلبل
تو خود دانی که جز عشق تو دلبر مرا در کرمونی نیست بر سر
بجز مهر و وصال محبتی نیست بجز هجر تو ام در دل نمی نیست برین شبهه ما شخصاً بذافت
مرا رنجور دارد اشتیاقت نیس عشق نوام همچون جان است
بدنسان یک من بیجای شرار ندارم پیش این باب جلالی
ند و دانم جز لطف وفائی
اگر رحمی تو را افتاده بر دل ازین کم التفاتم چه حاصل
علاجی کن که رنجم را خبر کر ردا من کیرم محشر
خدایت دارسن همچنان
که بت عاشقان روی وصاله بپوشید این سخنها ان سمنکز
ز خجلت همچو پسیکه بر مجر بگفتا ای عاشق شیدا چو دابرا
را در عاشقی چون کوی پامال
هوای
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
