Machine transcription
نسخه مثنوی اول فیض حجاز وصف معشوقی ص ۴۳۹
سهی طاقتی با نزه دلبری که در وا نماید باو هم سری ز رخ رخش مہر از آفتاب شبم هم نمیرد بش تنہاب بنابخش جان مه سپهر باتها
گوزلفت به ناز امد کمند ز ابروش تیغ دو سر تنفنگم بر خنثار سم چون سر در تنم بجنبش غزال ختن مسنکاو که غمزه صد فتنه اش بر سو
ز مژگان بسی خنجر ابدار سوزن دل عاشقان دو خمار یکی جال بند و بر ضار او که مرکشته آئینه بردار او غم کو ده شهری از جنبش میان عقد خنجر نچیزی
لب دلنوازنی امر نیش دمان لعل بیش ولی در نظر نماید مرا حجر تنگ شکر لبش روح بخشد وقوت با ندانم که لعل است یا قوت ناب
زندگان اور گوزنا هموار دمان در صدا کشته اندر شکار یکی سیب بندان زندان مجان بند در رونق بان د برو کوسش کردش ہزار
فروغ سرگاه و سک جوہر زخس سروسہان ولایه د کر دادہ دلبری پستان رووش باز ناچ مر جانگ فضایش سمی جوہر جان ده
کف دست و سر پنجه آن صنم بدوستی او گر دهد تن رقم ز خنشی بریم دامان او کدا ار و جہا نرا بفرمان او دو ساق بلورین اور ختیان
نماینده پنجه آفتاب چه گویم ازان سر و نازنی که سر تا قدم بانمکه من عیان نه از پہلوان شش فرون نه از شاہزادہ شریف برون
چنان صدمه بود در کار او که بود ند خلقی کر فتار او همیشه سنجا دپیوسته بود سر رشته زیح گسسته بود بش جان سبحه از بہر ذکر
بھی غرق در غدہ بحر غم الخ از ما ہی و مرغ زمی بزنم حدیث تفنن بر سر گرفت ز ما محرمان بود اندر حجاب که کرد و دعاهای اور سنجاب
بیشو ندام صید دل که زند ز کو دار خویشم خجل کرده ام بخلوت بی آمدم روز کرد مرا بودتی بآب عنب ز نوش دستی و مهر دوشی بکام
نکردم پی وصل او کارسخت چنین بود تا چند سالی گذشت شبحی دل من بنالی گذشت که این روز فرسوده روزگار عجب پرده بکری بعشق لو کا
تو در پستی کشته مدہوش او بود دبیری اندر آغوش او زحست جنزد تو دم می زند نه حرفی زدو نعم میزند ولیکن چو بیرون رود از در
مبادا که این عہد بی در شہر قدم جای دیگر بند با پلیش کند دلبرا حیا حسنی قبل یقین میدارد که با بختش که بردارد از دیکنه دلبرش
جو گرین شد عاقبت کار او میان گشت بیگاره رفتار او که چندین بسترقی سبحی شتاب براد بوده یکسر زابل زنا در آغوش ہر یک شبی روز و شب
عنمود است سر دوش اب سب گل پیش او کوهستان وصال خورش کرد انعام بنائیا بخلوتگاه از آن دوست ببرد چو من بل کوستان
ریاضتی از بی کی دار نوکس که آن شاہ خوبان قلم نویس بدین حس شاد و بین کل عذار بدین ناز داندام و حسن عیز زمانی که بر کس بمدیون
جو کل غنچه تازه نازک سیر نیامد مر ا ذا من او بکف که کو ہر برون آورم از صفر دہم آبش از چشمه زندگی نمایم بدرگاه او بندگی
کنم سعی بر طاق ابدالی بیا افکنم رشته از موی کنم حاجت خویش را بروا چوشا ق از نسخه کیمیا چنانم با مراد همت
که کرد د و فا دار و بیج بپوشم بشیراس بمار را چو محمود کوشم بعشق ایا زنم چنگ بر زلف مشکین او شوم مست سامان تکین او
باشم برخسار آن لاله روز چو سیاره بر چهره آفتاب کنم دوری از محمله آلودگان شب وصل او را با سودگان بهتر در آیم چومانه سپر
که خود را رسند ببا دوستی بگیرم ازان ماہر و کام دل که در نزد خوبان بیابم محل ولیکن دریغ است این که آن آب دیگر نیا به بجوی فصیفی المثنوی
خدا و ندا بحق ذات پاکت چه خواهی کرد با این مکنه مثنوی فی بابکم فی المناجات که در و هدی مرا خت پردہ سد امر سخت ہجران کشید جو مرغان بیریان بال بنده فصی المنان
دمی منفیسم نبوده در زمانه بجز محنت نبودی هیچ کام نه در باطن آسایش خویش نه از آلوده کی بودنش خراش نه در باش بحر در فراغت
بجر خویش جز مرزا بشغول نبوده از حیاتش هیچ طائل دماغی تر ز جام می نکرده ر مقصور ہر گز طے نکرده وصال مار خساری ندیدہ
نه کاهی خرد ه وصل سیاه لبه نمور در حجز ماتم دم آبی ننوشیده است پریم نیز مقلہ تی انزور نہ گاسے نکرده از مشقت کا مرالی
بنمو د سرکز با پیش آناه نه یکراحت نبوده است راهت بپیری لقمہ نانی نخورده بدنیا حاصل عمری نبرده نه گرده ز محنت دُعا فراسوس
نه آورده پیری یز در آغوش نہ از بید رفیهان امدا ان ندا این از هیات حیات کنون کافتاد ما ندر دیر کا جتایش گناه زندگانی
عمر بکرش بخورم با دوستان خطای اسکا را را بپوشان ترحم کن بیچارن خسته که ولیها شان فرم سبرگشته در ان بیس بد با هی بتی او
مرایش حیا در حصار او کنا بیش را بحش اور نبات که از تقصیر خود داردند ها چنان در حشم عاشقان در یم که هدایت کن بمقام حاسدان دی
تمت الکتاب فی شهر ربیع الے ۱۳۲۲ دکتبۂ مجاہد محمد شعیب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
